<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-3788315891653168179</id><updated>2011-10-01T08:33:06.504-07:00</updated><category term='لیلا'/><category term='Closer'/><category term='my blueberry nights'/><category term='ChungKing Express'/><category term='هم‌فیلم‌بینی'/><category term='eyes wide shut'/><category term='copie conforme'/><category term='Youth without Youth'/><title type='text'>هم‌فیلم‌بینی</title><subtitle type='html'></subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://hamfilmbini.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3788315891653168179/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hamfilmbini.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><author><name>Sir Hermes</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>80</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3788315891653168179.post-2820273700976355794</id><published>2011-04-03T01:46:00.000-07:00</published><updated>2011-04-03T01:53:46.726-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Closer'/><title type='text'></title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://4.bp.blogspot.com/-GsLkh4R47lQ/TZg03lgPgGI/AAAAAAAAAxE/fJru9mIvVu0/s1600/closer.JPG"&gt;&lt;img style="display: block; margin: 0px auto 10px; text-align: center; cursor: pointer; width: 452px; height: 213px;" src="http://4.bp.blogspot.com/-GsLkh4R47lQ/TZg03lgPgGI/AAAAAAAAAxE/fJru9mIvVu0/s320/closer.JPG" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5591277066945265762" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;با غریبه ها آشنا شویم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;برای خیلی از ماها اتفاق افتاده که یک روزی در یک جایی مثلا در یک جشن عروسی، در یک پارتی دوستانه، در یک اتوبوس، در مترو، درپیاده¬رو یک خیابان در یک روز پاییزی نگاهمان به غریبه¬ای گره خورده است. برای مدتی هر چند کوتاه چشم به او دوخته¬ایم اما نشده که غریبه نمانیم و بعد او رفته -است، برای همیشه. البته نه از یادمان، چهره¬اش و خاطره¬اش درون ما می¬ماند، برای همیشه. در باقی زندگی‏مان با تمام وجودمان می‏خواهیم که بار دیگر او را ببینیم اما دیگر پیش نمی‏آید. غریبه غریبه می‏ماند و ما می‏مانیم و یک حسرت همیشگی. اتوبوس او را در ایستگاهی پیاده کرده و ما را با خود به آینده برده است، آینده‏ای که غریبه‏های آن، غریبه‏ی ما نیستند. عموما زندگی‏مان را نیست و نابود نمی‏کنند، به هر حال زندگی‏مان را می‏کنیم ولی یادشان همیشه همراهمان است و عیش مدام‏مان را از ما می‏گیرند. هر از گاهی یادمان می‏افتد و آهی می‏کشیم. دن آدم خوش‏شانس بی‏لیاقتی‏ست که لحظه برای او اتفاق می‏افتد. اگر آن تصادف رخ نمی‏داد جین مثل باقی آدم‏های پیاده‏رو از کنار دن عبور می‏کرد و می‏رفت. غریبه می‏ماند، برای همیشه. اما جین تصادف می‏کند. هلو استرنجر ، هلو بیوتیفول.&lt;br /&gt;آدم باشیم، زندگی غریبه‏ها را ندزدیم&lt;br /&gt;دن احساس برتری می‏کند، خود را از همه بالاتر می‏بیند، مدعی است، ادعای همه چیز را دارد، فهم، عشق، احساس، به‏واسطه‏ی چه نمی‏دانم، شاید احساس برتری به‏واسطه‏ی شغل نویسندگی‏اش! دن عشق لری را به دوست‏داشتن سگ تشبیه می‏کند پس به خود اجازه می‏دهد زندگی او را بدزدد. دن الیس را دوست‏داشتنی و غیر‏قابل ترک می‏داند ولی او را برای خود جوان می‏داند یا بهتر بگویم خود را بزرگ می‏بیند پس به خود اجازه می‏دهد به او خیانت کند. انا اما خودش هم نمی‏داند چه می‏کند، نمی‏داند چه کسی را واقعا دوست دارد، مدام در حال تعویض معشوقه است، ازدواج می‏کند اما با دیگری‏ست، طلاق می‏گیرد اما برگه‏های طلاق را برای وکیلش نمی‏فرستد، کلن با خیانت مشکلی ندارد، می‏تواند به‏راحتی کسی را که برای اولین‏بار او را دیده است و دارد از او عکس می‏گیرد ببوسد و عاشقش شود. الیس و لری اما این وسط هیچ ادعایی ندارند. الیس یک رقاص است که تازه از راه رسیده، راحت با غریبه‏ها آشنا می‏شود و با آنها می‏خوابد، نه نویسنده است و نه نمایشگاه برگزار می‏کند اما برخلاف آنچه دن فکر می‏کند به کسی هم نیازی ندارد. لری هم کسی‏ست که هیچ ابایی ندارد که بگوید در چت‏روم‏های سکسی چت می‏کند و با فاحشه‏ها می‏خوابد. متخصص است اما ادعای اخلاقیات ندارد و جالب اینجاست که این دو نفرند که زندگی‏شان دزدیده می‏شود. اما آنچه که زندگی‏های از دست رفته را سر جای خودش برمی‏گرداند و داستان را به پایان می‏برد بخشیدن و نبخشیدن آدم‏ها توسط یکدیگر است. لری انا را می‏شناسد، او را می‏بخشد و به زندگی‏اش برمی‏گرداند اما دن را هم می‏شناسد و می‏داند که او نمی‏تواند ببخشد پس او را نمی‏بخشد، به او می‏گوید که با الیس خوابیده است، الیس هم می‏داند که او نمی‏تواند ببخشد پس اول همه چیز را بین‏شان تمام می‏کند و بعد به او می‏گوید. دن تنها می‏ماند و جین بازمی‏گردد.&lt;br /&gt;آخر داستان یکجورهایی با جمله‏ی موردعلاقه‏ی من که عدالت از بخشش بهتر است همسو می‏شود. اگرچه معتقدم این جمله بیشتر به‏درد فیلم داگویل می‏خورد اما این‏جا هم یکجورهایی مصداق پیدا می‏کند. دن لیاقت جین را ندارد و انصاف نیست زندگی و عشق او را تصاحب کند.&lt;br /&gt;این آخر کاری یک چیزی بگویم بین خودمان؟! بماند، کلن ناتالی پورتمن برای همه حیف است! من اگر دستی بر آتش داشتم یک فیلم می‏ساختم، صد و هشتاد دیقه‏ای، یک بک‏گراند سفید، یک کاناپه و ناتالی پورتمن که روی آن نشسته است و مثلا دارد تلویزیون تماشا می‏کند، تلویزیون را هم که صدالبته در نما مشاهده نمی‏کنید او به دوربینی که دارد از او فیلم‏برداری می‏کند نگاه می‏کند. آبشن‏اش هم می‏تواند این باشد که در حین تماشای تلویزیون مثلا گاهی چیپس می‏خورد. هیچی دیگر، بعد صد و هشتاد دیقه می‏نشینیم روبروی تلویزیون هی او به ما نگاه می‏کند هی ما به او نگاه می‏کنیم. به‏قول آقای هاشمی کلن یک چیزی می‏شود قابل استفاده برای همه. آخ که تماشا دارد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: rgb(153, 153, 153);"&gt;اس دبلیو&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3788315891653168179-2820273700976355794?l=hamfilmbini.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hamfilmbini.blogspot.com/feeds/2820273700976355794/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3788315891653168179&amp;postID=2820273700976355794&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3788315891653168179/posts/default/2820273700976355794'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3788315891653168179/posts/default/2820273700976355794'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hamfilmbini.blogspot.com/2011/04/v-behaviorurldefaultvml-o.html' title=''/><author><name>.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/-GsLkh4R47lQ/TZg03lgPgGI/AAAAAAAAAxE/fJru9mIvVu0/s72-c/closer.JPG' height='72' width='72'/><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3788315891653168179.post-8888544299897409287</id><published>2011-04-03T01:40:00.001-07:00</published><updated>2011-04-03T01:40:55.898-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Closer'/><title type='text'></title><content type='html'>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;دن: دلم میخواد آنا برگرده.&lt;br /&gt;لری: اون انتخاب خودش رو کرده.&lt;br /&gt;دن: من یه معذرت خواهی به تو بدهکارم. من عاشق آنا شدم، اما اصلا قصدم این  نبود که تو رو اذیت کنم… اگه تو عاشقش هستی باید بذاری بره تا بتونه خوشحال  باشه.&lt;br /&gt;لری: اون نمی خواد خوشحال باشه!&lt;br /&gt;دن: همه دلشون می خواد خوشحال باشن!&lt;br /&gt;لری: افسرده ها نمی خوان! اونا دوست دارن غمگین باشن تا مهر تائیدی برای  افسردگیشون باشه. اگه خوشحال باشن که دیگه نمی تونن افسرده باشن. اونوقت  مجبورن برگردن توی دنیا و مثل آدم زندگی کنن، که البته این خودش افسرده  کننده ست!&lt;/p&gt; &lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;نزدیکتر &lt;/strong&gt;(&lt;a href="http://www.imdb.com/title/tt0376541/"&gt;Closer&lt;/a&gt;) – محصول 2004&lt;br /&gt;کارگردان: مایک نیکولز&lt;br /&gt;دیالوگ گویان: جود لا (دن) / کلایو اوون (لری)&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;a href="http://bardialog.wordpress.com/2011/03/01/295/"&gt;دیالوگ&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3788315891653168179-8888544299897409287?l=hamfilmbini.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hamfilmbini.blogspot.com/feeds/8888544299897409287/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3788315891653168179&amp;postID=8888544299897409287&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3788315891653168179/posts/default/8888544299897409287'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3788315891653168179/posts/default/8888544299897409287'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hamfilmbini.blogspot.com/2011/04/blog-post_1471.html' title=''/><author><name>.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3788315891653168179.post-867281304603956915</id><published>2011-04-03T01:37:00.000-07:00</published><updated>2011-04-03T01:39:01.380-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Closer'/><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div class="asset-content entry-content"&gt;                                      &lt;div class="asset-body"&gt;                                         &lt;p&gt;&lt;span class="mt-enclosure mt-enclosure-image" style="display: inline;"&gt;&lt;img alt="" src="http://vaghef.moflog.com/images/Close.png" class="mt-image-center" style="text-align: center; display: block; margin: 0pt auto 20px;" width="566" height="323" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p&gt;1&lt;/p&gt;  &lt;p&gt;شما وقتي قرار است براي يك فيلم ريويو بنويسيد، كه قطعا همه ما مي‌دانيم  هدف از هم‌فيلم‌بيني ريويو نوشتن نيست، معمولا كمي راجع به آغاز فيلم، كمي  راجع به يكي دو صحنه حساس و بعد از آن هم راجع به نحوه پايان فيلم حرف  بزنيد. يكي دو تا اسم آشنا هم در آغاز يادداشتتان مي‌آوريد كه مخاطب فريب  اين آشنايي را بخورد و يادداشت شما را دنبال كند. اول قصد داشتم براي  Closer يك ريويو كلاسيك بنويسم (بالاخره يك روز بايد اين كار را كنم، نه؟).  بعد كه دوباره فيلم را ديدم متوجه شدم كه نمي‌توانم. &lt;/p&gt;  &lt;p&gt;2&lt;/p&gt;  &lt;p&gt;فيلم‌هاي خوب معمولا لحظاتي دارند كه آن قدر بي‌نقص و واقعي و باورپذير  از آب درآمده‌اند، شما همه چيز را فراموش مي‌كنيد و در آن لحظات گم  مي‌شويد. يكي از مسائلي كه يادداشت نوشتن بر اين فيلم را سخت مي‌كند، حجم  بالايي است اين لحظات در فيلم است. ديالوگ‌هاي بي‌نقص و بازي‌هاي عالي در  فيلمي كه همه‌ چيزش سر جاي خودش است، انتخاب اين لحظات براي نوشتن را سخت  مي‌كند. شما نمي‌دانيد از آغاز كه شروع مي‌كنيد بعد به كجاها برويد تا به  پايان برسيد، بس كه همه اين مسير بي‌نقص طراحي شده و شما دلتان نمي‌آيد  چيزي را جا بندازيد.&lt;/p&gt;  &lt;p&gt;3&lt;/p&gt;  &lt;p&gt;Closer يك داستان عشقي(Love Story) است، يك داستان عشقي خوب و بي‌نقص،  منتها اين همه Closer نيست. اين داستان عشقي با مسايل جنسي قهرمانانش، با  دروغ‌هاي‌شان، با تلخي گفتن حقيقت، با حسودي‌هاي مردانه، با استفاده‌‌ي  افراد از يكديگر، با نبخشيدن‌ها، با نزديك‌شدن و دور‌شدن‌ها، با غريبگيِ  آدم‌هاي نزديك و با آشنايي آدم‌هاي دور سر و كار دارد. و البته اين داستان  عشقي، با پايان خوش تمام نمي‌شود.&lt;/p&gt;  &lt;p&gt;4&lt;/p&gt;  &lt;p&gt;آقاي كارگردان مي‌گويد: “فيلم با اين واقعيت درگير است كه در عشق، ما  تنها آغاز و پايان را به ياد مي‌آوريم و تلاش مي‌كنيم آن چه اين ميان بوده  است را به ميل خود تدوين و ويراست كنيم”. در فيلم هم تقريبا همين‌طور است.  در فيلم تمام دروغ‌ها، خيانت‌ها و فريب‌ها زماني اتفاق مي‌افتد كه شما آن  را نمي‌بينيد. مخاطب تنها از طريق ارجاعات بعدي به آن وقايع متوجه اتفاقات  مي‌افتد. در فيلم تنها حقايق نمايش داده مي‌شود، حقايقي كه تلخ و غير قابل  تحمل‌اند. &lt;/p&gt;  &lt;p&gt;5&lt;/p&gt;  &lt;p&gt;جايي از فيلم آقاي جود لاو به خانم جوليا رابرتز مي‌فرمايند كه: ” حقيقت  چه خوبي‌اي دارد؟ براي تنوع هم كه شده دروغ بگو، دورغ واحد پول دنيا است”.  البته آقاي جود لاو اواخر فيلم به اين نتيجه مي‌رسند كه بدون حقيقت، اگر  قرار باشد حقيقتي فاش نشود، ما حيوان خواهيم بود”.&lt;/p&gt;  &lt;p&gt;6&lt;/p&gt;  &lt;p&gt;فيلم در مورد بازگشتن آدم‌ها هم هست. وقتي كه اعتمادهاي بين‌شان، وقتي  آن باور بي‌قيد و شرطشان به هم از بين رفته است. وقتي كه ديده‌اند طرفشان  مي‌تواند بهشان دروغ بگويد، خيانت كند و دلشان را بشكند، درست همان‌ موقعي  كه واقعا عاشق هم بوده‌اند حتي.&lt;/p&gt;  &lt;p&gt;7&lt;/p&gt;  &lt;p&gt;فيلم در مورد انتخاب‌هاي آدم‌ها هم هست. اين كه هر چه قدر هم بگويند كار  دل است و شرايط و هزار كوفت و زهر مار ديگر، باز هم در يك نقطه‌اي، يك  لحظه‌اي، يك جايي، مهم ‌نيست كي و كجا، بايد انتخاب كنند. &lt;/p&gt;                                      &lt;/div&gt;                                   &lt;/div&gt;                                 &lt;div class="asset-footer"&gt;                                         &lt;a href="http://vaghef.moflog.com/archives/1389/12/-closer.html"&gt;شاهد قدسی&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3788315891653168179-867281304603956915?l=hamfilmbini.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hamfilmbini.blogspot.com/feeds/867281304603956915/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3788315891653168179&amp;postID=867281304603956915&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3788315891653168179/posts/default/867281304603956915'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3788315891653168179/posts/default/867281304603956915'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hamfilmbini.blogspot.com/2011/04/1_03.html' title=''/><author><name>.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3788315891653168179.post-3627244448816199887</id><published>2011-04-03T01:33:00.000-07:00</published><updated>2011-04-03T01:55:01.924-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Closer'/><title type='text'></title><content type='html'>&lt;span style="color:black;"&gt;&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;"&gt;&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;"&gt;&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://m1.imagemoon.us/images/12744IMMcloser-original.jpg" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img style="width: 404px; height: 227px;" src="http://m1.imagemoon.us/images/12744IMMcloser-original.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;b&gt;این چهار نفر&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;1&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;به  گمانم «کلوسر» را اصلن باید شبیه یک وسترنِ شهری دید. روایتِ دوئل دو مرد  بر سر مایملک‌شان. با همه‌ی تقلب‌ها و تعدی‌ها و تصاحب‌هایی که هر جنگ  دیگری در خودش دارد. و مثل هر جنگ دیگری، بازنده دارد، برنده دارد، و لاجرم  تقسیمِ غنایم هم. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;2&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;برخلاف پوستر فیلم که ایده‌ی ساده‌ای دارد، &lt;a href="http://sirhermes.persiangig.com/image/closer.jpg"&gt;پوسترِ تیاتر&lt;/a&gt;  ماهیت این جدال را نشان داده است. جوری که مردهای قصه هم‌زمان با  درآغوش‌داشتن زنِ مقابل‌شان، دست یازیده‌اند سمت "زن" دیگری. کاش همین  پوستر را عینن بازسازی کرده بودند برای فیلم. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;3&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;گولِ  ظاهر بی‌بندوبار فیلم را نخوریم، کلوسر اتفاقن و درنهایت از آن دسته  فیلم‌هاست که جانب اخلاق عمومی (Ethics) را می‌گیرد. خیلی هم تابلو این‌  کار را می‌کند. دنیای کلوسر دارِ مکافات است. سرشتِ سوزناکِ دنیل (جود لا)  را در پایان، تنها و رهاشده و فریب‌خورده، مقایسه کنید با خواب آرامِ لری  (کلایو اوون) کنار آنا (جولیا رابرتز). حتا چراغ‌ها را هم آنا خاموش  می‌کند. که متاهل‌ها می‌دانند این خودش چه مساله‌ای مهمی‌ست در زندگانی.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;4&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;راستش  سخت است آدم از این فیلم بنوبسد و تقسیم‌بندی جنسیتی نکند. زن‌های فیلم را  در جای‌گاه انفعال ننشاند و مردهای قصه را فاعلانِ ماجرا و ماجراجو  نخواند. نمی‌شود. در اپرای Così fan tutte آقای موتزارت، که خیلی‌ها کلوسر  را یک روایت تراژیک و مدرن از آن می‌دانند، حکایت دو افسر را می‌شنویم که  بر سر وفاداری زن‌های زندگی‌شان با شخص سومی شرط می‌بندند. بعد هردو وانمود  می‌کنند که به جنگ می‌روند. در حالی که لباس مبدل می‌پوشند و هر کدام سراغ  زنِ دیگری می‌رود به اغواگری. داستان آقای موتزارت البته ختم به خیر  می‌شود، بعد از این که اتفاقن هردو موفق می‌شوند دلِ زنِ «دیگری» را  بربایند. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;5&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;قصه  درباره‌ی وفاداری و خیانت است. درباره‌ی آن لحظه‌ی خاصی که به قول  آلیس/جین (ناتالی پورتمن) آدم می‌تواند تصمیم بگیرد که دل به خیانت بسپارد  یا نه. کلوسر این لحظه را تبدیل می‌کند به یک سنگ محک. آنا بعد از آگاه‌شدن  از این که دن و آلیس با هم هستند، جریان هیجان‌انگیز بوسیدن دن را متوقف  می‌کند. لری درست در لحظه‌ای که انگشتانش روی گردن آلیس قرار دارد، در  سکانس نمایشگاهِ آنا، و زمین و زمان برای بوسیدن آلیس آماده است، کنار  می‌کشد. آلیس با این که دن را ترک کرده، در سکانس استریپ‌کلاب، و ظاهرن بر  اساس قوانینِ کلاب، دست به لری نمی‌زند. تنها دن است که هر بار قاعده را  می‌شکند. هربار به پارتنر قبلی خودش خیانت می‌کند. زنِ «دیگری» را  می‌رباید. دن با آن قیافه‌ی معصوم و کودکانه‌اش، غیراخلاقی‌ترین کاراکتر  قصه است. و بی‌سرانجام‌ترین‌شان. باز هم ارجاع‌تان می‌دهم به آخرین نمای هر  کدام از این چهارنفر در فیلم. قیافه‌ی بهت‌زده‌ی دن وقتی می‌فهمد که حتا  اسمِ واقعی آلیس/جین را هم نمی‌داند. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;6&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;دنیل  در میان این چهارنفر، کنش‌مندترین آدمِ قصه هم است. جوری که سازمان قصه را  عمدتن او جلو می‌برد. چه آن‌هنگام که در ملاقات اول‌ش با آلیس، جلوی  روزنامه‌ی محل کارش، بعد از خداحافظی، چرخی می‌زند و برمی‌گردد تا نامِ  دختر را بپرسد، علی‌رغمِ بودن در یک رابطه‌ی دیگر، و چه آن وقت که به آنا  پیشنهاد رابطه می‌دهد، در استودیوی آنا. بعدتر، در آن فصل چت‌کردن در  اینترنت، بانیِ غیرمستقیمِ رابطه‌ی آنا و لری می‌شود. و چندماه بعد، در  نمایشگاهِ آنا، مستقیم‌تر و شدیدتر، آنا را اغوا می‌کند و این بار موفق  می‌شود. یک سال بعد، هرچند آنا و دنیل هردو تصمیم به گفتن حقیقت و ترکِ  پارتنرهای‌شان می‌گیرند، اما میزانسنِ این دو قسمت جوری است که دنیل را  کنش‌مندتر می‌بینیم از آنا. آنا را انگار مجبور کرده‌اند به اعتراف. و  بالاخره، در سکانس اپرا، دنیل است که تمام‌شدن رابطه‌شان را استارت می‌زند و  اصرار دارد. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;7&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;ورود  لری به این جمع چهارنفره، ورودی کم‌وبیش غیرارادی است. در سکانس نمایشگاه  هم به رغمِ گرایش فیزیکیِ بارزش به آلیس، اقدام خاصی نمی‌کند. تنها در  اواخر فیلم، در دیداری با آنا که قرار است اوراق طلاق را امضا کند، با  پیشنهاد آخرینِ هم‌خوابگی، خودش را و اراده‌اش را به قصه تحمیل می‌کند.  انگار انرژی‌اش را جمع کرده بود از اول، که به‌یک‌باره آنا را دوباره از  آنِ خودش کند، دنیل را وادار به ترکِ آنا کند و در نهایت آلیس و دنیل را  دوباره کنار هم بنشاند. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;8&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;لری  و دن هر دو می‌پرسند، از جزییات، از چیزهایی که نباید بپرسند. فرق‌شان اما  این‌جاست که اولی در لحظه‌ی فروپاشیِ رابطه جزییات را به مثابه استخوانی  در زخم، در زخمِ خودش می‌چرخاند، تا تنفرش را به حدی برساند که بتواند  برود، و دومی در اوجِ خوشی، در وقتِ انسجامِ رابطه، جایی که تازه بعد از آن  همه دوری دن و آلیس دوباره به طرف هم برگشته‌اند. دن راست می‌گوید. مرض  دارد. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;9&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;فیلم  درباره‌ی «بخشیدن» هم هست. درباره‌ی این که چه‌طور تنها وقتی به این مقام  می‌رسی، که عاشق‌ترین باشی. من باور کردم لری را وقتی بعد از آخرین  خوابیدن‌ش با آنا، آن‌طور با خنده گفت که او را بخشیده. شما چه‌طور؟ مقایسه  کنیم با دن، وقتی درباره‌ی آن شبِ کذاییِ لری و آلیس می‌پرسید. فرقِ دن و  لری همان فرقِ بینِ آلیس و آناست، همانی که لری قبل‌تر به‌زبان آورده بود:  اولی دختر است، دومی زن. جدال دن و لری جدال یک کودک است با یک انسان بالغ.  و همه می‌دانند، هرچه‌قدر هم درد داشته باشد، برنده‌ی واقعی این‌جور  وقت‌ها آنی‌ست که «بزرگ»تر است. آنی که سازش/ مصالحه می‌داند. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;10&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;درست‌ش  این است که بروم سکانس استودیوی (آخخخ که چه استودیویی هم، با آن پرده‌های  لُخت و آجرهای سفید و نورِ طلایی‌اش) آنا را دوباره ببینم، اما بی‌خیال.  حکم‌مان را می‌دهیم: در هیچ‌جای فیلم بیش‌ از دونفر از چهارنفر قصه در یک  قاب نیستند. چه برسد به هرچهارتای‌شان. فیلم درباره‌ی رابطه‌ی مثلثی نیست.  درباره‌ی مربع‌هاست، مربع‌هایی که در هر زمان، تنها یک خط، با دو راس، در  قابِ قصه هستند. یادم بیندازید قصه‌ی چهارنفر را برای‌تان تعریف کنم.  این‌جا نه، یک جای خلوت‌تری. که چه‌طور دو زوج بودند که در یک انفجار  بیگ‌بنگ‌ای، دوبه‌دو و ضرب‌دری جاهای‌شان عوض شد. دوتای‌شان دل داده بودند  به هم، آن دو تای دیگر هم فکر کرده بودند چاره‌ی دیگری برای‌شان نمانده، جز  این که به هم دل بدهند. نتیجه‌ی هردو البته جدایی بود، اما این کجا و آن  کجا. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;11&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;فیلم  عملن هیچ قید زمانی‌ای ندارد لابه‌لای سکانس‌ها. بعید هم می‌دانم دفعه‌ی  اول آدم خیلی واضح و شفاف بفهمد الان کجای زمان این‌ها هستیم، کجای  رابطه‌شان. این کار را هم آقای کارگردان، آقای نیکولز، طبعن عمدن انجام  داده است. ایده‌ی خاصی ندارم. فکر می‌کنم لابد این‌جوری پرسپکتیو زمانی را  حذف کرده، همه‌ی وصال‌ها و جدایی‌ها را آورده در یک سطح قرار داده، که  راحت‌تر مقایسه بشوند. اصلن آقای نویسنده هم، آقای ماربر، دلش خواسته که  شمای مخاطب مدام بردارید مقایسه کنید، موقعیت‌های تکراری ایجاد کرده، جوری  که واکنش‌های آدم‌ها را در شرایط نسبتن برابر ببینید. برای همین است که  می‌گویم نویسنده‌ی قصه اصولن اهلِ داوریِ اخلاقی بوده، اهلِ سیاه/سفید  کردنِ آدم‌ها، یک‌جورهایی.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;12&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;لری: بدونِ «بخشش» ما وحشی‌ایم.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;دن: بدون «حقیقت» ما حیوان‌ایم. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;چه‌قدر فرق دارد تاریکی با تاریکی، می‌بینید؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://sirhermes.blogspot.com/2011/03/1.html"&gt;Sir Hermes Marana&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3788315891653168179-3627244448816199887?l=hamfilmbini.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hamfilmbini.blogspot.com/feeds/3627244448816199887/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3788315891653168179&amp;postID=3627244448816199887&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3788315891653168179/posts/default/3627244448816199887'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3788315891653168179/posts/default/3627244448816199887'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hamfilmbini.blogspot.com/2011/04/1.html' title=''/><author><name>.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3788315891653168179.post-1307187034647506677</id><published>2011-04-03T01:31:00.000-07:00</published><updated>2011-04-03T01:33:40.738-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Closer'/><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div class="body"&gt; &lt;blockquote&gt;&lt;p style="text-align: justify;"&gt; نوشتن در مورد فیلمی با این حجم تلخی برایم سخت بود. نرمی در سطح و آن  خشونت ناگفته‌ی ‌دیالوگ‌ها و این جدول چند پاره میان 4 نفر... همه آن نگاه  به آزادی و انتخاب و حقیقت و حتی نگاه نیمه‌ام به زنانگی در بطن فیلم تغییر  می‌کند. حقیقت دیگر آن رویه ابطال‌ناپذیر و ازلی را نمایش نمی‌دهد؛ حقیقت  می‌شود آنچه قهرمانان داستان به اشتراک می‌گذارند و هیچ حقیقت از پیش تعیین  شده‌ای وجود ندارد. &lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify;"&gt;تیتراژ ابتدایی  فیلم و موسیقی آن به نظر من پیش بینی ابتدا و انتهای فیلم را آسان می‌کند.  دامین رایس و آهنگ" The Blower's Daughter". دیدم  که در آلیس و در آن  قدم‌ها، آن استریت فوروارد پیش رفتنش؛بی‌توجه به چراغ راهنمایی و خیره شدنش  به چشمهای غریبه‌ای که می‌تواند غریبه باقی نماند، میل به آغاز دوباره  نهفته است. او می‌داند چه می‌خواهد او می‌خواهد همچون ققنوسی دوباره زنده  شود و برایش یافتن غریبه‌ای که چشمهایش راهی باشد برای رسیدن به آن  وابستگیِ انتخاب شده، کار سختی نیست. او می‌داند چه می‌خواهد. او خود را از  نو می‌سازد. در مکان یادبود قدیمی شهدایی که برای نجات دیگران کشته  شده‌اند، هویتی آغازین می‌یابد، از نو متولد می‌شود، نامی جدید برای خود  انتخاب می‌کند. او انتخابگر است و اختیار برای او ریسیدن طنابی است که او  را در اجبارِ بالا رفتن از دیوار، یاری کند. برای او حقیقت آن چیزی است که  می‌خواهد باشد، حقیقت آن شجاعت نهفته در چشمانش است، برای رسیدن به آن چیزی  که می‌طلبد. دن دنیای کمرنگ‌تری دارد؛ می‌خواهد که بازنده باشد زمانی که  در مورد شغلش صحبت می‌کند، شانه بالا می‌اندازد و ناموفقیت خود را همچون  چیزی بی‌اهمیت بیان می‌کند.&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify;"&gt;آنا زنی سی  و چند ساله و عکاسی حرفه ای‌ست. او استاد دست کم گرفتن دیگرانِ اطرافش  است. از همان ایندای فیلم می‌بینیم که بازیگوشانه اما به شکلی جدی‌تر از  دن، آلیس را دستکم می‌گیرد. او هوش و زنانگی آلیس را در آن اندازه نمی‌داند  و با نگاههایش به دن زمانی که آلیس هم به جمعشان وارد شده بود، کاملا نشان  می‌دهد که برایش آلیس تنها دختریچه‌ایست زیبا که دن را دوست دارد و جالب  تر این است که اکنون دن  او را لااقل در کلام می‌پرستد و نه آلیس را. او  سادگی  اما جدیت لری را هم به سخره می‌گیرد. با آنکه به سمت همین سادگی  کشیده می‌شود اما هیچ گاه چسبنده به او باقی نمی‌ماند. او دوست داشته شدن  را ترجیح می‌دهد به دوست داشتن. او قادر است هر زمان که بخواهد دوست بدارد؛  پس میان لری و دن  دائما می‌چرخد تا آنکه  او را بیشتر دوست دارد، انتخاب  کند. آنی که او را قادر می‌سازد تا دوست داشتن و عشقش را جرعه جرعه سر  بکشد.&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;img src="http://great-films.com/image/index/298032446-403431.jpg" style="width: 366px; height: 249px;" /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify;"&gt;لری  و آلیس از جنس آدم های انتخاب‌اند، آنهایی که سیب حوا را آگاهانه می‌بلعند  و سادگیشان در آن  رو به هدف پیش رفتنشان نهفته است. چرا که ابتدای پاره  خط و انتهای آن را می‌دانند. لری می‌داند که آنا را می‌خواهد و با تمام  قدرت و هوش صادقانه‌اش می خواهد او را از آنِ خود نگاه دارد و آلیس معتقد  به قدرت عشق است و سادگی او نیز سهل ِممتنع است، حل ناشدنی‌ست. او نیز  می‌داند که باید برای چه چیز انتظار بکشد. لری آلیس را می‌بیند، ورای آن  صورت فرشته وارش او را می‌بیند و می‌داند که قدرتمندتر از آن چیزی‌ست که  آنا یا دن تصور می‌کنند. هر دوی اینها به راستی آن جاه‌طلبی عشق و معنای  انتظار را می‌دانند، درد می‌کشند و ایستادگی می‌کنند و ارزش برای آن ها در  داوری های بیرونی نیست در آن چیزی است که می‌خواهند. بهترین دیالوگ‌های  فیلم میان این دو اتفاق می‌افتد. دیالوگ‌های کشنده‌ای که هر بار شنیدن‌شان  می‌تواند ویرانم کند. این دو خوب یکدیگر را می‌شناسند و درک می‌کنند، شاید  به همین خاطر است که  برای هم احترام قائل‌اند اما هیچ‌گاه آن‌چنان که باید  به سمت هم کشیده نمی‌شوند. &lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;img src="http://www.michaelmurray.ca/blog/closer.jpg" style="width: 380px; height: 252px;" /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify;"&gt;برای  من تلخ‌ترین صحنه‌ی فیلم، صحنه‌ی جدا شدن دن از آلیس در مقابل نمایشگاه  آناست. که آلیس عاشقانه دن را می‌بوسد و دن پس از حرکت تاکسی آلیس لب‌هایش   را به حالتی لا‌ابالی به هم می‌مالد.  شاید دیگر این بوسه‌ها برایش معنایی  ندارد. او فکر می‌کند که اکنون به مزه بهتری رسیده است. همان مزه‌ای که  جاه‌طلبی کودکانه‌اش را سیراب می‌کند. مزه حضور مادر قوی‌تری که شکستن  درهایش و دست یافتن به  او شاید حتی بالای عشق بایستد. او خود را مالک بی  چون و چرای آلیس می‌داند چا که فکر می‌کند که با نوشتن کتابی آنچنان دقیق  از همه جزییات زنی که خود را عاشقانه تفویض او کرده است، دیگر راز مگویی  باقی نمانده است. آلیس برای دن کشف شده و به پایان رسیده است و  او اکنون  پی اکتشاف جدیدی‌ست..."I'm your stranger...Jump"&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;img src="http://media.onsugar.com/files/2011/02/06/2/944/9444022/72630fe2e9197c9a_5_Closer_movie_screen_capture.jpg" style="width: 388px; height: 446px;" /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify;"&gt;داستان  حول غریبه‌ها می‌چرخد.غریبه‌هایی که تا پایان داستان غریبه می‌مانند، با  صندوقچه‌ای مملو از ناگفته‌ها و حقایق پنهان.  پنهانی‌هایی که حتی به وقت  بازگو شدن دیگر کسی باورش نمی‌کند. سوال‌هایی که پنهان می‌مانند برای منِ  تماشاگر ." چه چیز آنا را به دن نزدیک می‌کند؟" پاسخ احتمالی‌اش شاید این  باشد که همسر اول او برای بودن با زنی جوان‌تر او را رها کرده است و شاید  اکنون جوانی آلیس ناخودآگاه او را وسوسه می‌کند برای انتقامی پنهانی.  نمی‌دانم. برای من در تمام طول فیلم شخصیت ها، آدم‌هایی بودند که ماندن و  رفتنشان داستانهایی دارد بازگو نشده، اسراری که آرام نمی‌گیرند، می‌خزند و  می‌جهند و سرنوشت و زندگیت را دستخوش تغییر می‌کنند.  هیچ‌گاه نمی‌فهمی که  آلیس آیا حقیقی است، آیا آنچه ادعا کرده است واقعیت دارد؟ آیا او واقعا در  گذشته‌اش استریپر بوده یا این اکنون نقشی است که میل به خود ویرانگری او را  وادار کرده است  که در آن فرو رود. شاید او  می‌خواهد این نقش را که زمانی  برای خود بر گزیده بود اکنون به حقیقت بدل کند، می‌خواهد حقیقی شود. شاید  هم این نقش نمایش انتظار او برای یافته شدن باشد. انتظار برای یافته شدن  توسط دن، که حتی تلاشی برای یافتنش نمی‌کند.&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify;"&gt;اگر  قرار باشد بنویسم می‌شود هزار صفحه سیاه مشق بی سر و ته که هیچ صفحه‌ای  آنچه را که می ‌خواهم بیان نمی‌کند. من تنها تماشاچی این صحنه‌ها نبودم،  بازیگر لحظه‌هایش بودم. شاید همین تجربه شخصی مانع می‌شود آن‌طور که باید  ذهنم را مرتب کنم. حرف دارد. هر صحنه این فیلم حرف دارد. حرفی که هم‌ذات  پنداری ها و تجربه‌های مشترک در آن فریاد می‌زنند. تلخی آن دیر رسیدن دن به  آلیس، تلخی قرار گرفتن در موقعیتی که نمی خواهی حقیقت چیزی را بر زبان  بیاوری اما می مانی در منگنه پاسخ و آن‌جاست که تمام می‌شوی. تلخی آن تمام  شدن‌ها در لحظه. تلخی آن میل به پنهان شدن پشت چیزهایی که می‌خواهی باشی و  نیستی.  تلخی آن میل به پنهان ماندن، به هدف آنکه فرشته درونت همیشه در ذهن  آن دیگری فرشته باقی بماند.&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify;"&gt;باید  اینجا از موسیقی فیلم بگویم، دامیان رایس؛ موتزارت ترکیب عجیب زندگی،  اندوه، پایان. اپرای " Cosi fan tutte"  که بسیار مناسب صحنه های فیلم بود.  آنگونه که در بسیاری از صحنه‌ها، کوبنده بودنش حس نمی‌شود، چرا که موسیقی  عمیقا در تار های فیلم فرو رفته است. موسیقی موتزارت نمایش تمام عیار عشق  زمینی است. عشقی که چشمهایش بر خاک است  و  نه بر آسمان، و از جوانی می  گوید. جوانی، درد و عصیان. &lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify;"&gt;پس از  تماشای چند باره این فیلم دیگر می توانم ادعا کنم که خطوطش را درک می کنم.  نمی‌توانم بگویم که دوستش دارم یا تحسینش می‌کنم. چرا که تجربه‌های شخصی و  خاطراتم چنان در تار و پود صحنه‌های فیلم تنیده شده که ناتوانم می‌کند از  اینکه بی قضاوت پیشین و بی توجه یه پیش‌زمینه‌هایم تماشایش کنم و در موردش  نظر بدهم. یرای من این فیلم که روایت رابطه چهار نفره‌ای است که هیچ‌گاه هر  چهار نفر در یک قاب جای نمی‌گیرند، حکایت حقایقی است که همیشه باید آن  گوشه پنهانی خود را داشته باشند. حقایقی به ظاهر  ساده که تنها  زیر شاخه  هایی از آن حقیقت اخلاقی ابتدایی هستند. همیشه این سوال در ذهنم نقش می  بندد که اصرار ما آدم ها برای یافتن این پاسخ این سوال ها چیست؟ جایی آلیس  از دن می پرسد چرا عشق کافی نیست؟ چرا همیشه باید دانسته شوی و جالب  اینجاست که آدم‌ها پس از دانسته شدن وضعیت های غریبی می‌یابند. دن فکر  می‌کند آلیس را می‌داند و جالب اینجاست که همین جذابیت آلیس را برای او کم  می‌کند اما از سوی دیگر به زحمت بسیار سعی در شنیدن واقعیت هم ‌خوابگیش با  لری از زبان خود او دارد. به جای حقیقت شاید بهتر باشد بگویم بازگویی  واقعیت. چه چیز این بازگویی واقعیت را ارزشمند می‌کند؟ چه کسی  می‌تواند  ادعا کند که توانایی کشیدن این بار را دارد؟ چه کسی آن قدر ابرانسان است  که  بتواند تماشاچی و شنونده همه وقایع باشد و تحت تأثیر  آن‌ها قرار  نگیرد؟ این میل به دانستن برای چیست؟ چرا گاهی نمی‌توان نگاهی مصلحتی داشت؟  شاید دانستن و پایان ارزشمندتر از ادامه  دادن در میان سوال‌ها باشد.  شک  میوه آغازینِ است. شک یعنی نابودی دلخوشکنک‌هایی که می‌توانی عمری با آن‌ها  بی‌دغدغه سپری کنی.  آیا هنگامی که جوانه تردید در سینه زده شد، می‌توان  فراموش کرد؟ بهتر کدام است: زیستن در تردید یا دانستن و تمام شدن؟! آیا هیچ  حقیقتی هست که تنها یک لباس به تن کند؟ چه کسی است که می‌تواند ادعا کند  که یک واقعه، تنها یک واقعه را به درستی دریافته است و  حقیقت و دلایلش بر  او به کمال روشن شده است؟! &lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify;"&gt;من همیشه  می‌مانم با این سوالها و هنوز هم با آن اعتقاد راستین‌ام بر زندگی آزاد و  بی‌ترس از عواقب، باز شک می‌کنم به توانایی دیگران در بلع و هضم اتفاقات  زندگی‌م. هنوز می‌توانم خودم را پنهان کنم  و می‌دانم هیچ‌گاه آن قدرها قوی  و شجاع نخواهم شد که بتوانم بی‌توجه به قضاوت تو، او و دیگران زندگی کنم.  این می‌شود که گاهی تخیلم مرا می‌سازد نه واقعیات بیرونی و من می‌شوم آنچه  می‌خواهم باشم نه آنچه اکنون هستم. همه این حرف‌ها را زدم که بگویم هر کسی  بخشی از حقیقت مستتر در این فیلم را بر می‌دارد و در موردش می‌نویسد. آن  بخشی که برای خودش پر رنگ‌تر است و این همان چیزی است در مورد این فیلم که  بسیار دوست دارم. اینکه آنقدر حرف دارد  و دستت را باز می‌گذارد تا بتوانی  آنطور که می‌خواهی تماشایش کنی، قضاوت کنی و سوال‌های خود را داشته باشی.  بازی‌های خیلی خوب، جریان داستان دقیق که شاید دقت در آن کمی مبالغه‌آمیز و  غیر‌واقعی به نظر برسد و در نهایت تأثیرگذاری عمیقش باعث می‌شود که من با  همه تلخ بودنش، تماشای این فیلم را یک باید بدانم.&lt;/p&gt;&lt;/blockquote&gt;&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;a href="http://niino.blogfa.com/post-30.aspx"&gt;در هوای عاشقی&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3788315891653168179-1307187034647506677?l=hamfilmbini.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hamfilmbini.blogspot.com/feeds/1307187034647506677/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3788315891653168179&amp;postID=1307187034647506677&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3788315891653168179/posts/default/1307187034647506677'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3788315891653168179/posts/default/1307187034647506677'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hamfilmbini.blogspot.com/2011/04/blog-post_03.html' title=''/><author><name>.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3788315891653168179.post-5725242874608019304</id><published>2011-04-03T01:29:00.000-07:00</published><updated>2011-04-03T01:30:45.967-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Closer'/><title type='text'></title><content type='html'>&lt;span style="color:black;"&gt;&lt;a href="http://sirhermes.persiangig.com/image/closer.jpg"&gt;&lt;img style="display: block; margin: 0px auto 10px; text-align: center; cursor: pointer; width: 542px; height: 388px;" src="http://sirhermes.persiangig.com/image/closer.jpg" alt="" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یه‌هو  پیشنهاد کردم «کلوسر». دلیل خاصی نداشت. لابد به خاطر پیشنهاد قبلی بود،  «بلک سوآن»، و لابدتر ناتالی پورتمن مشترک. دلم خواسته بود دوباره ببینم‌ش  با اون موهای قرمز. فیلم رو همون وقتا که اومده بود دیده بودم. جزو  فیلم‌های مورد علاقه‌م بود. بعدها اما هرگز دوباره ندیده بودم‌ش تا این  بار. یادم اومد چرا.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همین چند هفته پیش بود گمونم، داشتم برای یه  رفیقی تعریف می‌کردم دو تا آدم هستن در زندگانی، دو تا مرد، که صِرفِ حضور  فیزیکی‌شون هم من رو دچار تنش و استرس می‌کنه. فلانی و آتیلا پسیانی(!).  دلم نمی‌خواد باهاشون زیر یه سقف باشم. به هیچ بهانه‌ای. یه حس قدیمیِ ده  دوازده ساله‌ست این. بعد از تماشای فیلم، کلایو اوونِ کلوسر رو هم اضافه  کردم به لیست. علی‌رغم ارادت قلبی و قبلی‌م نسبت به این رفیق‌مون، و  علی‌رغم تمام ته‌ریش‌های داشته و نداشته‌ش، شخصیت‌ش تو این فیلم از اون تیپ  مرداییه که ذات‌شون من رو فراری می‌ده. حاضر نیستم وقت‌های جدی و  عصبانی‌شون رو ببینم. از مردای این‌جوری می‌ترسم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چرا؟ من آدم سُر  خوردن‌ام از کنار اتفاق‌ها. آدمِ گیر نکردن و گیر ندادن‌ام. بلدم یه‌وقتایی  خودمو بزنم به ندیدن، به نشنیدن، نفهمیدن. به ندونستن، نپرسیدن. آدم  نپرسیدن‌ام کلن. تا جایی که بشه نمی‌پرسم. اگه وسط سوال باشم و احساس کنم  طرف معذب شده، سوال‌مو رها می‌کنم بره پی کارش. مردای اون بالا اما، مردای  توی لیست، آدمِ گیر دادن‌ان. آدم پرسیدن، پافشاری کردن، ته و توی همه‌چیز  رو درآوردن. حس من نسبت به‌شون این‌جوریه که این آدما ذاتن مالک‌ان. از اون  مالک‌های بی‌چون و چرا. از اون‌ها که پاش بیفته تا تهِ همه‌چی رو می‌رن.  آدم‌های به‌ هر قیمتی. آدم‌های تا پای جان. یه چیزهایی‌شون خوبه، اما من  نمی‌تونم تحمل کنم این‌همه وزنی رو که می‌ندازن رو دوش آدم. من خفه می‌شم  توی بغل این‌جور مردها.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فیلم رو هنوز دوست دارم. هنوز مث دفعه‌ی اول  آزارم می‌داد. دلم می‌خواست یه جاهایی‌شو بزنم بره جلو. نبینم، نشنوم.  انگار داشت یه صحنه‌هایی از زندگی‌م ری-وایند می‌شد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این فیلم  یه‌جورایی مال مرداست. فضاش مردونه‌ست. دیالوگ‌هاش، خط پیش‌برنده‌ی داستان،  نگاه قصه به زن، همه‌شون به نظرم مردونه میاد. انگار زن‌های این فیلم یه  سری آبجکت‌ان که به واسطه‌ی حضورشون می‌تونیم درون مردهای قصه رو ببینیم.&lt;br /&gt;-  بیش‍ترِ دوستای صمیمیِ من مَردن. اکثرن صمیمی‌ترین دوست‌ِ اونا هم منم. با  هم راحتیم. پسرخاله‌ایم. تقریبن در مورد همه‌چیز، دقیقن هر چیزی، با هم  حرف می‌زنیم. بارها شده تو یه گفت‌وگوی مردونه (!) حضور داشته‌م و شنونده‌ش  بوده‌م. دیده‌م چه‌جوری از زن‌ها حرف می‌زنن. تا کجاها از دوست‌دختراشون  حرف می‌زنن. تا کجا از روابط شخصی‌شون. دیدم چه‌جوری به‌هم دیتا می‌دن.  چه‌جوری خودشون رو موظف می‌دونن یه سری دیتاها رو حتمن بدن. چه‌جوری بلدن  یه سری دیتاها رو هرگز به زبون در نیارن. من؟ شیفته‌ی این فضای رفاقت‌های  مردونه‌م راست‌ش. نمی‌دونم چه عبارتی براش استفاده کنم، ولی خیلی اخلاقی و  انسانی به نظرم میاد همیشه. رسمن همیشه تحسین‌شون کردم تو دلم، که چه‌همه  خوب بلدن با هم تا کنن، مرام به خرج بدن، علی‌رغم پشت صحنه‌های تک به تک‌ای  که از هر کدوم‌شون سراغ دارم. هم‌چین جَوی رو هیچ‌وقت در رفاقت‌های زنانه،  تو همین اشل لااقل، ندیده‌م تو این سال‌های اخیر. پای هر زنی اومده وسط،  همه‌چی رفته به قهقرا. (جهت رفاه حال دوستانِ زن‌نستیز، اینا صرفن تجربیات  شخصی منه و در حیطه‌ی سه متری دور و برِ من صادقه. دارم به شما تعمیم  نمی‌دم طبعن) -&lt;br /&gt;بدی کردن‌های فیلم هم مردونه‌ست. وقتی کلایو اوون جولیا  رابرتز رو تحت فشار می‌ذاره که جزئیات ص.k.ث‌ش با جود لا رو توضیح بده.  وقتی کلایو اوون عصبی و درهم شکسته می‌ره تو کلاب‌ای که ناتالی پورتمن  اون‌جا کار می‌کنه. وقتی کلایو اوون به جولیا رابرتز می‌گه به شرطی مدارک  طلاق رو امضا می‌کنه که جولیا رابرتز باهاش بخوابه. وقتی جود لا تو سالن  کنسرت از جولیا رابرتز می‌پرسه باهاش خوابیدی؟ و بدتر از همه وقتی کلایو  اوون تو مطب‌ش، شروع می‌کنه یه سری دیتیل از رفتارهای شخصیِ جود لا ارائه  کردن. به‌ش می‌گه که دوتایی چه‌جوری مسخره‌ش می‌کنن. تمام اینا لحظاتی بود  که نفس رو تو سینه‌ی من حبس کرد. با خودم گفتم چه عجیب، مردای همه‌جای دنیا  همین‌جوری‌ان. و فکر کرده بودم چه خوب.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نوشتن از این فیلم کار خیلی  سختیه. خیلی دست و پا زدم که بشه یه چیز سر و ته‌دار بنویسم، نمی‌شه اما.  دارم احساس می‌کنم غلط کردم اصن. برای من درگیری با این فیلم اون‌قدر شخصی  بوده که اصن نمی‌تونم بدون شخصی‌نویسی در موردش حرف بزنم. خیلی جاها، تو  خیلی صحنه‌ها نفس‌مو حبس کرده بودم تو سینه و اندازه‌ی شخصیت توی قصه داشتم  زجر می‌کشیدم. هنوز بعد از این همه سال نمی‌تونم ازش فاصله بگیرم. خیلی  چیزها هنوز برام همون‌قدر پررنگ و غلیظه. پس یه کاری می‌کنیم. بی‌خیال  نوشتن یه متن سر و ته‌دار می‌شیم اصن، درست همین وسط.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سخت‌ترین و  ترسناک‌ترین صحنه‌ی فیلم برای من، جاییه که کلایو اوون با سوال‌های بریده و  کوتاه، با اون لحن خشن و مصمم، از جولیا رابرتز می‌خواد دیتیل هم‌آغوشی با  جود لا رو براش تعریف کنه. کجا باهاش خوابیدی؟ همین‌جا رو این تخت؟ خوب  بود؟ دوست داشتی؟ مزه‌ش چه‌جوری بود؟ و بدتر از همه: اومدی؟ برای من جواب  دادن به این سوالا مث مرگ می‌مونه. طاقت جواب دادن ندارم. هیچ‌وقت نتونستم  درک کنم چرا مردا شروع می‌کنن این سوال‌ها رو پرسیدن. نه لزومن وقتای  بحران، وقتایی که خوب و خوشیم حتا. شروع می‌کنن از دیتیل روابط فیزیکی‌ت با  آدمِ قبلی پرسیدن. من همیشه سر دوراهی می‌مونم که چی جواب بدم. راست یا  دروغ. بگم مزخرف بود و بد بود و فلان، یا همه‌چی رو همون‌جور که بوده تعریف  کنم؟ من؟ همیشه لحنم ناخوداگاه با آب و تاب می‌شه، و این لحن اولین چیزیه  که طرف مقابلم رو آزار می‌ده. وای به وقتی که آدمِ قبلی، آشنای فعلی‌مون هم  باشه. همیشه این سوال برای من مطرح شده که تویی که پارتنر منی، دیگه بلدی  من چه‌جوری‌ام توی رخت‌خواب. وقتی ازم چنین سوالی می‌پرسی، واقعن دلت  می‌خواد چی بشنوی؟ دروغ؟ بگم بد و مزخرف و بی‌خود بود؟ بگم تمام مدت رابطه  داشته به من بد می‌گذشته؟ سرد و بی‌تفاوت و نوتر در موردش حرف بزنم؟  این‌جور وقتا با خودت نمی‌گی تابلو داره دروغ می‌گه؟ یا واقعن صِرف شنیدن  لحن بی‌تفاوت من کافیه که ورِ دروغ بودن ماجرا رو کم‌رنگ کنه؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کلایو  اوون به جولیا رابرتز می‌گه مدارک طلاق رو امضا می‌کنم، اما به یه شرط، با  من بخوابی. چه اتفاقی میفته؟ می‌خواد برای آخرین بار تو قلمروش فرمانروایی  کنه؟ - اصولن چرا این بارِ آخر کذایی این‌همه برای آقایون مهمه؟ - می‌خواد  هیستوریِ بین‌شون رو یادآوری کنه؟ می‌خواد زن ماجرا رو آزار بده؟ یا تنها  قصدش انتقام گرفتن از مرد سومه؟ با آگاهی به این‌که این اتفاق چه تاثیری  روی جود لا خواهد داشت. - «من یه مَردَم. می‌شناسم مردا رو که دارم اینو  به‌ت می‌گم.» -&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بدتر از همه‌ش اما صحنه‌ایه که کلایو اوون شروع  می‌کنه یه سری اطلاعات شخصی دادن به جود لا، از جزئیات رفتارش با جولیا  رابرتز، این که تو خلوت خودشون چه‌جوری صداش می‌کنن، چه‌جوری دست‌ش  می‌ندازن. جزئیاتی که مشخص می‌کنه جولیا رابرتز یه  سری از اطلاعات خصوصی  رابطه‌شون رو برای کلایو اوون تعریف کرده و ازون بدتر هر دو با هم این یکی  رو دست انداخته‌ن. این اتفاق تو ذهن من همیشه یه اتفاق «نابودکننده»ست.  برای من ازون اتفاق‌های جزمی‌ئه. حد وسط نداره. رفتار آدم رو به دو بخش  تقسیم می‌کنه. قبل از دونستن این ماجرا، و بعدش. حس من اینه که فارغ از  محتوای مکالمات، اون فاز صمیمیت‌، اون درجه رفاقتی که باعث می‌شه دو نفر  بتونن این‌جوری راحت در مورد پارتنرهای قبلی‌شون و جزئیات روابط‌شون حرف  بزنن و هم‌دیگه رو دست بندازن به تنهایی کافیه که نفر سوم مثلث رو نابود  کنه. مانیفست شخصی من تو زندگی خودم همیشه این بوده که برام اون‌قدر اهمیت  نداره که بفهمم پارتنرم با یه زن دیگه خوابیده. چیزی که توی روابط مثلثی  این چنینی قطعن من رو آزار خواهد داد یا باعث رفتن‌ام خواهد شد اینه که  ببینم آدمِ مقابل من همون فاز صمیمیت و اینتیمسی‌ای رو که با من داره، عینن  داره با ضلع سوم کپی می‌کنه. درواقع نزدیکیِ فیزیکی پارتنرم با زن دیگه  اون‌قدرها برام مهم نیست که درگیریِ مِنتالی‌ش. معتقدم دومی به شدت می‌تونه  قوی‌تر و تهدیدکننده‌تر باشه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ته یه سری فیلما، آدم با خودش فکر  می‌کنه بعدن چی می‌شه. آیا این زوج علی‌رغم پایان قصه، می‌تونن از حالا به  بعد با هم زندگی کنن؟ مثلن unfaithful، مثلن eyes wide shut، و مثلن‌تر  همین closer. تهِ این فیلم می‌گم آره، می‌تونن. کلایو اوون ماجرا، یه  خاصیتی داره، یه قطعیتی، یه چیز زمخت اما قابل اتکا و دوست‌داشتنی‌ای، که  اون‌قدر جذاب هست که با خیال راحت فکر کنه می‌تونه زنِ ماجرا رو داشته باشه  دوباره. من؟ موافقم باهاش.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://elcafeprivada.blogspot.com/2011/03/blog-post_6189.html"&gt;elcafeprivada&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3788315891653168179-5725242874608019304?l=hamfilmbini.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hamfilmbini.blogspot.com/feeds/5725242874608019304/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3788315891653168179&amp;postID=5725242874608019304&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3788315891653168179/posts/default/5725242874608019304'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3788315891653168179/posts/default/5725242874608019304'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hamfilmbini.blogspot.com/2011/04/blog-post.html' title=''/><author><name>.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3788315891653168179.post-4088463242397237832</id><published>2011-04-03T01:23:00.000-07:00</published><updated>2011-04-03T01:28:33.957-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Closer'/><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div class="cnt"&gt; &lt;p style="text-align: justify;"&gt; نوشتن در مورد &lt;a href="http://www.imdb.com/title/tt0376541/" target="_blank"&gt;closer‌&lt;/a&gt;  سخت است. وقت تماشای فیلم هجوم افکار موازی و pressure of thought را به  وضوح حس می‌کنی. اما موقع نوشتن هیچ‌جوری نمی‌شود این افکار پراکنده را نظم  داد. فیلم بیش از هرچیز دیگر مدیون  دیالوگهایی است که پاتریک ماربر در  دهان شخصیتهایش گذاشته است. با آنکه در سینما به روابط مربعی نسبت به  مثلثهای عشقی کمتر پرداخته شده است اما هجمه فیلم به روح و روان آدم از  تصور این شرایط awkward‌ نیست.  این دیالوگهای فیلم است که به مثابه پتک  فرود می‌آیند و دیدن فیلم را سخت‌تر و سخت‌تر می‌کنند. سینما مگر چیزی جز  هم‌ذات پنداری با موقعیتها و شخصیتها است؟ لزومی ندارد که در یک موقعیت  مربعی چنینی گرفتار شده باشید تا درد را حس کنید. هر رابطه در ذات خودش  لحظاتی دارد که با دیدن closer یاد و خاطراتش زنده می‌شود. دردش بازنمایی  می‌شود. حسی از آن عمقها می‌آید در سطح و آنچه به زور در اعماق مدفون شده  بود دوباره یادآوری می‌شود.&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify;"&gt;فیلم با  آلیس -ناتالی پورتمن -شروع و تمام می‌شود. شاید تمرکز اصلی بر شخصیت آلیس  باشد که اتفاقا بیشتر از سایر شخصیتها در هاله‌ای از ابهام قرار دارد. اما  چیزی که در بطن فیلم در جریان است رقابت پایان ناپذیر دن -جود لا -  و لری -  کلایو اوون - است. رقابتی که جرقه‌اش با چت fake‌ کذایی شروع می‌شود و تا  انتها در جریان است. لری و دن برای من نمود دو شخصیت کاملا متفاوت مردانه  هستند. دن با روحیه آرام و شکننده‌تر؛ علیرغم بدجنسی‌ها و نقطه ضعف‌هایش  شخصیت attention seeker و در عین حال وابسته‌ای دارد. از آن تیپ شخصیتها که  در رابطه علاوه بر نیازش به زن دنبال مادر می‌گردد تا جمع و جورش کند؛  شاید علت کشش بیش از حدش به آنا نیز همین باشد. یعنی همان نقطه‌ای که آلیس و  آنا را از هم تفکیک می‌کند. اما از سوی دیگر لری یک مرد کلاسیک استریت  فوروارد است. با همان زبان گاها خشونت‌آمیز و رفتاری که گاها برخورنده و  توهین‌آمیز است. با رفتارهای قابل پیش‌بینی مثل سعی در مرعوب کردن آلیس با  قدرت پولش در کلاب. نمونه کامل یک مرد داروینی. خصوصیاتی که شاید به صورت  تئوریک جذابیت نداشته باشد و شانس انتخاب‌ش از سمت زنان طبقه آرتیست و  روشنفکر دور از ذهن بنماید. اما در نهایت برنده این رقابت پنهان و شاید  برنده نهایی کلی فیلم لری باشد. لری همان تصویر داروینی از مرد را ارائه  می‌دهد که در ناخودآگاه جمعی زنان به عنوان جفت مطلوب شناخته می‌شود. خشونت  ذاتی و توانایی رسیدن به آنچه می‌خواهد و همان خصوصیت قابل اتکا بودن که  در دن وجود ندارد. آنا که یک شکست زندگی مشترک را تجربه کرده است در نهایت  در چرخشی دراماتیک و عجیب لری را مجددا انتخاب می‌کند. مردی که به عشقش  مطمئن است،‌ پرستیژ اجتماعی و درآمد کلان دارد و شاید تمایل آنا به بچه  داشتن و ایفای نقش یک پدر کامل را به خوبی بازی کند. &lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify;"&gt;در  این میان تمایل غریب لری و دن برای اطلاع از جزییات روابط فیزیکی یکدیگر  جلب توجه می‌کند. طبعا چون من در جایگاه اطلاع از نگاه کلی مردانه به این  قضیه نیستم نمی‌توانم تعمیم دهم یا حکم کلی بدهم که آیا این خصیصه مردانه  است که اطلاع از جزییات روابط سابق معشوق برای‌شان مهم است یا نه. اما در  مورد لری و دن این تمایل به اطلاع از جزییات روابط، به نظر من از جای  متفاوتی نشات می‌گیرد. به نظر می‌رسد برای دن صرفا این قضیه از آنجا اهمیت  پیدا کرده است که طرف قضیه لری است. به عبارتی اگر هرکس دیگری به جای لری  با آلیس رابطه می‌داشت جزییاتش از درجه اهمیت ساقط می‌شد. اما در نقطه  مقابل لری نیاز به دانستن‌اش از شخصیت‌اش سرچشمه می‌گیرد. در دیالوگش با  آنا موقعی که آنا قصد ترکش را داشت در پاسخ به آنا که می‌پرسد چرا س/ک/س  این قدر مهم است؟ می‌گوید چون من یک غارنشین لعنتی هستم. همان بدویتی که در  رفتارهای لری به وضوح به چشم می‌خورد. این بدویت شاید در مکالمه با دن در  مطب خود را به شکل دیگری نشان می‌دهد. آنجا که لری دن را هنگام خروج از مطب  صدا می‌زند تا از واقعیت خوابیدن‌ش با آلیس پرده بردارد و می‌گوید شرمنده  من آنقدری بزرگ نشدم که بتونم ببخشم‌ات. و از بیان عریان این واقعیت و  استیلای خودش لذت می‌برد. مثل حیوانی که تسلط خودش را بر نر دیگر در قلمروی  خودش اثبات می‌کند. شاید دلیل دیگر این تمایل هم پزشک بودن لری باشد. وقتی  بعد منطقی و علی/معلولی را پرورش داده باشی تمایل به دانستن جزییات و کشف  علت و علل می‌شود ارزش. مثل انگشتی که پزشکان داخل زخم با عمق نامعلوم  می‌کنند تا از کیفیت و عمق‌ش مطلع شوند و آگاهی از نتیجه معاینه آرامش خاطر  را به ارمغان می‌آورد از لحاظ آنکه می‌دانی با چه شرایطی طرف هستی. برای  لری به نظر رسیدن به تصویر دقیق و دانستن جزییات کامل، آن وسواس ذهنی  دانستن را برطرف می‌کند و او را به آرامش می‌رساند. چیزی که در مورد دن به  هیچ وجه صدق نمی‌کند.&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify;"&gt;در دفعه چهارم یا  پنجم دیدن این فیلم باز هم دلم به حال شخصیت دن می‌سوزد. دن که عملا از  سوی هر دو ضلع این مربع به نحوی ترجیح داده می‌شود اما در نهایت دست خالی  از میدان بیرون می‌شود. در همان دیالوگ کذایی آنا و لری، آنا رابطه فیزیکی  با دن را مطلوب‌تر و دلخواه‌تر توصیف می‌کند و آلیس هم علیرغم ترک شدن از  سوی دن و دوری چند ماهه اما باز هم آماده برگشتن به سوی دن است. اما در هر  دو مورد در یک لحظه هر دو موقعیت به آسانی تمام می‌شود و از دست می‌رود. و  لری با همان بدویت ذاتی هم آنا را صاحب می‌شود هم از آلیس کام می‌گیرد و هم  دن را له می‌کند. شاید به خاطر همون موهبت اعتماد به نفس ذاتی که لری در  خود دارد و در موقعیت غیرمنتظره آکواریوم هم دست و پای خودش را گم نمی‌کند و  در نهایت از همان نقطه طرح دوستی با آنا می‌ریزد. همان توانایی تغییر  شرایط که دن به خاطر شخصیت منفعل‌ش فاقد آن است و نهایتا قافیه را می‌بازد.&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify;"&gt;همانطور  که در ابتدا گفتم آلیس مبهم‌ترین شخصیت فیلم است. انگیزه‌هایش،‌ گذشته‌اش و  نهایتا سرنوشتش در هاله‌ای از ابهام است. اینکه چرا دن را از میان جمعیت  می‌بیند و انتخاب می‌کند. اینکه آیا واقعا در گذشته استریپر بوده است یا آن  نیز صرفا تجربه‌ای بوده است برایش مثل تجربه‌های دیگر زندگی‌ش و نهایتا  اینکه در منهتن نیویورک چه چیزی در انتظارش است؟ در سمت مقابل آنا قابل  پیش‌بینی‌تر و انگیزه‌هایش روشن‌تر است اما نکته‌ای که در آنا برای من  چالش‌برانگیز بود نوع چرخش‌اش در شرایط پیش آمده بود. شاید به نظر می‌رسد  که آنا نیز در جریان همان رقابت پنهان و برای برانگیختن داستان حسادت وارد  رابطه با لری می‌شود اما چند ماه فاصله تا برگزاری نمایشگاهش و دیدار مجدد  دن این احتمال را دور از ذهن می‌نمایاند و صرف رقابت توجیه کشیده شدن آنا  به سمت لری نیست. و نکته عجیب دیگر در مورد آنا بازگشتن به سمت لری است.  وقتی امضای طلاق‌نامه در قبال آن پیشنهاد بی‌شرمانه که آنا را در حد فا.حشه  تقلیل داد انجام گرفت، برگشتن به سمت لری بسیار دور از ذهن بود برای من.  اما در نهایت آن نگاه خیره آنا به ناکجا در هنگام خوابیدن در کنار لری در  صحنه پایانی به نظر می‌رسد تاییدی باشد بر عدم انطباق تصمیم دل و منطق آنا و  دن را در رویا تصور کردن و مرور دوباره و دوباره‌ی تصمیم‌اش.&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify;"&gt;و  در نهایت نکته‌ای که ذهنم را به خود مشغول می‌کند انتظار آنا و آلیس از دن  در مورد پذیرفتن واقعیت خوابیدن با لری است. در مورد آنا به نظر یک اقدام  هروئیک و مثال زدنی برای رسیدن به معشوق است. یک فداکاری که طبعا باید  قدردانی دن را به همراه داشته باشد اما قضایا متفاوت پیش می‌رود. برای من  در مقام بیننده نیز این اقدام فداکارانه آنا جاستیفای نمی‌شود. تصمیمی با  این حجم اثر احتمالی نباید در لحظه گرفته شود. یا شاید حتی بدون اطلاع نفر  ثالث. اما صرف فداکارانه بودنش دلیل خوبی برای پذیرش‌ آن از سوی دن نیست.  شاید شناخت کامل لری از آنا نیز مزید علت باشد آنجا که خطاب به دن در مطب  می‌گوید که آنا از guilty f.u.c.k لذت می‌برد. از سوی دیگر آلیس نیز در  توجیه خوابیدن با‌ لری نبودن دن و درخواست محترمانه لری را مطرح می‌کند.  هرچند منطقا خوابیدن با لری در زمانی اتفاق افتاده که رابطه آلیس با دن کات  شده است و لزومی به توضیح وجود ندارد اما ذکر این دلایل بیش از آنکه واقعی  به نظر برسد fake است. تمایل پنهان برای انتقام‌جویی ناخودآگاه از دن و  حتی شاید از آنا که علیرغم گفتن اینکه من دزد نیستم - در ابتدای فیلم خطاب  به آلیس در آتلیه - عملا دن را از او می‌دزد می‌بایست گوشه‌ای از دلایل  پنهان آلیس برای خوابیدن با لری باشد.&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify;" align="absmiddle"&gt;در  یک جمله Closer فیلمی است برای بارها دیدن و بارها درد را دوباره مزه مزه  کردن و البته برداشتهای متعدد و مختلف از رویه به ظاهر سرراست فیلم. &lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;img style="width: 344px; height: 425px;" src="http://www.sonypictures.com/homevideo/closer/images/p7101971.jpg" /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: right;"&gt;&lt;a href="http://dr-reza.blogfa.com/post-20.aspx"&gt;آبی، خاکستری، سیاه&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;  &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3788315891653168179-4088463242397237832?l=hamfilmbini.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hamfilmbini.blogspot.com/feeds/4088463242397237832/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3788315891653168179&amp;postID=4088463242397237832&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3788315891653168179/posts/default/4088463242397237832'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3788315891653168179/posts/default/4088463242397237832'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hamfilmbini.blogspot.com/2011/04/closer.html' title=''/><author><name>.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3788315891653168179.post-8915618850351605182</id><published>2010-12-31T21:49:00.000-08:00</published><updated>2010-12-31T21:51:15.913-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='copie conforme'/><title type='text'></title><content type='html'>&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;همین‌قدر محتوم، همین‌قدر ابسورد&lt;/span&gt;&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;شروع ماجرا جایی‌ست که انگار ربط چندانی به آن بحث نهایی‌مان ندارد؛ کنفرانسی برای معرفی ترجمه‌ی ایتالیایی کتابی که احتمالا جز چند استاد دانشگاه، شخص دیگری، علاقه‌ای به خواندن‌اش ندارد. بعدتر با زنی‌ آشنا می‌شویم که برای نویسنده‌ی میان‌سال و خوش‌بر و روی داستان‌مان لوندی می‌کند. با هم آشنا می‌شوند و حرف می‌زنند. از ایده‌ها و آرزوهای‌شان. زن از خواهرش می‌گوید و مرد هم جوک بی‌مزه‌ای تعریف می‌کند. مناظر را تماشا می‌کنند و درباره‌ی کُپی و اصل حرف می‌زنند. کپی‌هایی که ارزش‌شان هیچ کم از آن جنس اصل نیست. به کافه‌ای می‌روند و قهوه می‌نوشند. عروس و دامادهای جوان را در کلیسایی می‌بینند که طبق روایتی، خوش‌شانسی برای‌شان می‌آورد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;باز هم جلوتر می‌رویم. زن و مرد ابتدای داستان، که آشنایی‌ با هم نداشتند، جوری که دقیق متوجه‌ نمی‌شویم از کجا، نقش زن و شوهر را بازی می‌کنند. اما نسخه‌ای کپی از واقعیت را. حالا انگار پانزده سال از ازدواج‌شان گذشته. دیگر خبری از شور و هیجان نیست. مرد که عروس و دامادهای جوان را می‌بیند، با تنفر سرش را برمی‌گرداند. زن و مرد داستان‌مان، دیگر با هم کنار نمی‌آیند. حتی روی مسائل جزئی و پیش‌ پا افتاده. دچار روزمرگی شده‌اند. در ساده‌ترین مکالمات‌شان عصبی می‌شوند و حرف نزدن را ترجیح می‌دهند. و دست آخر هم در تعلیقی که مشخص نمی‌کنند رابطه‌شان را ادامه خواهند داد یا خیر، رهای‌مان می‌کنند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://streem.us/assets/picture252234.jpg"&gt;&lt;img style="display: block; margin: 0px auto 10px; text-align: center; cursor: pointer; width: 215px; height: 322px;" src="http://streem.us/assets/picture252234.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فرق ندارد از کدام زاویه ‌ببینیم‌شان. زن و مردی که شور و شر جوانی از سرشان افتاده و تازه با هم آشنا شده‌اند یا همان جوانک‌های بخت‌برگشته‌ی خرافاتی، که فکر می‌کنند فلان کلیسا برای جاری شدن خطبه‌ی عقد، شانس می‌آورد. انتهای همه‌شان همان باغ بی‌برگی‌ست. نقطه‌ی نهایی همین جاست. جایی که دیگر خبری از عشق و دلبری نیست و تاریکی دم غروب بی‌داد می‌کند. حتمیت، محکم به سرمان می‌خورد. جوری که انگار هیچ چاره‌ای نیست. بله رفقا سرنوشت همین است؛ همین قدر محتوم، همین‌قدر ابسورد...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پی‌نوشت: درباره‌ی فیلم جدید عباس کیارستمی؛ کپی به‌جای اصل&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://absurdlyhard.blogfa.com/post-66.aspx"&gt;Absurdly Hard&lt;/a&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3788315891653168179-8915618850351605182?l=hamfilmbini.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hamfilmbini.blogspot.com/feeds/8915618850351605182/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3788315891653168179&amp;postID=8915618850351605182&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3788315891653168179/posts/default/8915618850351605182'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3788315891653168179/posts/default/8915618850351605182'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hamfilmbini.blogspot.com/2010/12/blog-post_6416.html' title=''/><author><name>.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3788315891653168179.post-6887270751543075041</id><published>2010-12-31T21:40:00.000-08:00</published><updated>2010-12-31T21:42:06.592-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='copie conforme'/><title type='text'></title><content type='html'>&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;Copie conforme&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کپی برابر اصل نه تنها به‌نظرم بهترین فیلم آقای کیارستمی‌ست که تا حالا دیدم (ندیده‌ام همه‌ی فیلم‌هاش را و از زیر درختان زیتون مثل سگ می‌ترسیدم و طعم گیلاس را برای این دوست داشتم که بابام خیلی دوستش داشت و ده را فقط برای خودم دوست داشتم)، بلکه به‌نظرم یکی از بهترین فیلم‌هایی‌ست که تا حالا کلن دیدم. البته مجبورم باز هم بروم سینما تماشاش کنم که بگویم از بهترین فیلم‌هایی‌ست که تا حالا کلن دیدم. چون یک آدمی هستم که وقتی از این حکم‌ها می‌دهم خودم اول از همه وحشت می‌کنم.&lt;br /&gt;یک چیزی‌ که روند لذت بردنم از فیلم را خراب می‌کرد این بود که فیلم سه زبانه بود. فرانسه، ایتالیایی و انگلیسی. من فقط انگلیسی‌ش را کامل می‌فهمیدم و برای فهمیدن بقیه‌ش باید آویزان زیرنویس آلمانی می‌شدم. این سوییچ کردن از زبان‌ها روی هم، لذت بردن از فیلم را برایم خراب می‌کرد. از آن‌جایی هم که بدبختم و ده تا لغت فرانسه بلدم، ده تا لغت کوفت و این وسط بغل‌دستی‌م هم یک‌هو به فارسی می‌پرسید ئه مرده چی گفت؟ و ئه زنه چی گفت و می‌گفت درختِ چی؟ می‌گفتم فکر کنم گفت درخت زندگی. همون درخته که فیلان... و بعد مجبور بودم توضیح بدهم که مرده چی گفت و یا زنه چی گفت یا کلن چی شد و این‌ها، برای همین دچار "زبان‌پریشی" شده بودم توی سینما و یک سری دیالوگ‌ها از کفم می‌رفت.&lt;br /&gt;جولیت بینوش انقدر خوب بازی می‌کند، انقدر خوب بازی می‌کند، انقدر خوب بازی می‌کند، می‌خواهی بمیری. ویلیام شیمل انقدر شکل "بیگ" است که خدا می‌داند. بعد بیگ را جوگندمی و باهوش و نویسنده و بلا هم بکن، رفتارش هم صد برابر جذاب‌تر بکن، جوری که پاسخی نداری که سپس چه کنی از خوشی دیدنش.&lt;br /&gt;خود ایده‌ی کپی برابر اصل هم از بیخ برایم شدیدن خوشایند بود. یک چیزی‌ست که خیلی بهش فکر کردم. انگار یکی بردارد یک مفهومی که توی ذهنت است را شکل بدهد. یک مجسمه بگذارد جلوت. نه که مجسمه‌هه شبیه دقیق چیزی باشد که تو فکر کردی، اما یک خاطره‌ای ازش را داشته باشد.&lt;br /&gt;به اعتقاد بنده که یک منتقد بسیار صاحب‌نظر هنر هستم، زمانی دیدن یک اثر هنری می‌رود یک جای خوبی از وجود آدم که یک خاطره‌ای را برای آدم زنده کند. اصلن گاهی آدم نمی‌داند این خاطره چیست. خاطره شاید نه. شاید یک ارجاعی به یک حقیقتی باید داشته باشد. یک حقیقتی که آدم تجربه کرده. شاید نه تمام و کمال. شاید  یک تجربه‌ی عامی که در یک صورت خاص محقق شده. دیدن کپی برابر اصل برای من آن کار را کرد.&lt;br /&gt;بهترین و تاثیرگذارترین آدم‌هایی که توی زندگی‌م دیدم، همان‌هایی بودند که مفاهیمی که باهاشان سر و کله می‌زدم را به شکل کلمه و جمله برایم درآوردند. دیدید گاهی یک چیزی را می‌خوانید، یکی حرف می‌زند، یک چیزی تماشا می‌کنید، هی به خودتان می‌گویید: اوهوم... منم... اوهوم... دقیقن... منم... همان را عرض می‌کنم.&lt;br /&gt;دیدنش مثل آن لحظه‌ای‌ست که یک قطعه‌ی درست پازل را که هی دنبالش گشتی را پیدا می‌کنی و بعد می‌گذاری سر جایش. بعد این‌جور که به‌هم چفت می‌شود پازل، تصویرت درست می‌شود، بعد خوشت می‌آید. آن‌جوری.&lt;br /&gt;هر دیالوگش من را یاد یکی از خودم‌ها انداخت. یاد یکی از دوستانم. یاد پدر و مادرم. یاد خواهرم. یاد زندگی‌هامان.&lt;br /&gt;خودتان بروید ببینید. خیلی لذت بردم. غرقم کرد. اصلن فکر نکردم کی تمام می‌شود این فیلم. سوالی که موقع دیدن نود درصد فیلم‌ها از خودم پرسیدم. اصلن دلم نمی‌خواست تمام بشود. یعنی حتی غصه‌م شد که فیلم تمام شد. یعنی وقتی ویلیام جون رفت، بعد من دیدم نوشته آمد که یعنی فیلم تمام، توی دلم گفتم ای پدرسگ. ای لعنتی.&lt;br /&gt;بعد به بغل‌دستی‌م گفتم چرا انقدر عالی بود؟&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;کیف کردم. محشر.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://monsefaneh.blogspot.com/2010/09/normal-0-false-false-false-en-us-x-none_28.html"&gt;منصفانه&lt;/a&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3788315891653168179-6887270751543075041?l=hamfilmbini.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hamfilmbini.blogspot.com/feeds/6887270751543075041/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3788315891653168179&amp;postID=6887270751543075041&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3788315891653168179/posts/default/6887270751543075041'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3788315891653168179/posts/default/6887270751543075041'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hamfilmbini.blogspot.com/2010/12/copie-conforme_31.html' title=''/><author><name>.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3788315891653168179.post-3769019706538873414</id><published>2010-12-31T21:38:00.000-08:00</published><updated>2010-12-31T21:54:52.280-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='copie conforme'/><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div class="entry-body rtl"&gt;&lt;div&gt;&lt;div class="item-body"&gt;&lt;div&gt;&lt;div style="direction: rtl; text-align: right;"&gt;&lt;div style="direction: rtl; text-align: right;"&gt;&lt;div style="direction: rtl; text-align: right;"&gt;&lt;div style="direction: rtl; text-align: right;"&gt;&lt;h3 style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;&lt;a target="_blank" href="http://www.imdb.com/title/tt1020773/"&gt;&lt;b class="highlighted0"&gt;کپی برابر اصل&lt;/b&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt; &lt;/h3&gt;  &lt;div&gt; &lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;p&gt;فیلم سرتاسر با ایده‌ی  «اصالت» درگیر است. اصالتِ اثرِ هنری و اصالتِ یک رابطه. چه چیزی یک اثر را  از اثرِ دیگر و داستانِ یک زندگی را از زندگیِ دیگر جدا می‌کند؟ چه چیزی  هر آدمی را خاص می‌کند؟ دیدن این فیلم در سینما تماشای فکر کردن با صدای  بلند به این موضوع است.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;البته ضیافتی از تصاویرِ قشنگ هم هست. منتقدی انگلیسی &lt;a target="_blank" href="http://www.telegraph.co.uk/culture/film/filmreviews/7978082/Certified-Copy-review.html"&gt;یقین کرده بود&lt;/a&gt;  که هدف تنها ساختنِ فیلمِ هنری برای کسانی بوده که به تماشای فیلم‌هایی با  حس و حالِ تابستانی علاقه‌مندند و در ضمن نمی‌خواهند خودشان را تا حد دیدن  فیلمِ &lt;a target="_blank" href="http://www.imdb.com/title/tt0892318/"&gt;Letters to Juliet &lt;/a&gt;پایین  بیاورند - و داستان و طرح همه بهانه هستند. البته آفتاب و حس و حال  تابستانی در کشورِ این منتقد در حکمِ کیمیاست و از ظنِ خود یار این فیلم  شده و توجه نکرده که بعید است که چنین هدفی به ذهن کارگردانی از کشورِ  آفتابیِ ایران برسد، اما نکته‌ی درستی در این حرف هست: تصاویر نشاطِ  تعطیلاتِ تابستانی را دارند. بعضی ابداعاتِ فوق‌العاده‌ی بصری هم هست، مثل  گرفتنِ بازتابِ آسمان و خیابانِ در حال گذر از روی شیشه‌ی جلوی ماشینِ در  حالِ حرکت. صدای خارج از کادرِ تصویر هم هست، که تبدیل به امضای کیارستمی  شده. ایده گویا این است که لازم نیست چشم و گوش هر دو یک‌ جا مشغول باشند، و  نتیجه این که تلاش برای بر آمدن از پسِ افکاری که پیوسته به ذهن می‌بارند و  تصاویری که پیوسته چشم را می‌نوازند فیلم را تبدیل به چالشی لذت‌بخش  می‌کند.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;اشاره‌ای به ایران در فیلم نیست به جز یک اشاره به شعرِ باغ  بی‌برگی اخوان ثالث. و البته باغِ بی‌برگی نمایشگاهی از اینستالیشن‌های خود  کیارستمی هم بوده است. در این ارجاع به خود هم نکته‌ای هست: کیارستمی  سال‌ها پیش، جایی در پاسخ به این سوآل که آیا از ستایش‌ها و جایزه‌های  جهانی احساسِ غرور نمی‌کند گفته بود که یک عقده‌ی حقارت و یک چاه عدم  اعتماد به نفس در من هست که آن قدر عمیق است که با این‌ها پُر نمی‌شود (نقل  به مضمون و از حافظه). به نظر می‌رسد که عباس آقا به کلی از آن چاه در  آمده است و به راحتی و بی‌تعارف فیلم‌سازی جهانی است: کیارستمیِ جهانی پس  از این فیلم تازه شروع شده است. همان‌قدر که سرجو لئونه بعد از یک مشت دلار  جهانی شد و البته در لوکیشنی بی‌اندازه بی‌ربط به ایتالیا (بیابان‌های غرب  امریکا) هم‌چنان به طرز متمایزی ایتالیایی بود.&lt;/p&gt;&lt;center&gt;&lt;div&gt;&lt;a target="_blank" href="http://2.bp.blogspot.com/_79q3LjteGo8/TMfxpgcnhuI/AAAAAAAAAEw/ZrxRQBB2kZ8/s1600/cc.jpg" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img alt="certified copy" src="http://2.bp.blogspot.com/_79q3LjteGo8/TMfxpgcnhuI/AAAAAAAAAEw/ZrxRQBB2kZ8/s400/cc.jpg" width="400" border="0" height="285" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;/center&gt;&lt;p&gt;اما آیا بینوش در این فیلم به فرمان کیارستمی - که از یک جامعه‌ی &lt;i&gt;سنتی و سرکوب‌گر&lt;/i&gt;   آمده - یک زنِ دیوانه را تصویر می‌کند؟ آیا رفتار فیلم‌ساز با زن مثل  رفتارِ کودکِ خردسالِ فیلم بی‌ادبانه است؟ این‌ها را مریم مؤمنی &lt;a target="_blank" href="http://blog.maryammomeni.com/2010/10/post_883.html"&gt;می‌گوید&lt;/a&gt;.  آیا اغراق احساساتِ زنانه‌ای که می‌بینیم برای تمسخر  و از سر زن‌ستیزی  (mysogyny) در کنتراست با عقلانیتِ مردانه داده شده‌اند؟ من مخالف‌ام.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;به نظر من از قضا &lt;i&gt;ذهنیتِ مردسالار و سرکوب‌گر&lt;/i&gt; که ردِپایش در &lt;a target="_blank" href="http://www.youtube.com/watch?v=TS0agBxqaN0"&gt;مصاحبه‌ی کیارستمی با نازی بگلری&lt;/a&gt;  دیده می‌شود در خود فیلم نیست و طبق معمول هنر به شکل شگفت‌انگیزی فراتر و  بهتر از هنرمند می‌نماید. اگر با این پیش‌زمینه به تماشا رفته باشید در  جست‌و‌جوی بیهوده‌ای وقت تلف کرده‌اید. نه رفتار کودک با مادرش لزوماً  نشان‌دهنده‌ی سرکوب‌گری مردانه است - و نه، در ضمن، سرکوب‌گری مردانه منحصر  به «واقعیت دردناک جامعه‌ی سنتی» ماست. به علاوه مرد فیلم هم در جاهایی به  خصوص دیوانه است. جایی که ظاهراًً از شرابی که مزه‌ی چوب‌پنبه گرفته  عصبانی می‌شود ولی در واقع معلوم است که از اشاره‌ی پیش‌تر زن، به این که  درشب پیش در تخت خواب‌اش برده بی‌اندازه رنجیده است. همان سرشت احمقانه و  شکننده‌ی مردانه که از هیچ چیز بیش از اشاره به نقاط ضعف و حماقت‌اش  نمی‌رنجد.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;نکته این است که فیلم درباره‌ی دیوانگیِ زنانه نیست، درباره‌ی دیوانگی مکرر - &lt;b class="highlighted0"&gt;کپی برابر اصل&lt;/b&gt;  - در روابط انسانی است، و در این باره شاید به اندازه‌ی از یک فصل سریال  sex and the city نکته‌های درخشان دارد، و بسیار واقعی‌تر از آن شوی لباس و  مُد که به اسم سریال درست کرده‌اند.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;فیلم بسیار بهتر از &lt;a target="_blank" href="http://www.imdb.com/title/tt0112471/"&gt;پیش از غروب/پس از طلوع&lt;/a&gt; است و پیچیدگی اندیش‌ناک و طنزآمیزش قابل مقایسه با خامی سودایی و رومانتیک آن دو فیلم درپیت نیست.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;a href="http://ankabut.blogspot.com/2010/10/blog-post.html"&gt;عنکبوت&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3788315891653168179-3769019706538873414?l=hamfilmbini.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hamfilmbini.blogspot.com/feeds/3769019706538873414/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3788315891653168179&amp;postID=3769019706538873414&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3788315891653168179/posts/default/3769019706538873414'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3788315891653168179/posts/default/3769019706538873414'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hamfilmbini.blogspot.com/2010/12/blog-post_956.html' title=''/><author><name>.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/_79q3LjteGo8/TMfxpgcnhuI/AAAAAAAAAEw/ZrxRQBB2kZ8/s72-c/cc.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3788315891653168179.post-342937576014960455</id><published>2010-12-31T21:37:00.001-08:00</published><updated>2010-12-31T21:38:01.463-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='copie conforme'/><title type='text'></title><content type='html'>از این که ژولیت بینوش نقشی را پذیرفته بود که با اغلب نقش هایی که پیش  از این بازی کرده بود تضاد های هویتی جدی داشت شگفت زده شدم. دیالوگ های  فیلم &lt;a target="_blank" href="http://www.imdb.com/title/tt1020773/"&gt;&lt;b class="highlighted0"&gt;کپی برابر اصل&lt;/b&gt; &lt;/a&gt;که  بین مرد و زن داستان رد و بدل می شود بازتاب ذهنیتی مردسالار و سرکوب‌گر  است که در پس زمینه ی اروپایی فیلم وقتی از دهان بازیگر خارجی بیرون بیاید  به شدت غیر قابل باور می شود. پسر ژولیت بینوش نسخه ی اروپایی پسرک شخصیت  اول فیلم ده است. گستاخی هایی که از زبان کودکانه اش در فیلم ده به مادرش  روا می داشت را اگر به پای فرهنگ سرکوب‌گری بگذاریم که او در آن بزرگ شده،  رفتار بی ادبانه ی همان کاراکتر این بار در زبان و فرهنگی غیر مردسالار را  نشان گر عدم آشنایی فیلم نامه نویس-کارگردان از فرهنگ اروپایی می دانم.  رفتار مرد نویسنده ی داستان هم دست کمی از پسر نوجوان ندارد. و باز در این  بستر فرهنگی با تصویری که از جامعه ی غرب می بینم تفاوت بسیار دارد.&lt;br /&gt;نشریه ی سایت اند ساوند شماره ی سپتامبر امسال در گفت و گویی که با ژولیت بینوش کرده از او می پرسد: &lt;p&gt;- آیا از فیلم‌نامه ای که او[کیارستمی] نوشت، شگفت‌زده شدید؟&lt;/p&gt; &lt;p&gt;- بله شگفت‌زده شدم. او به من چیزهایی درباره ی کاراکتر گفته بود که  باعث شده بود این شخصیت را خیلی دوست داشته باشم. اما بعد که فیلم نامه را  خواندم، به نظرم آمد که این زن کمی دیوانه است!‌ واقعن دلم می خواست بدانم  مشکلش چیست و اختلال عصبی اش ناشی از چیست. کمی وحشت کرده بودم. تلفن را  برداشتم و به عباس زنگ زدم. و او فقط گفت: «نیازی نیست چنین سوال هایی  بپرسیم. این زن خود توست.» از این حرف آزرده شدم! اما بعد فهمیدم که او می  خواسته که من مثل خودم بازی کنم به جای این که کاراکتری کاملن تازه پدید  آورم. بعد از آن هرگز درباره ی این نقش بحث نکردیم. &lt;/p&gt; &lt;p&gt;اختلال عصبی ای که بینوش از آن حرف می زند در تمام طول فیلم، اذیت کننده  است. زن و مردی که کیارستمی سعی کرده به تصویر بکشد ، رابطه ی آزاردهنده ی  بین‌شان و رابطه ی بین مادر و پسر کوچک‌اش اگر در فیلمی ایرانی نشان داده  می شد البته خوش‌آیند نبود اما بیان‌گر واقعیت دردناک جامعه ی سرکوب‌گر و  سنتی‌مان بود. برداشتن همان شخصیت ها حتا با تغییر ملیت بازیگر ها و لوکیشن  های اروپایی فیلم و چرخیدن چندباره ی زبان فیلم از انگلیسی به فرانسوی و  ایتالیایی توجیهی برای عدم شناخت روان‌شناسانه ی کاراکترهای فیلم نیست.  تنها یک فریب زیرکانه است که ضعف های بزرگ فیلم را فراموش کنیم و به جای  آن، حواسمان را به جذابیت ستاره ی فیلم، ژولیت بینوش، کوچه پس کوچه های  توسکانی ایتالیا و چشم‌نوازی های بصری فیلم بدهیم. &lt;/p&gt; &lt;p&gt;&lt;b class="highlighted0"&gt;کپی برابر اصل&lt;/b&gt; ،کپی ناشیانه ای از ایده ی فیلم های موفقی مثل &lt;a target="_blank" href="http://www.imdb.com/title/tt0381681/"&gt;پیش از غروب&lt;/a&gt;/&lt;a target="_blank" href="http://www.imdb.com/title/tt0112471/"&gt;پیش از طلوع&lt;/a&gt;  است که قصد دارد از طریق دیالوگ ها ، شخصیت های فیلم را بسط و توسعه دهد  ولی پشت سر ردیف کردن این دیالوگ‌ها بدون این که خط روایی قابل باوری در  بستر فرهنگی فیلم داشته باشند تجربه ای ضعیف را از کارگردانی معتبر به  نمایش می گذارند.&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;a href="http://blog.maryammomeni.com/2010/10/post_883.html"&gt;مریم مومنی&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3788315891653168179-342937576014960455?l=hamfilmbini.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hamfilmbini.blogspot.com/feeds/342937576014960455/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3788315891653168179&amp;postID=342937576014960455&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3788315891653168179/posts/default/342937576014960455'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3788315891653168179/posts/default/342937576014960455'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hamfilmbini.blogspot.com/2010/12/blog-post_7415.html' title=''/><author><name>.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3788315891653168179.post-2100579176433824503</id><published>2010-12-31T21:33:00.000-08:00</published><updated>2010-12-31T21:35:07.654-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='copie conforme'/><title type='text'></title><content type='html'>بعد از یک دوره فترت گویا قرار است  "هم‌فیلم‌بینی" مجددا به راه بیفتد. باعث خوشحالی است و امیدوارم این روند  منظم‌تر برقرار باشد. اما در مورد فیلم این نوبت&lt;a target="_blank" href="http://www.imdb.com/title/tt1020773/"&gt; "&lt;b class="highlighted0"&gt;کپی برابر اصل&lt;/b&gt;"&lt;/a&gt;  قبل از نوشتن در مورد فیلم،‌ ذکر این نکته به نظرم الزامی است که کیارستمی  هیچگاه فیلمساز محبوب من نبوده. این قضیه باعث می‌شود موقع تماشای فیلم هر  ایرادی بزرگنمایی شود و هر نکته مثبتی صرفا یک ویزگی معمولی تلقی شود درست  برعکس زمانی که فیلم کارگردان محبوبتان را به تماشا نشسته‌اید و از  ضعیف‌ترین نماها سعی می‌کنید نکته مثبتی پیدا کنید. بگذریم.&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;img style="width: 378px; height: 283px;" src="http://www.endofshow.com/wp-content/uploads/certified-copy.jpg" /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify;"&gt;برای  من فیلم دو برداشت متفاوت به همراه داشت. یعنی بعد از بار اول دیدن فیلم  وقتی با دوست صاحب‌نظری راجع به فیلم صحبت کردم و تظراتش را شنیدم، یک بار  دیگر فیلم را نگاه کردم و برداشت دوم‌ام از فیلم شکل گرفت. البته در هر دو  صورت تفاوتی در کلیت خوشامد من ایجاد نشد. در هر دو برداشت فیلم به نظرم  سطحی، با روال غیرمنطقی و ضعیف در اجرا بود. در هر حال با وجود همه  تفاوتهایی که گفتند راجع به سبک دو فیلمساز وجود دارد اما کماکان فیلم برای  من به شدت یادآور پیش از غروب لینکلیتر است که صرفا کیارستمیزه شده است.  این شباهت برای من یک نقطه ضعف بزرگ محسوب می‌شود. &lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify;"&gt;برداشت  اول: تصور اولبه من این بود که شیمل و بینوش زن و شوهر هستند. زن و شوهری  که به دلایل نامشخص دور از هم زندگی می‌کنند. آنطور که کودک حتی از وجود  پدر بی‌اطلاع است. گاهی به متاسبتهایی دیدار اتفاق می‌افتد. یک جور  هم‌زیستی مسالمت آمیز. اما همان بار اول موقع دیدن برایم رفتار زن و مرد در  خانه بینوش عجیب بود. یک جور فاصله که ناشی از دیدار اول است صرفا، در  رفتارشان حس می‌شد. یک جور ارزیابی متقابل از نوع دیدار اول. بعد از سکانس  قهوه‌خانه به یکباره داستان عوض شد. همه چیز تبدیل شد به یک ترسیمی از یک  ازدواج ناموفق. همان اختلاف نظرها و تفاوتها که از خمیرمایه متفاوت آدمها  می‌آید. هرچند باز هم آن داستان سفر بینوش و پسرک به فلورانس و هم‌زمانی  احتمالی با حضور مرد بدجوری این ورژن را زیرسوال می‌برد. به هر صورت فیلم  با آن صدای ناقوس‌های جدایی که به زعم من گل‌درشت‌ترین پایان‌بندی ممکن بود  به پایان می‌رسد که مرثیه‌آی است برای ازدواج یا رابطه این فرمی.&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify;"&gt;برداشت  دوم: در بار دوم دیدن فرضیه بازی کردن بینوش و شیمل مطرح شد که گویا  طرفداران بیشتری هم دارد و البته منطقی‌تر از برداشت اول است. در اینجا  بینوش برای بار اول شیمل را می‌بیند. احتمالا یک طرفدار معمولی این نویسنده  است که فرصتی دست می‌دهد رویای شناخت نویسنده یا کاراکتر مورد علاقه را به  واقعیت بدل کند. او را به گردش می‌برد. نطق قرایی در مورد ارزش کارهای کپی  ارائه می‌دهد که خود دلیلی است برای همان بازی سکانس‌های بعدی. و بعد در  سکانس قهوه‌خانه وقتی قهوه‌چی عارف‌طور حقایق را آشکار می‌کند  (کیارستمی‌وار) به یکباره بینوش تصمیم به بازی می‌گیرد. و صرفا به مرد  می‌گوید که قهوه‌چی ما را اشتباها زن و شوهر فرض کرده و من از اشتباه در  نیاوردم‌اش. با همین جمله مرد به صورت کشف و شهودی متوجه می‌شود که وارد  بازی شده است و باید بازی کند. حال اینکه آنچه تا پیش از این از مرد و نحوه  تعامل‌اش با بینوش دیده‌ایم هیچ ربطی به این واکنش ندارد، بماند (منطق  کیارستمی‌وارانه). از اینجا است که کل سکانس‌های بعدی می‌شود بازی. یک &lt;b class="highlighted0"&gt;کپی برابر اصل&lt;/b&gt;  که جا نمی‌افتد. در سکانس بحث و جدل بر سر مجسمه که سکانس دوست داشتنی من  از فیلم بود؛ جایی که شیمل به توصیه پیرمرد گوش می‌کند و ناشیانه می‌خواهد  دست به گردن زن بیندازد آن حس خوب برداشت اول‌م را از بین برد. یک بازی  زیرپوستی با چنین مهارتی صرفا به دنبال یک مکالمه با قهوه‌چی خیلی خیلی  زیاد دور از ذهن می‌نماید. هیچطور منطق‌بردار نیست. صرفا یک بازی دوگانه  است که کیارستمی با بیینده می‌خواهد انجام دهد اما به ابلهانه‌ترین شکل  موجود. این تردید دوگانه بازی/حقیقت برای ملموس بودن خیلی بیشتر از اینها  نیاز به پرداخت داشت تا این‌طور کج و معوج و الکن که ما شاهد هستیم.&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify;"&gt;برای  من غیر از همان سکانس که در بالا به آن اشاره شد همان دو کلوز آپ در آینه  دوست‌داشتنی بود که البته کلوزآپ شیمل با قطع به تصویر ناقوسها و زنگهایش  حس خوشایندش، دوام چندانی نداشت. در نهایت &lt;b class="highlighted0"&gt;کپی برابر اصل&lt;/b&gt;  کپی بود که صرفا به مدد مهر و امضا کارگردان برابر اصل شده بود وگرنه  کیفیت اجرا آنچنان پایین بود که اصولا برابری با اصل بدون درنظر گرفتن مهر و  امضا ممکن نبود.&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;a href="http://dr-reza.blogfa.com/post-16.aspx"&gt;آبی، خاکستری، سیاه&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3788315891653168179-2100579176433824503?l=hamfilmbini.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hamfilmbini.blogspot.com/feeds/2100579176433824503/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3788315891653168179&amp;postID=2100579176433824503&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3788315891653168179/posts/default/2100579176433824503'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3788315891653168179/posts/default/2100579176433824503'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hamfilmbini.blogspot.com/2010/12/blog-post_5898.html' title=''/><author><name>.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3788315891653168179.post-243796182890806440</id><published>2010-12-31T21:31:00.000-08:00</published><updated>2010-12-31T21:32:34.375-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='copie conforme'/><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div class="entry-body rtl"&gt;&lt;div&gt;&lt;div class="item-body"&gt;&lt;div&gt;&lt;div style="direction: rtl; text-align: right;"&gt;&lt;div style="direction: rtl; text-align: right;"&gt;&lt;div style="direction: rtl; text-align: right;"&gt;&lt;div style="text-align: right; direction: rtl;"&gt; &lt;div style="text-align: right; direction: rtl;"&gt;&lt;b&gt;&lt;b class="highlighted0"&gt;کپی برابر اصل&lt;/b&gt; نیست، این هم یک پیپ نیست&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;1&lt;br /&gt;دارم  برایش از خدمت‌های دنیای مجازی می‌گویم. خیانت‌هایش را خودش به وقتش دچارش  می‌شود. می‌گویم ببین چه خارق‌العاده‌ست که میزان شمایل ملت نیست بل‌که آن  چیزی‌ست که در کله‌هاشان می‌گذرد. ببین که می‌توانی برای خودت از آن سوی  اقیانوس رفیقی اتخاذ کنی گرمابه‌ و گلستان‌طور، بی که بدانی چند کلاس سواد  دارد یا قدش به قواره‌ات می‌خورد یا اصلن سبیل دارد یا نه. ببین چه دنیای  عالی‌ای داریم. پاشو بیا دختر! صاف نگاه می‌کند توی چشم‌هایم که از کجا  معلوم راست بگویند؟ از کجا معلوم همانی باشند که می‌نمایند. خفه می‌شوم.  درجا خفه می‌شوم. کنار هم نشسته‌ایم اما قدر یک اقیانوس فاصله داریم از هم.  می‌مانم که چه‌طور برایش قصه‌ی حسین کرد شبستری را از اول طوری بگویم که  بگیرد جانِ ماجرا را.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;2&lt;br /&gt;می‌گوید بردار همین را بنویس اصلن. که  چهار بار شروع کردی فیلم را ببینی تا بنویسی، هر بار از یک جایی بریدی از  فیلم. حوصله‌ات سر رفت. می‌گوید بردار همین را بنویس که چه‌قدر «بورینگ»  بود این «&lt;b class="highlighted0"&gt;کپی برابر اصل&lt;/b&gt;». با خودم فکر می‌کنم لابد «کپی»ها معمولن بورینگ‌ترند از «اصل»ها. بعد شک می‌کنم. کلن شک می‌کنم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;3&lt;br /&gt;امید  روحانی یک چیزی نوشته بود در «نافه» درباره‌ی فیلم آخر آقای کیارستمی، گاس  هم که مصاحبه بود اصلن با خودشان، حالا درست یادم نیست. نقل به مضمونش اما  می‌شود این که برای جاهایی از فیلم، برداشته بودند تصاویر دل‌خواه‌شان را  پرینت کرده بودند در ابعاد بزرگ، یک‌به‌یک، چسبانده بودند سینه‌ی دیوارِ  خیابان، تهِ کادر، جوری که وقتی فیلم را تماشا می‌کنی خیال کنی در آن مکان  دل‌خواهِ آقای کارگردان دارد اتفاق می‌افتد. این را آقای کیارستمی خودش با  زبان خوش تعریف کرده بود. لابد برای این که جماعتِ مچ‌گیر واقعیت‌پرست خیلی  نگردند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;4&lt;br /&gt;جشن‌واره‌ی چندم بود یادم نیست، زیر درختان زیتون را  عصرجدید سانس فوق‌العاده گذاشته بود تهِ شب. زنگ زده بودم که پاشو بیا.  گفته بود دورم. گفته بودم بیا، بلیت گرفته‌ام با بدبختی، خودت را برسان. از  آن سرِ شرقیِ شهر خودش را با آژانس رسانده بود دمِ سینما. فیلم که شروع  شد، سرش را گذاشت روی شانه‌ی من. خوابید. آرام نفس می‌کشید. تا خودِ تیتراژ  آخر خوابید. بعد توی راه برایش حرف زده بودم از فیلم. رفته بودیم  شیرکاکائوی داغ خورده بودیم، کوچه‌بالایی سینما آفریقا. چند سال بعد، سالن  کوچک نمایش فیلم موزه‌ی هنرهای معاصر، «باد ما را خواهد برد» را گذاشته  بود. دونفری نهار خورده بودیم و رفته بودیم به تماشای فیلم. جا کم بود. من  ایستاده بودم نزدیک در. هر چند دقیقه در را باز می‌کردم سرم را می‌بردم  بیرون هوای تازه بخورد به کله‌ام بل‌که خوابم بپرد. سینما فرهنگ کمی بعدتر  «پنج» را نمایش می‌داد. این‌بار در آن خنکای سیستم‌های تازه‌شده‌ی تهویه، و  به لطف صندلی‌های جادار و راحتش، خواب مفصلی کردم. کمی بعدتر، آقای  کیارستمی تعریف کرده بود که در جشنواره‌ای، بعد از همین فیلم، خطاب به  تماشاچیان گفته بود که اگر از فیلم خوش‌تان نیامده لااقل امیدوارم خواب  خوبی کرده باشید حین‌اش. وجدانم راحت شد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;5&lt;br /&gt;عکس مشهوری هست از  پسرک نوجوانی که سلاح دستش گرفته و توی رودی از گل و لای سینه‌خیز می‌رود.  عکس را به‌گمانم آلفرد یعقوب‌زاده گرفته، مطمئن نیستم. یکی از معروف‌ترین  عکس‌های جنگ هشت‌ساله. بعدها تشکیک شد در این عکس. گفتند که این اصلن مربوط  بوده به یک اردویی، برای نوجوانان. عکس اما کارش را دیگر تا آن زمان کرده  بود. همه‌ی تاثیری را که می‌توانست بگذارد گذاشته بود. حضور نوجوانان را در  خط مقدم تثبیت کرده بود برای همه. مشابه این اتفاق برای عکس «مرگ سرباز  وفادار» اسپانیایی افتاده بود. رابرت کاپا ادعا کرده بود عکس را در جریان  جنگ‌های داخلی اسپانیا گرفته بود، در حین نبرد، درست در لحظه‌ی تیرخوردنِ  «بورل گارسیا»ی بی‌نوا. بعدها کاشف به عمل آمد که البته سوژه‌ی عکس فوق  واقعن در آن لحظه در حالِ مردن بوده، اما مرگش جزیی از نبرد نبوده، بل‌که  در حین تمرین تیراندازی سربازان فرانکو، وقتی که اسیرشان بوده، به لقاءالله  پیوسته. صداقت در عکاسی، شما بخوانید اصلن در هنر، دوباره رفته بود زیر  سوال. گیرم که این‌جا هم عکس چرخیده بود دور دنیا و تمام هراس آن لحظه‌ی  آخر را پخش کرده بود، به‌هرحال.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;6&lt;br /&gt;کدام فیلم آقای کیارستمی  «بورینگ» نبوده؟ چندتای‌شان ریتم تندی داشته‌اند و خواب از سر پرانده‌اند؟  گاهی آدم خیال می‌کند اصلن روند تماشای فیلم‌های آقای کیارستمی یک جور  دیگری باید باشد. جوری که بشود وسط فیلم «پاز» زد، رفت سیگاری کشید، تلفنی  زد، گپی، و بعد برگشت. یا حتا دستگاه را خاموش کرد، خوابید، صبح بیدار شد و  ادامه داد. گاهی خیال می‌کنم که طبیعی‌ست که هر بار که ماشینِ حاملِ  شخصیت‌های فیلم پیچ‌های ابدی جاده‌ها را که بالا می‌رود، خیال آدم هم بزند  بیرون از فیلم، برود برای خودش یک جاهای دیگری کلن. بعید می‌دانم آقای  کیارستمی به شخصه مشکلی با این قضیه داشته باشند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;7&lt;br /&gt;آقای  کیارستمی در ضمیمه‌ی روزنامه‌ی شرق، همین اواخر، حرف‌شان را رک و پوست‌کنده  زدند درباره‌ی هیستوری‌داشتن یا نداشتنِ دو شخصیتِ اصلی فیلم. ایشان هم  درست عین خود فیلم، مخاطب را فرستادند پیِ نخودسیاه. گفتند اصلن وقت خودتان  را تلف نکنید با جست‌وجوی حقیقت ماجرا، اصل قضیه. مزه‌ی فیلم را این جوری  از دست می‌دهید. ما هم گفتیم چشم. شما هم بگویید. گفتید؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;8&lt;br /&gt;یک  زمانی می‌گفتند سینمای آقای کیارستمی شبیه به این است که دو دونده مسابقه‌ی  پیمودن یک مسیر دایروی بدهند. بعد یکی درست مسیر برعکس را انتخاب کند و از  آن طرف برسد به خط پایان. خیلی زود، خیلی بلا. می‌گفتند تنِ «سینما» به  لرزه درمی‌آید هربار که ایشان «فیلم» می‌سازد، از وحشت. حوصله ندارم بگردم  مرجع حرف را پیدا کنم. اما خیالم راحت است که با «&lt;b class="highlighted0"&gt;کپی برابر اصل&lt;/b&gt;»  آن‌قدر به ذات سینما، به جوهره‌ی دروغ‌پرداز و پدرسوخته و توهم‌آفرین‌اش  خدمت شده که دیگر نمی‌شود از این دست انگ‌ها زد به آقای کیارستمی. آن‌قدر  در روح و روان و هیبت و هیات فیلم «بازنمایی» وجود دارد که «سینما» ناچار  است از جایش بلند بشود و کلاهش را بردارد برای فیلمی که این جوری جوهرش را  نمایانده. این جوری به چالش کشیده «ریل» و «فیک» را. کپی و اصل را.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;9&lt;br /&gt;آقای  کیارستمی قرار بوده فیلمی بسازند درباره‌ی ایالت توسکانی، جوری که توریست  جلب کند. کرده لامصب! یک سکانسی هست، آن‌جا که نویسنده سوار ماشین زن  می‌شود تا گردش کنند، ماشین در کوچه‌های باریک فلورانس حرکت می‌کند، مرد و  زن حرف می‌زنند، آقای کیارستمی کیف می‌کند، نمای ساختمان‌ها می‌افتد روی  شیشه‌ی ماشین. فلورانس و کیارستمی را از این به‌تر نمی‌شد ترکیب کرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;10&lt;br /&gt;از  یک جایی، از سکانس کافه، بعد از تصوری که زن کافه‌چی از رابطه‌ی نویسنده و  خانم بینوش دارد، خانم بینوش بازی‌ را شروع می‌کند. با ما و نویسنده. آقای  شیمل، نویسنده، اولین تماشاگر/ مخاطب فیلم است. فیلمی که بینوش شروع کرده  است. آقای کیارستمی را کنارش داشته، پس به‌تر از همه‌ی ما دل می‌دهد به  بازی. هم‌راه می‌شود با خانمِ خالق. پابه‌پایش جلو می‌رود، مثل ما نیست که  یک جاهایی کم بیاوریم و هی بخواهیم حقیقتِ آن پشت را دربیاوریم. وضع‌ش از  همه‌ی ما به‌تر است. خوش به حالش.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;11&lt;br /&gt;«&lt;b class="highlighted0"&gt;کپی برابر اصل&lt;/b&gt;»  بی‌بُروبرگرد یک مانیفست به تمام‌معناست. با واضح‌ترین حالت ممکن. چه در  توصیه‌ی دوستانه‌ی پیرمردی که «ژان کلود کریر» بازی‌اش می‌کند، که گاهی  صرفن کافیست «ژست» ساپورتیوبودن بگیری، دستت را بگذاری روی شانه‌ی زن، باقی  کارها درست می‌شود. چه در جملات قصار زن کافه‌چی، آن‌جا که دارد از  احمقانه‌بودنِ دست‌کشیدن از زنده‌گی‌ای که داریم، برای رسیدن به زنده‌گی  ایده‌آل، حرف می‌زند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;12&lt;br /&gt;شمردن تعداد کپی‌/اصل‌ها در فیلم کار  سختی‌ نیست. کار خاصی هم نیست راستش. همین‌طوری گفتم یادتان بیاورم آن‌جا  که آقای نویسنده دارد ماجرای زنی با پسرش را تعریف می‌کند در یکی از  میدان‌های فلورانس، جایی که ایده‌ی اولیه‌ی کتابش از آن آمده بود، وقتی  تاکید می‌کند روی این که مجسمه‌ی حاضر در میدان کپی بوده اما زن این را به  پسرکش نگفته، جوری حرف زده که انگار اصل بوده، بینوش می‌گوید که چه‌قدر  آشناست این قصه. بازی می‌کنند؟ نمی‌دانم. اما می‌بینم که بینوش تحت تاثیر  قرار گرفته است. می‌بینم که وقتی کپی‌ها نشان‌هایی از اصل در خودشان دارند،  وقتی تکه‌هایی از واقعیت، از اصل قضیه، در آن‌ها چپانده شده است، چه‌طور  باورپذیری‌شان سیر صعودی پیدا می‌کند. چه‌طور آدم را به‌تر «بازی» می‌دهند.  شیمل به قصه ادامه می‌دهد. می‌گوید که مادر نگفت به پسرش که آن مجسمه کپی  بوده. درست همین‌جا منتظر تاکید بینوش می‌ماند. انگار بینوش قصه را، اصل  قضیه را به‌تر می‌داند. گاهی برابرسازی کپی با اصل اصلن بر دوش مخاطب است.  راوی این‌جور وقت‌ها خودش را با پدرسوخته‌گی می‌کشد کنار، از این تمییز  خودش را مبرا می‌کند. می‌گذارد توپ در زمینِ مخاطب برای خودش بچرخد و  بچرخد. هرجا هم که رفت، گل همان‌جاست، لابد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;13&lt;br /&gt;آقای کیارستمی  رگه‌های تشکیک، ذراتِ گیج‌کننده و گول‌زننده و به‌بیراهه‌کشاننده‌ی فیلم را  خوب جاسازی کرده است. برای بازی‌دادنِ بیش‌تر، در مصاحبه‌اش کد می‌دهد که  بی‌خیالِ کشف رابطه‌ی این دوتا بشوید کلن. قبلش اما مثلن قضیه‌ی روزدرمیان  ریش‌زدنِ مرد را جوری در قصه می‌گذارد که شما هیچ چاره‌ای نداشته باشید جز  این که بپذیرید این رابطه رابطه‌ای‌ست پانزده‌ساله. ابتدا بینوش برای زن  کافه‌چی، وقتی که شیمل بیرون کافه است، تعریف می‌کند که شیمل از قدیم عادت  داشته ریش‌هایش را روزدرمیان بزند. بعدتر، جلوی پله‌های آن هتل کوچک، این  بار شیمل همین داستان را برای بینوش تعریف می‌کند. گاهی کافیست یکی‌دو  کلمه‌ی بودار، کددار، آشنا بچپانی درونِ قصه‌ات، وسط دروغ‌ت، تا مخاطب با  کله برود سر کار. شگرد ساده‌ و پیش‌پاافتاده‌ای‌ست اما جواب می‌دهد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;14&lt;br /&gt;از  خودم می‌پرسم چرا. شما هم بپرسید. می‌پرسم این بازی‌دادن مخاطب، این  موش‌وگربه‌بازی با تماشاگر اصلن برای چی‌ست. چرا این همه در تاریخ سینما،  ادبیات و الخ طرف‌دار داشته؟ چرا خالق‌جماعت این همه دوست دارد توهم تولید  کند، آزار بدهد، سر کار بگذارد، و لابد بعد بنشیند آن پشت و به ریش همه‌ی  گیج‌شده‌گان و شک‌کننده‌گان بخندد. چه‌جور لذتی‌ست این لذتِ تماشای آدمی که  با یک علامت سوالِ بزرگ، خیلی بزرگ، در دلش یا روی لبش، می‌آید می‌نشیند  روبه‌روی آدم. چرا این همه می‌چسبد که مخاطب‌ت را بگذاری در یک جای‌گاهِ  نادانای کل، بعد تماشا کنی که چه‌طور دارد دور خودش می‌چرخد، دنبال دم‌ش  مثلن. حواسم هست که اصلن سینما از اول هم همین بود و لاغیر، حواسم هست که  اصلن این بازآفرینی‌ها، این بازی‌ها و بازی‌دادن‌ها، قرارمان بود از روز  اول، درک می‌کنم که چه‌طور آقای خالق آن بالا کیف می‌کند از این که  بازی‌گردان همیشه در پله‌ی بالاتری قرار می‌گیرد تا بازی‌شده، بازی‌کننده  حتا.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آیا واقعن «کیف» دارد؟ از سرهرمس می‌شنوید دارد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://sirhermes.blogspot.com/2010/12/1_25.html"&gt;سرهرمس مارانا&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;img alt="" src="https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3951043-398488457578295705?l=sirhermes.blogspot.com" width="1" height="1" /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3788315891653168179-243796182890806440?l=hamfilmbini.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hamfilmbini.blogspot.com/feeds/243796182890806440/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3788315891653168179&amp;postID=243796182890806440&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3788315891653168179/posts/default/243796182890806440'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3788315891653168179/posts/default/243796182890806440'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hamfilmbini.blogspot.com/2010/12/1.html' title=''/><author><name>.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3788315891653168179.post-5649124483834644080</id><published>2010-12-31T21:25:00.000-08:00</published><updated>2011-04-03T02:22:05.374-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='copie conforme'/><title type='text'></title><content type='html'>&lt;span style="color:black;"&gt;&lt;strong&gt;«&lt;a href="http://hamfilmbini.blogspot.com/search/label/copie%20conforme"&gt;کپی برابر اصل&lt;/a&gt;»، یا چگونه امرِ فِیک را جای امرِ واقعی قالب کنیم و برعکس، یا با من بودید آقا؟&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چی شد که تصمیم گرفتیم &lt;a href="http://hamfilmbini.blogspot.com/"&gt;هم‌فیلم‌بینی&lt;/a&gt;؟  لابد یه شب که دسته‌جمعی داشتیم از تماشای یه تئاتر برمی‌گشتیم، شروع کرده  بودیم که چه کیف داره آدما بشینن بعد از تماشای یه فیلم یا تئاتر،  حس‌هاشونو بنویسن درباره‌ی فیلم. حرف بزنن راجع به‌ش. تأکید هم کرده بودیم  که همه‌مون می‌دونیم اگه بخوایم نقد درست حسابی بخونیم بهتره بریم سراغ  فلان مجله، فلان سایت، فلان کتاب. تو هم‌فیلم‌بینی اما یه مشت آدمِ غیرِ  منتقدیم که قراره صرفن حس و حال‌مون رو بعد از تماشای یه فیلم بنویسیم.  همین.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;«کپی برابر اصل» رو دیرتر از بر و بچ دیدم. بنابراین تا قبل  از تماشای فیلم، کلی کامنت مختلف شنیده بودم راجع به‌ش. من؟ من دوست ندارم  تا قبل ازین که فیلمی رو برای بار اول ببینم، برم راجع به‌ش تو اینترنت سرچ  کنم یا نقد و ریویو بخونم یا هرچی. معمولن ترجیح می‌دم اولین برخوردم با  فیلم کاملن ویرجین و بی‌واسطه باشه. مضافن این‌که حال و هوایی که دارم توش  فیلم می‌بینم هم رسمن مؤثره تو ارتباطم با فیلم. معمولن ترجیح می‌دم فیلمی  رو که قراره برای اولین بار ببینم، تنها ببینم. کم می‌شناسم آدمی رو که  حاضر باشم باهاش یه فیلمو برای بار اول ببینم. آدمای دور و بر، هر کدوم یه  جورایی دیسترکت می‌کنن آدمو. گاهی با کامنتاشون، گاهی با میمیک صورت‌شون،  گاهی با صدای نفس کشیدن و ها کردن‌شون حتا. جو می‌دن به فضا. من ترجیح  می‌دم فیلمو تو یه فضای خنثا ببینم و خودم صرفن با تمام حس‌های شخصیِ خودم  باهاش ارتباط برقرار کنم. یه معدود آدمایی هستن در زندگانی اما، که مخصوص  هم‌فیلم‌بینی ساخته شدن گمونم. این‌قدر پائن و این‌قدر بلدن باهات فیلم  ببینن، بلدن حین فیلم چه‌جوری باشن، که اصن بعد از یه مدت سخت‌ت می‌شه  بی‌اونا فیلم ببینی. مثلن؟ &lt;a href="http://www.imdb.com/title/tt1191111/"&gt;Enter the Void&lt;/a&gt;.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;«کپی  برابر اصل» رو اما بدجور دیدم. قبل‌ش شنیده بودم فیلم یه آقایی داره که من  خیلی ازش خوشم خواهد اومد. بعد من هی منتظر بودم از آقاهه خوشم بیاد،  نیومد ولی. خب آخه آدم همین‌جوری ساموار که از هر آقای جاافتاده‌ی  موجوگندمی‌ای نمی‌تونه خوشش بیاد که. شیمل یه جورایی منو یاد همایون ارشادی  می‌نداخت. بدتر از اون یاد شوهر تهمینه میلانی حتا. سرد بود. «آن» نداشت.  آقای چهل و چندساله‌ی جوگندمیِ نویسنده‌ی خوش قیافه بود که باشه، «آن»  نداشت ولی. برعکس یه آقایی هست تو کلاس ما، که روز اول که اومد نشست ردیف  جلوی من، کلن ساموار عاشق‌ش شدم. اصن نمی‌دونستم کیه و چی‌کاره‌ست، حتا  قیافه و ابعادش هم زیاد عجیب‌غریب و خاص نبود. ولی یه چیزی داشت لعنتی، که  در همون نگاه اول منو گرفت. بلد نیستم بگم چی داشت، فقط می‌دونم یه «آن»ای  داشت که به نظر من خیلی س.ک.ثی و جذاب بود؛ که آقای شیمل نداشت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شنیده  بودم «فیلم خوبی نیست، اما تو ازش خوش‌ت میاد». زیاد هم فیلم بدی نبود،  اما من ازش خوش‌م نیومد. فیلمِ من نبود. به قول لاله «زمانی دیدن یک اثر  هنری می‌رود یک جای خوبی از وجود آدم که یک خاطره‌ای را برای آدم زنده کند.  اصلن گاهی آدم نمی‌داند این خاطره چیست. خاطره شاید نه. شاید یک ارجاعی به  یک حقیقتی باید داشته باشد. یک حقیقتی که آدم تجربه کرده. شاید نه تمام و  کمال. شاید یک تجربه‌ی عامی که در یک صورت خاص محقق شده». این فیلم هیچ جای  من نرفت. یه جاهایی‌ش منو یادِ «بیفور سان‌رایز» یا «این د مود فور لاو»  انداخت، اما گیر نکرد به‌م. باهاش هیچ ارتباط شخصی‌ای برقرار نکردم.  «فضا»شو دوست نداشتم. به نظرم بُعد نداشت. همه‌چی تو محور ایکس و ایگرگ  بود. همه‌چی رو داشت از رو فیلم‌نامه می‌خوند برامون. تماشای صحنه‌ها حس‌ای  اضافه بر متن به‌م نمی‌داد، که نگفته باشه و من خودم گرفته باشم. که من به  واسطه‌ی تجارب شخصی‌م باهاش ارتباط برقرار کرده باشم. «بیتوین د لاینز»  نداشت برای من، همه‌چی رو نوشته بود. واسه همین بود که گفتم &lt;a href="http://elcafeprivada.blogspot.com/2010/12/blog-post_29.html"&gt;این‌جا&lt;/a&gt;  هم که ««کپی برابر اصل» فیلمِ من نبود. چرا؟ چون علی‌رغم سوژه‌ی  فوق‌العاده جذاب‌ش، پرداخت فیلم چیزی فراتر از متن به من نمی‌داد. چه‌بسا  اگه فیلم‌نامه رو می‌خوندم، با توجه به نوشته-آبسسد-بودن‌م لذت بیش‌تری  می‌بردم حتا. تو «فانی گیمز» اما، چه جوری می‌شه اون فضا رو صرفن با خوندن  شرح صحنه تصور کرد؟»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کلن؟ کلن می‌خوام بگم با توجه به عنوانِ همین  پست، و با توجه‌تر به من‌ای که داره یه عالمه وقت وسطِ کپی و اصل زندگی  می‌کنه، فیلم نتونست منو بگیره. همین.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://elcafeprivada.blogspot.com/2011/01/blog-post.html"&gt;elcafeprivada&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3788315891653168179-5649124483834644080?l=hamfilmbini.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hamfilmbini.blogspot.com/feeds/5649124483834644080/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3788315891653168179&amp;postID=5649124483834644080&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3788315891653168179/posts/default/5649124483834644080'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3788315891653168179/posts/default/5649124483834644080'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hamfilmbini.blogspot.com/2010/12/blog-post_5170.html' title=''/><author><name>.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3788315891653168179.post-8729437905118160711</id><published>2010-12-31T21:22:00.000-08:00</published><updated>2010-12-31T21:23:36.377-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='copie conforme'/><title type='text'></title><content type='html'>کپی برابر اصل ...کپی برابر است با کپی، حتی اگر بر اساس دیالوگ ها و فلسفه درونی فیلم هم به آن نگاه کنیم که کپی‌های خوبی یافت می‌شود که گاهی از اصل نیز بهتر است؛ باز آنچه در مشامم پیچید عطر کهنه خلاقیتی در سطح بوده است. پرداخت به سبک کیارستمی. کپی برابر اصل برای من ِ تماشاگر ساده کلاژی بود از فیلم‌های عاشقانه‌ی‌ دوست داشتنی‌م. صحنه های زیبا از شهر توسکانی یادآور فیلم بر فراز ابرهای آنتونیونی عزیز، مدل موهای خانم بینوش البته از نوع آشفته‌اش و تردید بیننده در اینکه آیا همه اینها یک نمایش است و آیا واقعا در پس تمام این جنجال‌های کلامی و تصویرهای یکنواخت که با سرعت از پی هم می‌گریزند واقعیت نهفته است؛ که اگر به نمایش بودن تکیه کنم یادآور در حال و هوای عاشقی محبوبم خواهد بود، پیرمردها و پیرزن‌های عابر که از درون کلیسا عصا زنان خارج می‌شوند یادآور همه‌ی آن تصاویر آشنا و سوال بر انگیز فیلم های کشیلوفسکی‌ست که هیچگاه فلسفه‌ی حضور این عابران پیر را در نیافتم، دیالوگ‌ها در قاب‌هایی که صورتها، حالاتشان یه سرعت تغییر می‌کند و گفتگوهای حول رابطه مرا به یاد فیلم پیش از غروب می‌انداخت. تکه‌های جدا از هم که با چسب نامتناسب دیالوگ‌های سخت پبرامون هنر و دعواهای زن و شوهری به هم پیوند داده شده اند. پیچیدگی متن برای گمراه کردن بیننده است؛ شاید به این خاطر که مجبور باشد تا به آخر تماشاگر این صحنه‌ها باشد تا بخت یاری کند جایی سرنخ این داستان پلیسی هنری پیرامون رابطه دستش بیاید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;   فیلمی در مورد زن کافه‌چی که به نظر ساده می‌آید اما ناگهان می‌شود آن پیرمرد ِ باغ گیلاس و ساقه‌ی دانایی را می کوباند به سر هرویین. سادگی‌ش آنجاست که می‌گوید همیشه متأهل بودن بهتر است و اینکه دلیلش را وقت پیری درک خواهد کرد؛ دیالوگ معروف مادربزرگم. و در جای دیگری جمله‌ای حکیمانه می‌گوید فرا متنی " It would be stupid to feel miserable because of an Ideal". شعار گونه‌ای که غریب بودنش بیشتر به دلیل بیرون جهیدنش از دهان بی تفاوتیست که به جای آنکه زن کافه‌چی باشد باید استاد دانشگاه می‌بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;   در ابتدا گیج می‌شوی از تصویر زن بی دست و پایی که انگار تازه عاشق شده است . گفته‌های پسرک هم گمراهت می‌کند که شماره به چه کسی داده شد؟ به مرد سخنران یا به مردی نشسته کنار خانم؟ قرار است زن چه کسی را عاشق خود کند و فریب می‌خوری آنگاه که مرد با چنان صلابت و کاریزمایی وارد فروشگاه می‌شود و آن چنان غریب است که مطمئن می‌شوی هیچگاه آنجا نبوده است. اولین برخورد خانم و دستپاچگی‌ش تو را مطمئن می‌سازد که این شروع ِیک عاشقانه است. زن عصبی است. بیشتر گیج می‌کند... تحمل آقای نویسنده و بی پروایی زن می‌گوید اینها آشنای یکدیگرند و سردی و آن دو زیانه سخن گفتن‌ها و حس غربت مرد به عنوان کسی که زبان ایتالیایی آن منطقه را نمی‌داند و انگار کن مسافری باشد که  تنها برای تماشا آمده است. آقای کیارستمی بارها فریب می‌دهد بازی می‌کند و به جای آنکه در پی عمق رابطه و مسائل پنهان ابن رابطه 15 ساله پر از رنج باشیم که این چنین در چشمهای خانم و  آن دستپاچگی و خستگی‌ش؛ آن اضطراب همیشگی‌ش در طول فیلم نهفته است می‌رویم پی یافتن این واقعیت ساده که نوع رابطه این دو چگونه است. و این شعار جاری در فیلم در مدح و ستایش سادگی باز بیشتر فریبت می‌دهد. و تا آنجا که دیگر زن به طور آشکار از نارضایتی‌های رابطه زناشویی می‌گوید و تو مطمئن می‌شوی که شب قبل مرد درخانه‌اش بوده است و به خواب رفته است، یا نه؛ در هتلی بوده اند و به خواب رفته است و زن نگران است از بی‌توجهی مردش به جزئیات. تازه با شک باورت می‌شود که این فیلم پیرامون رابطه زناشویی‌ست و این دو زن و شوهرند. پیرامون زنان Queen of Trivial... مردان ایگنورنت که کارشان برای‌شان مهم است آنقدر که هتلی که شب عروسی‌شان را در آن سحر کرده اند فراموش می کنند، فراموش می کنند میان هیاهوهای همسرشان به سه زبان زنده دنیا به گوشواره‌هایش، به آن ماتیک نامرتب لب‌هایش و آن بند سو.تین ناراحت کننده‌ای که تمام فیلم به طرزی احمقانه شاید سعی در نمایش شلختگی زن به دلیل درگیری افکارش داشته است بی هیچ هارمونی با لباس‌ها و کفش‌ها؛ توجه کنند و به او بگویند زیبایی. فراموش می‌کنند که باید یادشان باشد وسط دعوایی بر سر تندیس باید همیشه حق را به همسرت بدهی و دیدگاهش را بالای دیدگاه تو به عنوان نویسنده ای که در باب این مسأله اندیشیده قرار بدهی. می‌دانی چرا؟ چون در این میان دوباره ساقه دانایی از سوی  ژان کلود کاریر که در هیبت پیرمردی وارد صحنه میءشود بر سرت فرود می‌آید. پیرمرد گمراهت می‌کند؛ به نظر می‌رسد در حال مشاجره با همسرش است اما می‌بینی باز رو دست خورده‌ای، چون دارد با تلفنش حرف می‌زند و اصلا فراموش کن اینجا نباید کافر همه را به کیش خود بپندارد؛ پیرمرد همچون پدر‌بزرگ‌های سریال‌های دوست داشتنی تلویزیون خودمان نصیحتت می‌کند که بی‌خیال حرف های قلنبه‌ی همسرت؛ او تنها می‌خواهد سر برروی شانه‌هایت بگذارد همین. و مرد آنطور معذب شود که حس کنی این همایون ارشادی‌ست نه ویلیام شیمل و بلد است چطور دست و پایش را جلوی بزرگترها که همسن پدرشان هستند جمع کند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;   قاب‌های پراکنده‌ی هنری از هتل تاریک با پنجره‌های کوچک و کفش‌های خانم بینوش بر طاقچه که دیگر نهایت دید هنرمندانه-عکاسانه‌ی کارگردان را نشان می‌دهد. و تغییر ناگهانی خانم بینوش و آن چهره دگردیسی شده‌ی جیمز، همه ناگهان تو را می‌اندازد در فضای فیلم‌های برگمن.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;   ممکن است برای بیننده خارجی تمام این شعارها، قاب‌‌ها که اکنون حرفه‌ای‌تر فیلمبرداری می‌شوند جذاب باشند. برای من اما همان تصویر نخ نمای فضاهای روشن فکری ایرانی‌ست که همیشه در رویه باقی می‌ماند. در حد کپی‌هایی که در بهترین حالتشان همسان اصل باشند. کپی‌هایی که حتی دیگر حس جدیدی ایجاد نمی‌کنند و تنها با پیچیده‌تر کردن شعارها سعی در گمراهی بیشتر تماشاچی دارند تا در نهایت نفهمیدن‌هایت را بگذاری به پای برتر بودن اثر. اثری که در آن با سرعتی غریب سه زبان جای یکدیگر را می گیرند و دور باطلی از  این تغییر مداوم زبان ایجاد می‌شود که اجازه نمی‌دهد دست کارگردان و نویسنده را بخوانی. آنقدر گیجت می کند که نتوانی با هیچ یک از زبان‌ها ارتباط بگیری و آسوده از این ارتباط؛ معنای تصاویر و دیالوگ‌ها را دریابی.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;   تنها نکته جالب فیلم نگاه تحسین آمیز دوربین به آشفتگی‌های خانم است. دوربین می‌پرستد این کلوزآپ‌های خسته و از نفس افتاده‌ی صورت خانم را و ابایی در نمایش این تحسین ندارد. اصلا می‌خواهد دائما با این تصویرها تماشاچی را متقاعد کند که حق با زن است و مردی که حتی فرصت عکس‌العمل نیافته است از ابتدا گناهکار است. ارادتی به دنیای فمنیستی.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;   برای من این فیلم پیرامون رابطه نبود. لااقل نا آن چیزی که تاکنون به نام رابطه شناخته‌ام. هرج و مرجی از دیدگاه‌های فلسفی، نقدهای هنری و نگاه‌های خالی به چیزی بود که ظاهرا قرار بود رابطه نامیده شود. اشاراتی مبهم به چیزی عظیم که آن قدر بدان پرداخته شده که قطعا برای یافتن روایتی جدید باید بسیار بیشتر زحمت کشید. تصویری مخدوش با همان قاب‌ها و کلوزآپ‌های آشنای آقای کیارستمی.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a style="color: rgb(153, 153, 153);" href="http://niino.blogfa.com/post-18.aspx"&gt;در هوای عاشقی&lt;/a&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3788315891653168179-8729437905118160711?l=hamfilmbini.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hamfilmbini.blogspot.com/feeds/8729437905118160711/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3788315891653168179&amp;postID=8729437905118160711&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3788315891653168179/posts/default/8729437905118160711'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3788315891653168179/posts/default/8729437905118160711'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hamfilmbini.blogspot.com/2010/12/blog-post_31.html' title=''/><author><name>.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3788315891653168179.post-3612736912033246894</id><published>2010-12-31T21:19:00.000-08:00</published><updated>2010-12-31T21:22:02.812-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='copie conforme'/><title type='text'></title><content type='html'>&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;کپی برابر اصل، یک دیدگاه&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: justify; direction: rtl;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family: 'B Nazanin'; font-size: x-large;"&gt;&lt;span style="line-height: 21px; font-size: 19px;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-family: 'B Nazanin'; font-size: x-large;"&gt;&lt;b&gt;   &lt;div style="text-align: center; clear: both;"&gt;&lt;a target="_blank" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;" href="http://www.google.com/gwt/x?source=reader&amp;amp;u=http%3A%2F%2Fsarcastig.files.wordpress.com%2F2010%2F08%2Fcopie-conforme.jpg"&gt;&lt;img src="http://sarcastig.files.wordpress.com/2010/08/copie-conforme.jpg" width="320" border="0" height="186" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;در نگاه اول مي توان كيارستمي را بخاطر قابليتش در هدايت پروژه اي سينمايي در يك كشور اروپايي ، با هنر پيشه هايي غير فارسي زبان و فضاهايي غير بومي تحسين كرد. بنظر مي رسد ورود به چنين چالشي مدتها دغدغه كيارستمي بوده و به لطف همكاري خانم بينوش كه يك تنه بار روايي فيلم را بر دوش مي كشد، در اين امر موفق شده است، چرا كه مرد نويسنده بيشتر حاشيه اي است بر افكار و دغدغه هاي زن داستان و هماوردي كه زن بتواند بكمكش دنياي ذهن آشفته اش را پياده سازي كند . از ابتداي روايت كه حضور زن فضاي سمينار وي را بهم مي ريزد تا انتهاي داستان، نويسنده سايه اي بيش نيست، روشنفكري كليشه اي است با عقايدي كتابي كه تك تك افكارش هنوز كامل بيان نشده از طرف زن به چالش كشيده مي شوند، درخواستهايش ناديده گرفته مي شوند، سخنانش نيمه تمام مي مانند و حتي در يك صحنه زن سعي مي كند با بيرون راندن وي از كادر از وراي شانه هايش صحنه دلخواه خود را ببيند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;با وجود اين كه از آغاز همه كادر ها در تسخير زن فيلم هستند، شخصيت وي همدردي تماشاگر را بر نمي انگيزد. در ارتباط با فرزندش ناتوان و بي حوصله است. مدل موها و لباس پوشيدنش سرشار از شلختگي و بي سليقگي است، اشياي هنري كه دور خود جمع كرده مبتذلند و حتي روزي كه قرار است نويسنده را به گردش ببرد زحمت برداشتن كفش هايش از صندلي كنار راننده را بخود نمي دهد. وي كه قرار است نويسنده، جمع آوري كننده اشياي هنري و لااقل علاقمند جدي هنر باشد حتي نمي تواند بشكلي آبرومند سمينار نويسنده را تا آخر دنبال كند. توجهش به كتاب و عقايد نويسنده در اين حد است كه چند نسخه كتاب امضا شده از وي بگيرد. حتي قادر نيست براي يك روز خاص از زندگي اش طوري برنامه ريزي كند كه درگير تلفنهاي پي در پي فرزندش نباشد. دغدغه هايش سطحي و بي پايه و اساسند و گفتگوهايش با نويسنده بيشتر يادآور گفتگوهاي سريال هاي درجه دو تلويزيوني است. خانم بينوش كه بسيار هنرمندانه از پس ايفاي نقش خود بر مي آيد موفق مي شود از آغاز فيلم فضايي عصبي و متشنج بيافريند و تماشاگر را حتي از لذت بردن از چشم انداز جاده و شهرستان زيباي ايتاليايي محروم كند. بينوش كه جدالهاي زباني با فرزندش و راندنش در جاده تا حدي زن فيلم "ده" به ياد مي آورد مايه سرشكستگي زن امروزي است. در حالي كه در فيلم "ده" دغدغه هاي شخصيت داستان بعنوان زني ايراني از طبقه متوسط همدردي بر مي انگيزد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;كيارستمي با هدايت داستان در فضاهاي عمومي به دردسر طراحي صحنه گرفتار نمي شود و با زيركي هميشگي اش در عكاسي موفق مي شود از اين فضاهاي عمومي رويايي كادرهابي زيبا بيافريند. در مجموع بنظر من  كيارستمي موفق شده با استانداردهاي اروپايي فيلمي متوسط بيافريند و با آفريدن كپي نه چندان اصلي از فيلم هاي قبلي خود به دغدغه ساختن فيلمي در اروپا با شركت خانم بينوش جامه عمل بپوشاند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a style="color: rgb(153, 153, 153);" href="http://amateur-film-reviews.blogspot.com/2010/11/blog-post.html"&gt;نقدهای آماتوری&lt;/a&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3788315891653168179-3612736912033246894?l=hamfilmbini.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hamfilmbini.blogspot.com/feeds/3612736912033246894/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3788315891653168179&amp;postID=3612736912033246894&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3788315891653168179/posts/default/3612736912033246894'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3788315891653168179/posts/default/3612736912033246894'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hamfilmbini.blogspot.com/2010/12/blog-post.html' title=''/><author><name>.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3788315891653168179.post-4103877194859370986</id><published>2010-12-31T09:15:00.000-08:00</published><updated>2010-12-31T21:19:05.603-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='copie conforme'/><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div class="asset-meta"&gt;                                         &lt;span style="font-weight: bold;" class="byline"&gt;                                              &lt;/span&gt;                                                                               &lt;span class="mt-enclosure mt-enclosure-image" style="display: inline;"&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;copie conforme&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;img alt="Copie-conforme-1-23140.jpg" src="http://vaghef.moflog.com/images/Copie-conforme-1-23140.jpg" class="mt-image-center" style="text-align: center; display: block; margin: 0pt auto 20px;" width="448" height="261" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;                                                                  &lt;div class="asset-content entry-content"&gt;&lt;div class="asset-body"&gt;  &lt;p&gt;آقا عباس كيارستمي سال‌ها قبل يك فيلمي ساخته بود به نام “خانه دوست  كجاست” كه من آن را نديدم و پدرم ديد و دوست داشت. چرايش را من نمي‌دانم،  از خودش بپرسيد. خوب اين قديمي‌ترين خاطره من از عباس آقا است كه خيلي  خاطره خاصي هم نيست. راستش را بخواهيد من ديگر خاطره ديگره كه به طور عمده  ربطي به ايشان داشته باشد،‌ندارم. هيچ وقت حال و حوصله ديدن فيلم‌هايش را  نداشتم تا همين يكي دو روز پيش كه نشستيم فيلم كپي برابر اصل را ببينيم.  راستش اگر بخواهم برجستگي‌هاي فيلم را ليست كنم مجبورم آقاي ويليام شيمل را  در صدر بنشانم. و البته چشم هيزي جناب آقاي كيارستمي در كشف ايشان را هم  تحسين كنم. منتها چون ممكن است عده‌اي از خدا بي‌خبر فكر كنند كه بنده گي  هستم و يا توي كمد هستم و از اين مزخرفات، بي‌خيال فهرست دادن مي‌شوم و  مي‌روم به بند بعدي. به غير از همه روضه‌هاي فيلم در باب زندگي زناشويي و ديالوگ‌هايي كه با مته  توي چشم مخاطب فرضي فرو مي‌شود يك جاي فيلم به نظر من شاهكار بي‌بديلي بود  از توصيف زندگي زناشويي و رابطه مردان و زنان و از اين جور چيزها. آخرهاي  فيلم بينوش و شيمل در مقابل يك پانسيون قرار مي‌گيرند. بينوش وارد پانسيون  مي‌شود و به مدير پانسيون مي‌گويد كه ما 15 سال پيش شب ازدواجمان را اينجا  بوديم، اتاق نه، مي‌شه يه سري به اتاق بزنيم (البته لحنشون تو فيلم دقيقا  اين طوري نبودا). بعد كليد را مي‌گيرد و مي‌رود بالا. آقاي شيمل كه وارد  مي‌شود به طرف كه نگاه مي‌كند، يارو مي‌گويد اتاق 9 طبقه 3. يعني اصلا باي  دي‌فالت مي‌داند كه مرد ماجرا كلا اين مسائل يادش نيست. و انتظاري هم ندارد  كه يادش باشد. حالا حق نمي‌دهم به مردها كه يادشان برود، ولي اصولا يادشان  مي‌رود.  زور نزنيد.  حالا الان لااقل يك خاطره جديد از عباس آقا كيارستمي داريم.&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;a style="color: rgb(153, 153, 153);" href="http://vaghef.moflog.com/archives/1389/08/copie-conforme.html"&gt;شاهد قدسی&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;                                      &lt;/div&gt;                                   &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3788315891653168179-4103877194859370986?l=hamfilmbini.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hamfilmbini.blogspot.com/feeds/4103877194859370986/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3788315891653168179&amp;postID=4103877194859370986&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3788315891653168179/posts/default/4103877194859370986'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3788315891653168179/posts/default/4103877194859370986'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hamfilmbini.blogspot.com/2010/12/copie-conforme.html' title=''/><author><name>.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3788315891653168179.post-1339858283020583762</id><published>2010-12-30T01:00:00.000-08:00</published><updated>2010-12-31T21:57:58.290-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='copie conforme'/><title type='text'>Certified Copy</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;"&gt;&lt;div style="border: medium none; padding: 3px; text-align: left;"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-size:large;"&gt;ح&lt;/span&gt;قیقت.&lt;/b&gt;  انصافاً که کلمه‌ی غریبی‌ست. بین من و سارا در حضور جیسون ماجرایی اتفاق  می‌افتد. من ماجرا را برای استیون شرح می‌دهم. به زعم خودم مو به مو. حرف  به حرف. خنده به خنده. تمام که شد چشم‌های سارا گردِ گرد اند! شک می‌کنم  شاید پرگاری رسم‌شان کرده باشد...اما نه، تعجب کرده است. شروع می‌کند به  روایت کردن همان ماجرا و قسم می‌خورد که هر‌آنچه گفته و شنیده و دیده و  چشیده و خندیده و حس کرده و ...همه را الف تا یِ... از A تا Z تعریف کند،  فریم به فریم، بیت به بیتِ ماجرا را. می‌گوید. حالا چشمان من دایره  شده‌اند. سایه‌ی تعداد زیادی علامت تعجب را بالای سر خودم روی دیوار روبه  رو می‌بینم.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;از جیسون می‌خواهیم تا  او تعریف کند. او هم با جزییات می‌گوید. یا عیسی مسیح، یا ایوب نبی، یا  مریم مقدس، یا فاطمه زهرا، یا محمد رسول‌الله،‌ یا یوحنای مقدس، یا قمربنی  هاشم، یا مادر ترزا، یا خمینی کبیر..اصلاً جلل الخالق، کاملاً داستان دیگری  تعریف کرد این استاد جیسون!&lt;br /&gt;سه نفر. یک ماجرا در یک مقطع زمانی در یک مکان. سه روایت کلامیِ اساساً‌  متفاوت. اگر بنا بود داستان را نقاشی کنیم یا فیلمی بر اساسش بسازیم قطعاً  سه اثر بی‌ربط تولید می‌کردیم. اما این ترسناک است. حقیقت کجا گم شد؟ اصلاً  حقیقت چه بود که حالا گم شده باشد یا پیدا؟ اصل قصه‌ی آن روز ما سه آدم  زنده کدام یک از این حکایتها بودند. اگر بگوییم هر سه روایت  اصالت دارند  چقدر به بی‌راهه رفته‌ایم چند مایل چند کیلومتر؟ غیر از این است که حقیقت  داستان برای من همان است که از محفظه‌ی چشمان سیاهم دیدم، همان صداهایی‌ست  که کلمه و کنایه و شوخی و جدی و غم و خنده بر شان سوار بودند و به گوش من  شنیده شدند، همان ترشحات مغزی‌ست که تلخ یا شیرین در بدن من تولید شدند و  از مجموع ماجرا حس‌های خوب یا بد در من ایجاد کردند؟ بالا بروید پایین  بیاید هم باز برای من داستان آن‌طوری اتفاق افتاد و درک شد که خودم دیدم  خودم لمس کردم. برای سارا همان جور که خودش حس کرد و برای جیسون هم...&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;پس حقیقت یک اتفاق سه  چیز است. اگر هفت نفر بودیم در آنروز، آنوقت حقیقت همان اتفاق، همان لحظات  با هم نشستن‌مان و گفت و شنفت‌مان هفت چیز مختلف می بود، درست مثل ترشی هفت  بیجار!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: center;"&gt;×××××××××××&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;در حیرت این  چهره‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی چند وجهی  و نا مشخص از زندگی و &lt;b&gt;حقیقت&lt;/b&gt; ارتباط مردمان بودم که به اولین اکران رسمی فیلم عباس خان کیارستمی به نام &lt;b&gt;Certified Copy&lt;/b&gt; با ترجمه‌‌ي &lt;b&gt;کپی برابر اصل&lt;/b&gt; رفتم. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;صحنه‌ی  آغازین فیلم، جلسه‌ ایست که درآن مرد ریشوی نیمه چاق به زبان ایتالیایی از  نویسنده‌ی معروفی به نام جیمز میلر که مردی‌ست میان سال لاغر، بلند قد، با  موهای جوگندمی دوست داشتنی، ته ریش، خوش تیپ(حتی می‌توانم با اطمینان  بگویم خوش‌بو) و صد البته صاحب نگاهی گیرا و باهوش که شوخی‌های خوبی هم بلد  است دعوت می‌کند تا به زبان خودش که انگلیسی‌ست در مورد کتاب جدیدش به نام  کپی برابر اصل سخنی براند و نکته هایی بگوید...&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;معتقد است:&lt;br /&gt;در هنر&lt;span style="font-size:large;"&gt;&lt;b&gt; رئال&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;، اصل اثر هیچ  برتری واقعی‌ای نسبت به نسخه‌های بازسازی شده بعدی ندارد. درست است  که مونالیزا یا داوود ِ میکل‌آنژ یک بار، روزی، جایی، به دست مردی یا زنی  هنرمند برای اولین‌بار زاده شدند. اما قاعدتاً کپی‌های موجود هم باید به  همان اندازه با ارزش و قابل تمجید باشند چون همگی تصاویر و انعکاساتی از یک  حقیقت(یک چهره، یک طبیعت) واحد تلقی می‌شوند که در زمانی دور تر به دست  آدمهایی متفاوت با حس‌هایی رنگارنگ و گونه گون خلق شده‌اند. به عبارتی چیزی  به اسم &lt;b&gt;اصل&lt;/b&gt; مفهوم حقیقی ندارد و این اشتباه جوامع‌ است که نسخه‌ی  اصل هر قطعه هنری را بسیار پر رنگ تر و ارزشمند‌تر از نسخه‌ی کپی برآورد می  کنند.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="border: medium none; text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;b&gt;مکان-جشنواره بین المللی فیلم ملبورن. فیلم Certified Copy اثر عباس کیارستمی&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;b&gt;نقش زن- بانو ژولیت بینوش( برنده جایزه بهترین بازیگر زن جشنواره کن فرانسه2010)&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;b&gt;نقش مرد نویسنده- ویلیام شیمل&lt;/b&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;ساعت 2:30 بعد از ظهر یکشنبه، سالن مملو از جمعیت بود. بلیط ها از دو هفته‌ی قبل تماماً فروخته شده بودند.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="border: medium none; text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-size:large;"&gt;ر&lt;/span&gt;نگ‌ها&lt;/b&gt;. کادر تصاویر. ترکیب  بندی اجزاء و آدم‌ها. بازی‌های نور و سایه و نیم سایه . جاده‌ی شیب‌دار،  مجسمه سفید، فواره‌های پر سر و صدا، زن و مرد پیر فرانسوی‌زبان، پله های  کلیسا، شراب عصرگاهی، کودکان ساقدوش، رقص عروس، گل‌های بنفش و سفید، رژ  و گوشواره‌های قرمز، فریم چوبی پنجره، نگاه‌های جاری ،موسیقی‌های راه دور،  صدای دخترکی خندان، عکس مردم در شیشه‌ی مغازه و ماشین، خانه‌های   شخصیت‌دار، کوچه‌های سنگی و پُرگل، سنگ فرش‌های خیس، دیوارهای قدیمی و با  هویت، زن کافه‌دارپرحرف، قهوه‌‌‌‌ي کاپوچینو و کف رویش که بر لبان  قرمز می‌نشیند، ساعت بزرگ  شهر، گیاهان خود‌رو و رونده، جزئیات و کلیات  معطر عناصر شهری. انعکاس آهنگین نور و نگاه و لبخند. و باز هم رنگ‌های تمام  نشدنی‌ِ لعنتیه خوب... بی‌نظیر بودند اینها که گفتم. احساس می‌کردم قاب  های متعددی از نقاشی یا عکسهای هنری را دنبال هم نگاه می‌کنم و هم زمان  مکالماتی بر سرشان می‌شنوم. گاهی اینقدر در این تصاویر فرو می‌رفتم که  دیالوگ را گم می‌کردم یا شاید هم دیالوگ مرا نادیده می‌گرفت. به هرصورت،‌  فضای بصری، شنوایی‌ام را فلج می‌کرد گاهی.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;یک زن یک مرد. همین.  نسبت‌شان را نمی‌دانم. ابتدای فیلم نمی‌دانستم. هنوز هم نمی‌دانم! شاید 15  سال از ازدواجشان می‌گذشت... شاید هم این فیلم روایتِ اولین دیدارشان بود  برای ازدواجی که قرار است 15 سال طول بکشد، باور کنید نمی‌دانم. نه من  فهمیدم نه دیگرانی که فیلم را دیدند. تعلیق مهربانی از اول تا آخر قصه جاری  بود. مکالمات بین این زن و مرد در مورد زندگی، عشق، مرگ، سادگی، حس و  فلسفه به سه زبان انگلیسی، فرانسه و ایتالیایی انجام می‌شد. اصلاٌ این سه  زبان تار و پود اجتناب ناپذیر فیلم بودند. در بک گراند کسی ایتالیایی حرف  می‌زد، زیر نویس انگلیسی می‌نوشت، زن در گوش مرد فرانسوی پچ پچ می‌کرد و  مرد انگلیسی جواب می‌داد. و این نقش‌ها با ظرافت خاصی جابه جا می‌شدند. رُل  هر دو بازیگر،‌ تعریف شخصیتی‌شان، نوع ارتباطشان، گذشته‌شان، آینده‌شان و  حتی نگاه‌شان ظرف 106 دقیقه با ظرافت و پیچیدگی باورنکردنی‌ای دچار تغییرات  اساسی شد. کل داستان، بازی‌ها، لوکیشن ها و دیالوگ‌ها جلوی چشمان من و  همه‌ی ما تماشاگران مبهوت دچار تکامل و بلوغ شدند. انگار در 106 دانه  دقیقه‌ی ناقابل، جریان سیال یک زندگی 15 ساله را بین دو آدم غریبه از  ابتدای جوانی و خامی تا انتهای رشد و تعالی شاهد بودیم، آنقدر حرفه‌ای و  نرم که حتی نفهمیدیم از کجا و کی این تغییرات وارد این زن و مرد شدند.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="border: medium none; text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="border: medium none; text-align: justify;"&gt;کیارستمی  را دوست می‌دارم چون اندیشه را برای سفره‌‌ی ریخت و پاش شده‌ی مغزم به  ارمغان می‌آورد. و من هنوز نمی‌دانم حقیقت یک داستان یک رابطه یک نگاه کدام  است. آنکه من دیده‌ام یا تو یا او...خوب می‌دانم که نمی‌دانم.&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="border: medium none; padding: 3px; text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size:x-small;"&gt;× اسم اصلی فیلم به زبان فرانسه است که می‌شود  Copie conforme&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://red-nonsense.blogspot.com/2010/08/certifiedcopy.html"&gt;خزعبلاتی به رنگ انار&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3788315891653168179-1339858283020583762?l=hamfilmbini.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hamfilmbini.blogspot.com/feeds/1339858283020583762/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3788315891653168179&amp;postID=1339858283020583762&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3788315891653168179/posts/default/1339858283020583762'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3788315891653168179/posts/default/1339858283020583762'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hamfilmbini.blogspot.com/2010/11/certified-copy.html' title='Certified Copy'/><author><name>.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3788315891653168179.post-2778748776012525841</id><published>2010-11-18T01:35:00.000-08:00</published><updated>2010-11-18T01:38:38.589-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='هم‌فیلم‌بینی'/><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a target="_blank" href="http://www.streem.us/assets/picture251656.jpg" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img style="width: 253px; height: 378px;" src="http://www.streem.us/assets/picture251656.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;«لیلا»ی مهرجویی که با آن سکوتِ آزاردهنده‌اش &lt;a target="_blank" href="http://hamfilmbini.blogspot.com/"&gt;هم‌فیلم‌بینی‌&lt;/a&gt; ما را هم برد در محاق سکوت، حالا مگر خانم ژولیت بینوش دست‌مان را بگیرند. بردارید، اگر میل‌تان کشید، تا آخر همین ماهِ آبان، «&lt;a target="_blank" href="http://www.imdb.com/title/tt1020773/"&gt;کپی برابر اصل&lt;/a&gt;»  آقای کیارستمی را ببینید، بعد بنویسید برای هم‌فیلم‌بینی.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3788315891653168179-2778748776012525841?l=hamfilmbini.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hamfilmbini.blogspot.com/feeds/2778748776012525841/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3788315891653168179&amp;postID=2778748776012525841&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3788315891653168179/posts/default/2778748776012525841'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3788315891653168179/posts/default/2778748776012525841'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hamfilmbini.blogspot.com/2010/11/blog-post.html' title=''/><author><name>.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3788315891653168179.post-2369528099879197854</id><published>2010-04-03T16:39:00.000-07:00</published><updated>2010-04-03T16:57:48.091-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='لیلا'/><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;تو با منی اما...&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;برای کیانا&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;br /&gt;لیلا ایستاده در پای بیل‌بورد و عبور ماشین را نظاره می‌کند. یوری ایستاده بر برف و دورشدن سورتمه را نظاره می‌کند، می‌رود توی ساختمان، از پله‌ها می‌دود و بالا می‌رود، لیلا همچنان ایستاده، برف و یخ شیشه را نمی‌تواند بکند، شیشه را می‌شکند، لیلا ایستاده، دور شدن سورتمه را و بیرون رفتن از دیدرسش را نظاره می‌کند، جانِ جانش از برش رفته، حالا می‌فهمد، لیلا ایستاده و عبور ماشین را نظاره می‌کند.&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;لیلا نگاه می‌کند. لیلا فقط نگاه می‌کند، حتا وقتی که تاب نمی‌آورد و می‌رود، رضا که پیشش می‌آید باز فقط نگاه می‌کند. این لیلا حرفی نمی‌زند، گلایه نمی‌کند، نگاه می‌کند؛ صدای ساز برادر را می‌شنوی که از اتاق دیگر چه بی‌تاب بر فضا آوار می‌شود؟&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;لیلا دیر فهمید. لیلا وقتی فهمید که در پای آن بیل‌بورد ایستاده بود و جانِ جانش از برش رفت؛ نگاه و چهره‌ی آن زن ِ توی ماشین نبود، جانِ جانش بود که گذشت و لیلا دیر فهمید. لیلا اشتباه کرد. سکوت لیلا برایم آزارنده است، مثل سماجت آدل ه. هردو همیشه همدیگر را به یادم می‌آورند و هردو آزارم می‌دهند و کلافه‌ام می‌کنند. اما دوست‌شان دارم، دوست‌شان دارم و هردو در ذهنم جای بلندی ایستاده‌اند؛ چرا؟ درست نمی‌دانم. لیلا و آدل یادِ دو شعرِ شاملوی شاعرند، انگار آدل است که دارد می‌خواند و اگر نشنوی به تو خواهم شنواند حماسه‌ی سماجت عاشقت را زیر پنجره‌ی مشبک تاریک بلند… و انگار شاعر دارد از لیلا حرف می‌زند وقتی می‌گوید نگاه کن/ چه فروتنانه بر خاک می‌گسترد/ آنکه نهال نازک دستانش از عشق خداست…&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;رضا هم دیر فهمید، وقتی آن تن را پیچیده در چادر و گریزان دید… اتفاق جای دیگر بود، آنجا که که بیرون از مطب دکتر پیشاپیشِ لیلایش می‌رفت و ندید لیلا را تکیه بر خطوط مورب آن در. لیلا بر در گریه می‌کرد و رضا فقط از او می‌خواست در خیابان گریه نکند.&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;حالا شله‌زردِ نذری یک دور دیگر هم می‌خورد و باز لیلا ایستاده به نظاره. این لبخند محو که بر لبش نقش می‌بندد رازی‌ست؛ همان است که همراهت می‌ماند. نشسته در اتاقی کوچک و بی‌حضور و محصور، فکر می‌کنی به لبخند محوی که سال‌ها پیش بر لبانِ زنی نشست.&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#666666;"&gt;ا. ب&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3788315891653168179-2369528099879197854?l=hamfilmbini.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hamfilmbini.blogspot.com/feeds/2369528099879197854/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3788315891653168179&amp;postID=2369528099879197854&amp;isPopup=true' title='4 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3788315891653168179/posts/default/2369528099879197854'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3788315891653168179/posts/default/2369528099879197854'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hamfilmbini.blogspot.com/2010/04/blog-post.html' title=''/><author><name>Bamdad Km</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://2.bp.blogspot.com/_QSSEb19hFrA/Sy_9RpLmY4I/AAAAAAAABNY/dqAdl_CaVDg/S220/IMG_13177.jpg'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3788315891653168179.post-1414742181457049034</id><published>2010-01-25T02:36:00.000-08:00</published><updated>2010-01-25T03:09:17.865-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='هم‌فیلم‌بینی'/><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div style="TEXT-ALIGN: center"&gt;برنامه‌ی آینده: "لیلا"ی مهرجويی&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3788315891653168179-1414742181457049034?l=hamfilmbini.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hamfilmbini.blogspot.com/feeds/1414742181457049034/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3788315891653168179&amp;postID=1414742181457049034&amp;isPopup=true' title='4 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3788315891653168179/posts/default/1414742181457049034'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3788315891653168179/posts/default/1414742181457049034'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hamfilmbini.blogspot.com/2010/01/blog-post_25.html' title=''/><author><name>Sir Hermes</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3788315891653168179.post-4844822557477575024</id><published>2010-01-24T07:03:00.000-08:00</published><updated>2010-01-25T09:43:28.720-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='eyes wide shut'/><title type='text'></title><content type='html'>&lt;strong&gt;قطعاتِ پراکنده درباره‌ی چشمانِ بازِ بسته &lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;عیشی‌ست مرا با تو؛ چونان‌که نیندیشی&lt;br /&gt;حالی‌ست مرا با تو؛ چونان‌که نپنداری&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#999999;"&gt;منوچهری دامغانی&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هرکه این عشرت نخواهد، خوش‌دلی بر وی تباه&lt;br /&gt;وان‌که این عشرت نجوید، زندگی بر وی حرام&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#999999;"&gt;حافظِ شیرازی&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;... من چه‌طور می‌توانم چیزی را که می‌پرستم و محوِ آن هستم قضاوت کنم؟ چیزی را که وهمِ من، رؤیای من، دنیای من، تصوّرِ من از هسته‌ی حیات، تصوّرِ من از بهشت آرامش و سکون و زیباییِ جاودانه است قضاوت کنم؟ من چه‌طور می‌توانم چیزی را که تصوّرِ من از عظمت و موجودیتِ خدا (خدای «من») است، چه‌طور می‌توانم جوهرِ جهان را قضاوت کنم؟ حرفِ من درباره‌ی «سرگیجه»، مرورِ کیفِ افیونی و آن‌دنیاییِ من است؛ چون من «سرگیجه» را ندیده‌ام، خواب دیده‌ام... «سرگیجه» برای من مملو از «چرا»ست، «چرا» درست نیست؛ مملو از بُهت و ابهام است. من خیره می‌مانَم، بی آن‌که از خودم بپرسم چرا، چرا در آن رؤیای رنگ‌پریده، من در راه‌رفتن جز چشم‌ها هیچ‌چیز از خودم حس نمی‌کردم؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پرویز دوائی ـ سیری در سرگیجه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در زندگی فیلم‌هایی هست که از همان دیدارِ اوّل می‌شود جزئی از وجودِ آدم، می‌شود آن خودِ پنهانی که دور از دسترسِ دیگران است، می‌شود بخشی از (یا همه‌ی؟) زندگی‌اش، لابه‌لای خاطراتِ آدمی به حیاتش ادامه می‌دهد و یک‌روز و یک‌ساعت و یک‌دقیقه‌ای که آدم به صرافتِ گذشته می‌افتد، آن‌وقت می‌بیند «انگار در مکثی خالی میانِ دو دقیقه‌ی پُرهیاهو... میانِ بی‌نهایت گذشته و بی‌نهایت فردا» (به‌تعبیرِ خانم گلی ترقّی، در داستانِ درختِ گلابی) دارد به فیلم‌هایی فکر می‌کند که زندگی‌اش را ساخته‌اند، به فیلم‌هایی که زندگی‌اش را خلاصه کرده‌اند و حتّا پایانش را هم گفته‌اند...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این است که فیلم‌های عُمرِ هر آدمی (اگر راستش را بگوید، اگر از روی دستِ دیگران ننویسد) مُعرّفِ اوست، چند عکس است در موقعیت‌های مختلف (و زمان‌های مختلف) که سلیقه‌اش، علاقه‌اش و خیلی‌چیزهای دیگر را روشن می‌کند. برای من «چشمانِ بازِ بسته» یک همچه فیلمی‌ست. و فقط هم این فیلم نیست که هربار دیدنش، یا فکرکردن به صحنه‌ای، یا یادآوریِ دیالوگ‌هایش، احوالم را تغییر می‌دهد. بین این فیلم‌ها «&lt;strong&gt;سرگیجه&lt;/strong&gt;» [آلفرد هیچکاک] هم هست، «&lt;strong&gt;ژول و جیم&lt;/strong&gt;» [فرانسوا تروفو] هم هست، «&lt;strong&gt;مردِ سّوم&lt;/strong&gt;» [کارول رید] هم هست، «&lt;strong&gt;ماجرا&lt;/strong&gt;» [میکل‌آنجلو آنتونیونی] هم هست، «&lt;strong&gt;آماردکورد&lt;/strong&gt;» [فدریکو فللینی] هم هست، «&lt;strong&gt;بل دو ژور&lt;/strong&gt;» [لوئیس بونوئل] هم هست، «&lt;strong&gt;پی‌یرو خُله&lt;/strong&gt;» [ژان‌لوک گدار] هم هست، «&lt;strong&gt;راننده‌ی تاکسی&lt;/strong&gt;» [مارتین اسکورسیزی] هم هست...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;امّا داستانِ «&lt;strong&gt;چشمانِ بازِ بسته&lt;/strong&gt;» برای این بنده حکایتِ همان نوشته‌ی آقای «دوائی»‌ست که چهل‌وچندسال پیش درباره‌ی «&lt;strong&gt;سرگیجه&lt;/strong&gt;» نوشت؛ «من چه‌طور می‌توانم چیزی را که می‌پرستم و محوِ آن هستم قضاوت کنم؟» همین‌جوری‌ست دیگر؛ آدم وقتی چیزی (کسی؟) را دوست می‌دارد، به چشمش نهایتِ کمال می‌آید؛ «هسته‌ی حیات» (به‌تعبیر آقای دوائی) و مگر می‌شود همچه‌چیزی را «قضاوت» کرد؟ «قضاوت» مالِ آن‌هایی‌ست که در فاصله‌ای دورتر نشسته‌اند، چیزی (کسی؟) را نمی‌پرستند، «محو»ش نیستند و صرفاً «علاقه» دارند که از آن حرف بزنند. توی این ده‌سالی که از عُمرِ آخرین شاهکارِ «کوبریک» می‌گذرد، بارها تماشایش کرده‌ام. (شاید به‌نظر غیرمنطقی برسد اگر بنویسم چندبار) و در همه‌ی این بارها/ دیدارها «&lt;strong&gt;چشمانِ بازِ بسته&lt;/strong&gt;» همان طراوت و تازگی را داشته است و هربار، گوشه‌‌ای، اشاره‌ای، حرفی، برقِ چشمی یا سوسوی چراغی حتّا دلیلِ راه بوده است تا فیلم را (به‌نظرم) «بهتر» بفهمم، «درست‌تر» بفهمم؛ اگر واقعاً همچه‌چیزی ممکن باشد...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;«استنلی کوبریک» کارگردانِ «ایده‌آلِ» من است؛ «کمالِ مطلوبِ» من، «دل‌خواهِ» من. (این‌را بگیرید به‌نشانه‌ی یک اعتراف!) «کمال‌طلبی»‌اش را دوست دارم، «وسواس»‌اش را هم. و همه‌ی این‌ها، بخشی از سلیقه‌ی آدمی‌ست که «شطرنج»‌بازِ ماهری بود و در نهایتِ ذکاوت، شخصیت‌ [مُهره]های فیلم‌هایش را طوری می‌چید و با تماشاگر [حریف]ش طوری بازی می‌کرد که در پایان برنده‌ی «بازی» باشد و با «مات‌»کردنش، داستان را هم به پایان برساند؛ به‌خصوص که این آخرین داستانش هم بود، و یک داستانِ به‌خصوص هم بود. هرچند می‌شود خیال کرد که «مات»‌شدن (باختن؟)، قاعدتاً، به مذاقِ هر حریفی خوش نمی‌آید...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;امّا وقتی فیلمی می‌شود بخشی از وجودِ آدم، می‌شود آن خودِ پنهانی که دور از دسترسِ دیگران است، نوشتن از آن فیلم هم بدل می‌شود به کاری سخت ناممکن، کاری که از عهده‌ی هر آدمی برنمی‌آید. همه هم، قاعدتاً، «ژان‌ژاک روسو» نیستند که در «&lt;strong&gt;اعترافات&lt;/strong&gt;»ش نوشته بود «می‌خواهم مردی را با تمام خصوصیاتِ حقیقی و طبیعیِ خود به هم‌نوعانم نشان دهم. و این مرد، من خواهم بود.» این است که در مواجهه با «چشمانِ بازِ بسته» یا باید بابِ «قضاوت» را گشود و از «نقد» دم زد، یا این‌که به‌سیاقِ آقای «دوائی» در آن نوشته‌ی بلندبالا، به‌جست‌وجوی «خود» در فیلم برآمد و «احساسات» را به کلمه بدل کرد. همین است که نوشته‌ی هر آدمی (اگر راستش را بنویسد) خبر از خودِ او می‌دهد؛ از آدمی که می‌خواهد «اعتراف» کند، امّا می‌ترسد...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این‌جوری‌ست که نوشتن از «&lt;strong&gt;چشمانِ بازِ بسته&lt;/strong&gt;» از آن کارهای شخصی‌ست که آدم وقتش را تعیین نمی‌کند و باید صبر کند تا یک‌روزِ به‌خصوص، یک‌ساعتِ به‌خصوص و یک‌دقیقه‌ی به‌خصوص و همچه که حس کرد وقتِ نوشتن از «&lt;strong&gt;چشمانِ بازِ بسته&lt;/strong&gt;» است، شروع کند به نوشتنِ چیزی که نشانی از خودِ آدم دَرَش باشد، نوشتنِ چیزی که «ارزشِ احساسات» را نشان بدهد...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و لابد توی همان نوشته آدم می‌تواند این چند خط را هم بیاورد که: «&lt;strong&gt;چشمانِ بازِ بسته&lt;/strong&gt;»، شاید، فیلمی در اهمیتِ «اعتراف» باشد؛ در اهمیتِ «گفتن»ی که آدمی را، قاعدتاً، سبُک می‌کند، آرام و آسوده‌اش می‌کند. امّا «اعترافاتِ» شبانه‌ی «آلیس» و «بیل» فقط یک‌جور «گفتن» نیست، چیزی شبیه همان آینه‌ای‌ست که اوّل «آلیس» خود را در آن برانداز می‌کند و بعد که «بیل» می‌بیندش، دل از کف می‌دهد و دست‌به‌کار می‌شود. نکته این است که «بیل» همسرِ جذّاب (و البته باوفایش) را در «آینه» کشف می‌کند؛ «تصویرِ» او را ترجیح می‌دهد و شاید این ترجیح دلیلِ دیگری هم داشته باشد؛ این‌که در آن «تصویر» خودش را هم می‌بیند: دو آدم در یک قاب، در یک صفحه‌ی شطرنج...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و (به‌خیالِ خودش) شروع کند به توضیح‌دادن که: این یک بازیِ «فکری»‌ست؛ اوّلین حرکت را «آلیس» می‌کند (یک افسر نیروی دریایی که «آلیس» در خیالاتش با او خصوصیت به‌هَم زده و ماجراجویی‌ها کرده) و حرکت‌های بعدی، عملاً، کارِ «بیل» هستند، بی‌آن‌که به حریف/ شریک اجازه‌ی حرکتِ بعدی را بدهد، یا این‌که فکر کند به‌عنوانِ مُهره حقِ دست‌زدن به همچه حرکت‌هایی را دارد، یا نه. مسأله این است که «بیل» قواعدِ این بازیِ «فکری» را به‌هَم می‌زند. مُهره‌ها را جوری حرکت می‌دهد که دوست دارد: اجازه می‌دهد مری ببوسدش، به خانه‌ی دومینو می‌رود و صدوپنجاه دلار بهش می‌دهد، به دخترِ صاحبِ فروشگاهِ رین‌بو پناه می‌دهد، به مهمانی‌ای می‌رود که دَرَش به‌روی همه باز نیست و...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و کسی چه می‌داند؛ شاید آن یک‌روزِ به‌خصوص، یک‌ساعتِ به‌خصوص و یک‌دقیقه‌ی به‌خصوص، بالأخره، از راه برسد. فعلاً باید «صبر» کرد...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://azarm.persianblog.ir/post/620/"&gt;شمال از شمال غربی&lt;/a&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3788315891653168179-4844822557477575024?l=hamfilmbini.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hamfilmbini.blogspot.com/feeds/4844822557477575024/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3788315891653168179&amp;postID=4844822557477575024&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3788315891653168179/posts/default/4844822557477575024'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3788315891653168179/posts/default/4844822557477575024'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hamfilmbini.blogspot.com/2010/01/blog-post_1446.html' title=''/><author><name>Ayda</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3788315891653168179.post-6529948431787350829</id><published>2010-01-24T05:43:00.000-08:00</published><updated>2010-01-24T05:44:24.737-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='eyes wide shut'/><title type='text'></title><content type='html'>&lt;a name="17062068928511817723" class="entry-author-attribution-link friend-link" target="_blank" href="http://www.google.com/reader/view/user/17062068928511817723/state/com.google/broadcast"&gt;&lt;/a&gt;&lt;div class="entry-body rtl"&gt;&lt;div&gt;&lt;div class="item-body"&gt;&lt;div&gt;&lt;div style="direction: rtl; text-align: right;"&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;a target="_blank" href="http://4.bp.blogspot.com/_iSrKS4TEZmw/S1wnIKodGRI/AAAAAAAAAGc/BrtxXuX18ks/s1600-h/eyes-1.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; width: 320px; height: 180px; text-align: center;" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_iSrKS4TEZmw/S1wnIKodGRI/AAAAAAAAAGc/BrtxXuX18ks/s320/eyes-1.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گمانم آقاي کوبريک ته ِ دلش خيلي به بنيان خانواده اعتقاد داشته؛ به اين که هر اتفاقي در ذهن آدم، جلوي چشم‌هاي آدم بيفتد، باز اين خيانت ِ جسمي چيزي است که طرفين پي‌اش نمي‌روند. گيرم که آليس توي مهماني با انگشت بوسه‌اي بر لب مرد مجار مي‌نشاند. گيرم که بيل گره پيراهن سالي را باز مي‌کند و دست مي‌برد داخل. هميشه يک چيزي هست که اجازه ندهد داستان از اين جلوتر برود. اصلاً آيز وايد شات داستان خيانت نکردن است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آليس بعد از مهماني از تصوير برهنه‌ي خودشان در آينه چه مي‌بيند که اين‌طور نگاهش افسرده مي‌شود؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تصوير آليس توي آينه، وقتي جعبه‌ي پات را در مي‌آورد. آن‌جا توي چه فکري است؟ خسته است؟ مگر مي‌شود نباشد؟ از زندگي‌اش خسته شده. اين را از طرز گيلاس دست گرفتنش در همان ميهماني ابتداي فيلم مي‌فهميم؛ از خيره شدنش به باقي جمع، از لبخندي که روي لب‌هاش مي‌نشيند وقتي مرد مجار دستش را مي‌بوسد، از ريتم کند روزهاش.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وقتي بيل با اطمينان از اين حرف مي‌زند که چون آليس زن زيبايي است، هوس ِ با او خوابيدن غير قابل اجتناب است و وقتي مي‌گويد مي‌داند آليس به‌اش خيانت نمي‌کند، چون همسر اوست، مادر کودکش است، اين‌جاست که آليس از چهارچوب ِ زن ِ وفادار بيرون مي‌آيد؛ اينجاست که آن‌طور دل‌بر مي‌خندد. اين‌جاست که قبلش گفته: If you men only knew. و درست از همين‌جا به بعد است که بيل، شايد حتي نه دانسته، پا روي ذهنيت ِ خانواده‌دوست‌اش مي‌گذارد و مي‌رود پي ِ آن ميوه‌ي ممنوعه. حتماً يک چيزهايي هم توي اين راه ياد مي‌گيرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من نگرش ِ مردانه‌ي بيل را دوست ندارم. نمي‌توانم باش ارتباط برقرار کنم. فکر مي‌کنم اين کاراکتر حتماً يک وقتي با خودش فکر کرده که اين زن ِ من است، نمي‌رود به من خيانت کند، اين توي وظايف‌اش تعريف نشده. فکر مي‌کنم وقتي مي‌شنود آليس هم شده که با هوس به مردي نگاه کند، شده که دلش بخواهد پا بگذارد روي زندگي‌اش، شده که خواب ببيند دارد با ديگراني هم‌خوابگي مي‌کند، سرخوردگيش بيش از آن که از شخص ِ آليس باشد، از شخصيتي است که به اسم ِ همسر توي ذهنش ساخته. بعد بي‌مقدمه مي‌بيند ديگري چيزي ندارد که خودش را به آن بياويزد. توي ذهنش آليس را با آن افسر مي‌بيند و در واقعيت، نمي‌داند کجا فرار کند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خيلي دوست دارم بدانم بيل وقتي همه‌چيز را براي آليس تعريف مي‌کند، چي به‌اش مي‌گويد، داستان از ديد خودش چه‌جوري است. من ِ بيننده هي ديده‌ام که بيل دارد لبخند مي‌زند، هي ديده‌ام که خودش را به آن راه مي‌زند. يعني وقتي گوشه‌ي پرده را بالا گرفته بود و دزدکي نگاه مي‌کرد، چي توي ذهنش گذشته؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;زن‌هاي داستان آقاي کوبريک، برهنه يا نه، خيلي عريانند. آدم مي‌فهمدشان. از زنانگي چيزي کم ندارند و اين خيلي خوب است آقاي کوبريک. خيلي.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://there-is-no-response.blogspot.com/2010/01/blog-post_24.html"&gt;هدیه&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;img src="https://blogger.googleusercontent.com/tracker/18655024-5993827329616326467?l=there-is-no-response.blogspot.com" alt="" width="1" height="1" /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3788315891653168179-6529948431787350829?l=hamfilmbini.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hamfilmbini.blogspot.com/feeds/6529948431787350829/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3788315891653168179&amp;postID=6529948431787350829&amp;isPopup=true' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3788315891653168179/posts/default/6529948431787350829'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3788315891653168179/posts/default/6529948431787350829'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hamfilmbini.blogspot.com/2010/01/blog-post_674.html' title=''/><author><name>.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_iSrKS4TEZmw/S1wnIKodGRI/AAAAAAAAAGc/BrtxXuX18ks/s72-c/eyes-1.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3788315891653168179.post-6689189374927809619</id><published>2010-01-24T04:35:00.000-08:00</published><updated>2010-01-24T04:40:36.047-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='eyes wide shut'/><title type='text'></title><content type='html'>&lt;p style="text-align: right;"&gt;برای آیز واید شات، برای &lt;a href="http://hamfilmbini.blogspot.com/"&gt;هم فیلم بینی&lt;/a&gt;؛&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: right;"&gt;آیز واید شات فیلم گردن کلفتی است، قدر است، نمی شود درست و حسابی باهاش در افتاد، کار من نیست. این قدر قدر هست که حتی نمی شود اسمش را به فارسی ترجمه کرد (به نطر من). به جای نوشتن از فیلم، از سکانس علف کشیدن می نویسم، فقط. دیالوگ ها شاید به خودی خود گویا باشند، به هر حال، دیدن دوباره ی سکانس، برای دیدن چهره ها، حالت ها و لحن ها را پیشنهاد می کنم.&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: right;"&gt;بیایید سطر به سطر دیالوگ ها را مرور کنیم، - علامت بیل است، + علامت آلیس، * علامت من.* بله که آلیس آنها را دیده است، بله که آنها را در بغل رقصنده ی مجار دیده است، بله که آلیس می دانسته این مجار خوش تیپ خوش صحبت چه برنامه ای در سر دارد، و بله که باز آلیس، سر خوش و داغ، دست دور کمر و شانه اش انداخته، اما  بیل! خدای بزرگ! بیل، بازو به بازوی دو دختر جوان! البته که باید حسادت کنم، البته که دلیلی ندارد یک سوزن به خودم بزنم، تا وقتی جوالدوز به این درشتی را می توانم (گیرم با عشوه و ناز، با پنبه) به بیل بسرانم. البته که باید حسادت کنم.&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p class=" " style="text-align: left; direction: ltr;"&gt;-What?What are you talking about?&lt;/p&gt;&lt;p class=" " style="text-align: right; direction: rtl;"&gt;&lt;span style=";font-family:tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif;"  &gt;*حاشا فایده ای ندارد بیل، بازی شروع شده است.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p class=" " style="text-align: left; direction: ltr;"&gt;+I'm talking about the two girls...that you were so blatantly hitting on.&lt;/p&gt;&lt;p class=" " style="text-align: right; direction: rtl;"&gt;&lt;span style=";font-family:tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif;"  &gt;*باز لااقل دادگاه عدالت مداری است، تفهیم اتهام، اول.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p class=" " style="text-align: left; direction: ltr;"&gt;-I wasn't hitting on anybody.&lt;/p&gt;&lt;p class=" " style="text-align: right; direction: rtl;"&gt;&lt;span style=";font-family:tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif;"  &gt;حاشا فایده ای ندارد بیل، حاشا فایده ای ندارد. این اصلا مهم نیست که حقیقت است یا دروغ، برای این قاضی، اینها حاشاست، لتز کات د بولشت.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p class=" " style="text-align: left; direction: ltr;"&gt;+Who were they?&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p class=" " style="text-align: left; direction: ltr;"&gt;-They were just a couple of models.&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p class=" " style="text-align: left; direction: ltr;"&gt;+And where did you disappear to with them for so long?&lt;/p&gt;&lt;p class=" " style="text-align: right; direction: rtl;"&gt;&lt;span style=";font-family:tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif;;"  &gt;*آها! آن دینایبل اویدنس! بیل های عزیز! اگر فکر می کنید چیزی به نام دادگاه عادله ی زناشوهری وجود دارد، سخت و قایم، کور خوانده اید. در این دادگاه عادله، شما قبلا محاکمه شده اید، محکومید و مجازاتتان تعیین شده است، اینها فقط کاغذ بازی اداری است، بازی گربه است با موش، پیش از خورده شدن، مجازات خشک و خالی زیادی بی نمک است.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p class=" " style="text-align: left; direction: ltr;"&gt;-Wait a minute. I didn't disappear with anybody. Ziegler wasn't feeling too well...and I got called upstairs to see him. Anyway, who was the guy you were dancing with?&lt;/p&gt;&lt;p class=" " style="text-align: right; direction: rtl;"&gt;&lt;span style=";font-family:tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif;"  &gt;*اشارتی به سوزن، در برابر جوالدوز، دفاعیه ای که همه ی بیل ها در مقطعی از محاکمه تسلیم قاضی/دادستان/شاکی خواهند کرد. تعجب سازی ساختگی بیل عزیز؟ دت واز جاست لیم.&lt;/span&gt; &lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p class=" " style="text-align: left; direction: ltr;"&gt;+A friend of the Zieglers.&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p class=" " style="text-align: left; direction: ltr;"&gt;-What did he want?&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p class=" " style="text-align: left; direction: ltr;"&gt;+What did he want? S.ex... upstairs. Then and there.&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p class=" " style="text-align: left; direction: ltr;"&gt;-Is that all?&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p class=" " style="text-align: left; direction: ltr;"&gt;+Yeah, that was all.&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p class=" " style="text-align: left; direction: ltr;"&gt;-Just wanted to f.u.ck my wife.&lt;/p&gt;&lt;p class=" " style="text-align: right; direction: rtl;"&gt;&lt;span style=";font-family:tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif;"  &gt;*بیل عزیز! این قدر احمق تباش، چرا فکر می کنی این دو سه خط دیالوگ، سرنوشتت را تغییر داده است؟ &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p class=" " style="text-align: left; direction: ltr;"&gt;+That's right.&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p class=" " style="text-align: left; direction: ltr;"&gt;-Well, I guess that's understandable.&lt;/p&gt;&lt;p class=" " style="text-align: right; direction: rtl;"&gt;&lt;span style=";font-family:tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif;"  &gt;*نکن بیل، نکن.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p class=" " style="text-align: left; direction: ltr;"&gt;+Understandable?&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p class=" " style="text-align: left; direction: ltr;"&gt;-Because you are a very...very beautiful woman.&lt;/p&gt;&lt;p class=" " style="text-align: right; direction: rtl;"&gt;&lt;span style=";font-family:tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif;"  &gt;*بیل عزیز، بیل های عزیز. اگر فکر می کنید تعریف و تمجید چاره مشکل شماست، اگر فکر می کنید روشنفکر بازی، اکتینگ کول، درد شما را درمان می کند، اگر توقع دارید که آیه ی شریفه ی سوزن به خود، جوالدوز به همسر در پیشگاه این دادگاه عالیه جایی خواهد داشت، سخت در اشتباهید.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p class=" " style="text-align: left; direction: ltr;"&gt;+Wait. Because I'm a beautiful woman...the only reason any man ever wants to talk to me...is because he wants to f.u.ck me.Is that what you're saying?&lt;/p&gt;&lt;p class=" " style="text-align: right; direction: rtl;"&gt;&lt;span style=";font-family:tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif;"  &gt;*بیل، بیل احمق، توی تله ی خودش می افتد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p class=" " style="text-align: left; direction: ltr;"&gt;-Well, I don't think it's quite that black and white...but I think we both know what men are like.&lt;/p&gt;&lt;p class=" " style="text-align: right; direction: rtl;"&gt;&lt;span style=";font-family:tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif;"  &gt;*عقب نشینی استراتژیک، یک حماقت دیگر از بیل. مشکل ساختن از چیزی که فی نفسه مشکل نیست، شکسته نفسی تخمی، باز کردن راه برای حمله ی آلیس. بیل، بد بازی می کند، سزایش را خواهد دید.&lt;/span&gt; &lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p class=" " style="text-align: left; direction: ltr;"&gt;+So on that basis...I should conclude that you wanted to f.u.ck those two models.&lt;/p&gt;&lt;p class=" " style="text-align: right; direction: rtl;"&gt;&lt;span style=";font-family:tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif;"  &gt;*بیل در تله ی خودش.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p class=" " style="text-align: left; direction: ltr;"&gt;-There are exceptions.&lt;/p&gt;&lt;p class=" " style="text-align: right; direction: rtl;"&gt;&lt;span style=";font-family:tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif;"  &gt;*استفاده ی اشتباه از مغلطه ی اسکاتلندی واقعی توسط بیل.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p class=" " style="text-align: left; direction: ltr;"&gt;+And what makes you an exception?&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p class=" " style="text-align: left; direction: ltr;"&gt;-What makes me an exception is that...I happen to be in love with you.And because we're married...and because I would never lie to you...or hurt you.&lt;/p&gt;&lt;p class=" " style="text-align: left; direction: ltr;"&gt;*Dude! you really think that being romantic, gonna find all the answers you need? you really think you, being a nice guy, gonna calm her, make her fall for you again, hug you? love you even more?! man! that's not gonna happen!&lt;/p&gt;&lt;p class=" " style="text-align: right; direction: rtl;"&gt;&lt;span style=";font-family:tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif;"  &gt;*و البته نباید فراموش کرد، احساس گناه را، احساس گناه خوب و نازنین.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p class=" " style="text-align: left; direction: ltr;"&gt;+Do you realize that what you're saying...is that the only reason you wouldn't f.u.ck those two models...is out of consideration for me?Not because you really wouldn't want to.&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p class=" " style="text-align: left; direction: ltr;"&gt;-Let's just relax, Alice.This pot is making you aggressive.&lt;/p&gt;&lt;p class=" " style="text-align: left; direction: ltr;"&gt;*the best answer, can be: yeah honey, is that a problem?&lt;/p&gt;&lt;p class=" " style="text-align: right; direction: rtl;"&gt;&lt;span style=";font-family:tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif;"  &gt;*بیل عزیز، جواب مناسب را نمی دهد، آپرکات های آلیس منگش کرده، بیل اصلا نمی داند قضیه از چه قرار است، مغز بیل، که حالا تا خرخره توی گه است، دست به توجیهات تخمی می زند؛ البته نویسنده ی محترم هم ابزار لازم را برایش تدارک دیده، علف کشیدن آلیس. من اینطور مواقع، ذهنم دیوانه وار شروع می کند به حساب تقویم حریف، چندم ماه است، چندم ماهش می شود؟ پی ام اس است یحتمل، ها؟&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p class=" " style="text-align: left; direction: ltr;"&gt;+No! It's not the pot. It's you!Why can't you ever give me a straight f.u.cking answer?&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p class=" " style="text-align: left; direction: ltr;"&gt;-I was under the impression that's what I was doing. I don't even know what we're arguing about here.&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p class=" " style="text-align: left; direction: ltr;"&gt;+I'm not arguing. I'm just trying to find out where you're coming from.&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p class=" " style="text-align: left; direction: ltr;"&gt;-Where I'm coming from?&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p class=" " style="text-align: left; direction: ltr;"&gt;+Let's say, for example, you have some gorgeous woman...standing in your office naked...and you're feeling her f.u.cking t.i.ts. Now, what I want to know... I want to know what you're thinking about when you're squeezing them.&lt;/p&gt;&lt;p class=" " style="text-align: right; direction: rtl;"&gt;&lt;span style=";font-family:tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif;"  &gt;*این ها حملات کلیشه ای هستند، حملات رایج، مریض نباشد، هم کلاسی، همکار، حتی دختری که توی خیابان از جلویت رد می شود جایش را خواهند گرفت. بای دیفالت، شما، بیل عزیز؛ می خواهی با او بخوابی. من نمی فهمم، اگر بای دیفالت برنامه این است، گیرش را چرا به ما می دهید؟ قضیه بای دبفالت است دیگر، بای دیفالت.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p class=" " style="text-align: left; direction: ltr;"&gt;-Alice, I happen to be a doctor.It's all very impersonal...and you know there's always a nurse present.&lt;/p&gt;&lt;p class=" " style="text-align: right; direction: rtl;"&gt;&lt;span style=";font-family:tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif;"  &gt;*بیل عزیز، می دانم حمله احمقانه است، سعی نکن توجیهش کنی ولی، سعی نکن.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p class=" " style="text-align: left; direction: ltr;"&gt;+So when you're feeling t.i.ts, it's nothing more than your professionalism?&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p class=" " style="text-align: left; direction: ltr;"&gt;-Exactly. S.e.x is the last thing on my mind when I'm with a patient.&lt;span&gt; &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p class=" " style="text-align: left; direction: ltr;"&gt;+Now, when she is having her little t.i.tties squeezed... do you think she ever has fantasies... about what handsome Dr. Bill's d.i.ckie might be like?&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p class=" " style="text-align: left; direction: ltr;"&gt;-Come on, I can assure you sex is the last thing... on this fucking hypothetical woman patient's mind.&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p class=" " style="text-align: left; direction: ltr;"&gt;+And what makes you so sure?&lt;/p&gt;&lt;p class=" " style="text-align: right; direction: rtl;"&gt;&lt;span style=";font-family:tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif;"  &gt;*گیر اساسی اینجاست. شما آقای محترم، از کجا این قدر مطمئنی؟ از کجا به خودت حق می دهی که این قدر مطمئن باشی؟ دلیل برای من نیاور، تو حق نداری مطمئن باشی. می گیری مطلب را؟ حق نداری.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p class=" " style="text-align: left; direction: ltr;"&gt;-If for no better reason... because she's afraid of what I might find.&lt;/p&gt;&lt;p class=" " style="text-align: right; direction: rtl;"&gt;&lt;span style=";font-family:tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif;"  &gt;*احمق، دلیل می آورد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p class=" " style="text-align: left; direction: ltr;"&gt;+So after you tell her that everything's fine, what then?&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p class=" " style="text-align: left; direction: ltr;"&gt;-What then? I don't know, Alice... What then? Women don't... They basically just don't think like that.&lt;/p&gt;&lt;p class=" " style="text-align: right; direction: rtl;"&gt;&lt;span style=";font-family:tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif;"  &gt;*اشتباه مرگ بار، ورود به منطقه ی ممنوعه: ادعای شناخت زنان. بیل عزیز: اگر ادعایی که در هنگام انجام این اشتباه مرتکب می شوی، حقیقتی اظهر من الشمس هم باشد، سزای ورودت به حریم ممنوعه ی خارج از دسترس همیشگی مردان (به نظر زنان) چوب نیم سوخته خواهد بود. به زعم آنان، ما هیچوقت ایشان را نخواهیم شناخت، و آنان راست قامتان مظلوم جاودانه ی تاریخ باقی خواهد ماند. فهمیدی لعنتی؟ &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p class=" " style="text-align: left; direction: ltr;"&gt;+Millions of years of evolution, right? Men have to stick it every place they can...but for women, it is just about security and commitment...and whatever the f.u.ck else!&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p class=" " style="text-align: left; direction: ltr;"&gt;-A little oversimplified, Alice. But yes, something like that.&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p class=" " style="text-align: left; direction: ltr;"&gt;+If you men only knew.&lt;/p&gt;&lt;p class=" " style="text-align: right; direction: rtl;"&gt;&lt;span style=";font-family:tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif;"  &gt;*به به. شاه بیت این غزل سراسر حماسه و احساس! نقطه ی عطف تاریخ، نیمه ی پنهان ماه! چه می شد اگر ما مردها می فهمیدیم توی کله ی شما زن ها چه می گذرد! &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class=" " style="text-align: right; direction: rtl;"&gt;&lt;span style=";font-family:tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif;"  &gt;خواهران من! بانوان محترم! شما به بلندای طول تاریخ، و به تیراژ همه ی روابط با جنس مخالف، ادعا کرده اید که ما شما زنان را نمی شناسیم، و ای وای ، چه می شد اگر ما شما را می شناختیم! چرا فقط یک بار، به این موضوع فکر نمی کنید که شاید، بر طبق این ادعا و فلسفه شما، این موضوع شناختنی نباشد، و عوض سر کوفت زدن و آه کشیدن و چوب توی ماتحت ما و رابطه (و بالتبع آن خودتان) فروکردن، باید این را به عنوان یک حقیقت بپذیرید، نقش قربانی را رها کنید، و در عوض شما کمی همدلی و تفاهم نشان بدهید؟ حالا که فهمیدن شما اینقدر سخت و غیر قابل انجام است، شما کمی پا پیش بگذارید و زحمت این فداکاری را به خودتان هموار کنید.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class=" " style="text-align: right; direction: rtl;"&gt;&lt;span style=";font-family:tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif;"  &gt;من می گویم: ما شما را می فهمیم، خوب هم می فهمیم، به قول حضرت وودی آلن (در فیلم whatever works) ما مکانیک کوانتوم را فهمیده ایم، فهمیدن آنچه در کله های شما می گذرد که جای خود دارد. چیزی که ما نمی فهمیم، تناقض است، و نه ایراد از ما، این ماهیت تناقض است که نفهمیدنی است. می پرسید تناقض چه ربطی به شما خواهر های عزیز دارد؟! دونت ایون گت می استارتد آن دت!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p class=" " style="text-align: left; direction: ltr;"&gt;-What I do know is you got stoned, you tried to pick a fight...and now you're trying to make me jealous.&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p class=" " style="text-align: left; direction: ltr;"&gt;+But you're not the jealous type, are you?&lt;/p&gt;&lt;p class=" " style="text-align: right; direction: rtl;"&gt;&lt;span style=";font-family:tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif;"  &gt;*بیل عزیز روشنفکر نما! این "جرم" تو است که حسود نیستی. باید حسود باشی! والا آلیس محترم از کجا بفهمد که برای تو عزیز است؟ توجه می کنی بیل؟ تو باید حسودی کنی، تا زنت بفهمد که تو او را دوست داری! این راه از دیدگاه منطقی که ای کاش ما مرد ها می فهمیدیمش، راه ابراز محبت و اهمیت تو به آلیس است. اما بیل! تو باید متوجه باشی که تبدیل نشوی به یک کنترل فریک! (این قسمت که دلیل آوردن نمی خواهد، می خواهد؟) بیل! تو باید حسود باشی و نباشی! و اگر این تناقض را درک نمی کنی، مشکل تو و همه ی مردان است، آخ که اگر شما مردان... &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p class=" " style="text-align: left; direction: ltr;"&gt;-No, I'm not.&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p class=" " style="text-align: left; direction: ltr;"&gt;+You've never been jealous about me, have you?&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p class=" " style="text-align: left; direction: ltr;"&gt;-No, I haven't.&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p class=" " style="text-align: left; direction: ltr;"&gt;+And why haven't you ever been jealous about me?&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p class=" " style="text-align: left; direction: ltr;"&gt;-Well, I don't know, Alice. Maybe because you're my wife. Maybe because you're the mother of my child...and I know you would never be unfaithful to me.&lt;/p&gt;&lt;p class=" " style="text-align: right; direction: rtl;"&gt;&lt;span style=";font-family:tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif;"  &gt;*بیل! تو نباید هیچوقت نسبت به این موضوع اطمینان داشته باشی! تو باید خودت و پارتنرت و رابطه ات را با حسادت به گند بکشی! چطور نمی فهمی که زن ها...؟؟!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p class=" " style="text-align: left; direction: ltr;"&gt;+You are very, very sure of yourself...aren't you?&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p class=" " style="text-align: left; direction: ltr;"&gt;-No. I'm sure of you.&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p class=" " style="text-align: left; direction: ltr;"&gt;+Do you think that's funny?&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p class=" " style="text-align: left; direction: ltr;"&gt;-All right. F.u.ck it.&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p class=" " style="text-align: left; direction: ltr;"&gt;+Now we get the f.u.cking &lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p class=" " style="text-align: left; direction: ltr;"&gt;-laughing fit, right?&lt;/p&gt;&lt;p class=" " style="text-align: right; direction: rtl;"&gt;&lt;span style=";font-family:tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif;"  &gt;*خیلی خوب بیل. این هم موخره ی زیبایی برای این دادگاه رمانتیک! آماده باش، که قرار است مادرت را خر سوار کنند! گود لاک!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p class=" " style="text-align: left; direction: ltr;"&gt;+Do you... Do you remember last summer at Cape Cod? Do you remember one night in the dining room...there was this young naval officer...and he was sitting near our table with two other officers?&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p class=" " style="text-align: left; direction: ltr;"&gt;-No.&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p class=" " style="text-align: left; direction: ltr;"&gt;+The waiter brought him a message, at which point he left. Nothing rings a bell? Well...I first saw him that morning in the lobby. He was checking into the hotel...and he was following the bellboy with his luggage...to the elevator. He glanced at me as he walked past. Just a glance. Nothing more. But I could hardly... move. That afternoon...Helena went to the movies with her friend...and you and I made love. And we made plans about our future...and we talked about Helena. And yet...at no time...was he ever...out of my mind. And I thought if he wanted me... even if it was only...for one night...I was ready to give up everything. You. Helena. My whole f.u.cking future. Everything. &lt;/p&gt;&lt;p class=" " style="text-align: left; direction: ltr;"&gt;+And yet it was weird, because at the same time... you were dearer to me than ever. And at that moment, my love for you...was both...tender and sad.&lt;/p&gt;&lt;p class=" " style="text-align: right; direction: rtl;"&gt;&lt;span style=";font-family:tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif;"  &gt;*چرا، جدا چرا ما مردها شما زن ها را نمی فهمیم؟!!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class=" " style="text-align: left; direction: ltr;"&gt;+I barely slept that night...and I woke up the next morning in a panic. I didn't know whether I was afraid that he had left...or that he might still be there. But by dinner...I realized he was gone...and I was...relieved.&lt;/p&gt;  &lt;p style="text-align: right; direction: rtl;"&gt;&lt;span style=""&gt;*خسته نباشی آلیس! میشن اکامپلیشد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: right; direction: rtl;"&gt;&lt;span style=""&gt;ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: right; direction: rtl;"&gt;&lt;span style=""&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;پی نوشت: می دانم متن یک طرفه است، روا هم نیست از طرفی که نمی دانم در آن چه خبر است حرف بزنم. پیشنهاد (و تقاضا) می کنم، هر کس می تواند طرف آلیس ماجرا را بنویسد، پا پیش بگذارد و لطف کند.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: right; direction: rtl;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://itismidnight.blogfa.com/post-90.aspx"&gt;نصف شب است دیگر...&lt;/a&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3788315891653168179-6689189374927809619?l=hamfilmbini.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hamfilmbini.blogspot.com/feeds/6689189374927809619/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3788315891653168179&amp;postID=6689189374927809619&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3788315891653168179/posts/default/6689189374927809619'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3788315891653168179/posts/default/6689189374927809619'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hamfilmbini.blogspot.com/2010/01/blog-post_7133.html' title=''/><author><name>.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3788315891653168179.post-8711399227858271270</id><published>2010-01-24T00:02:00.000-08:00</published><updated>2010-01-24T00:03:25.324-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='eyes wide shut'/><title type='text'></title><content type='html'>&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;یا برعکس&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یک لحظات غریب و بعضن غیر قابل جبرانی هست در زندگی، که حس می‌کنی یک کسی یک حرف خیلی مهمی دارد توی دلش که می‌خواهد به تو بزند یا تو یکی از کسانی هستی که می‌تواند حرفش را به او بزند. یک لحظات بی‌نهایت حساسی هست توی زندگی، که بین تو و کسی یک انرژی‌ای مبادله می‌شود که تعیین می‌کند که این حرف زده بشود یا نشود و اگر نشود گاهی برای ابد نمی‌شود یا وقتی می‌شود که سوژه فاکتور زندگی‌اش را از دست داده، مرده. معتقدم بعضی از این دوراهی‌ها سرنوشت آدم‌ها، رابطه‌ها و دوستی‌ها را زیر و رو می‌کنند، معتقدم گاهی حرف، درد دل، راز تا خود نوک نوک زبان بالا می‌آید و می‌خواهد بزند بیرون، دقیقن همان لحظه‌ای که طرف نفس را می‌کشد که از بازدمش صدا، کلمه تولید کند، همان نفس‌هایی، دم‌هایی که تندتر کشیده می‌شوند چون قبل از کشیده شدنشان جمله را در مغزمان آماده کرده‌ایم و اگر در آن لحظه سکوت باشد و سکوت بوده باشد مخاطب بر می‌گردد و به دهانمان نگاه می‌کند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;انرژی در جریان بین دو شخصیت، فارغ از هر نوع ارتباطی که با هم داشته باشند یا نداشته باشند، شجاعت دهان باز کردن برای شروع گفتن یک حرف، یا برعکس، شجاعت و به موقع بودن ِ دهان باز کردن برای پرسیدن این سوال که: "می‌خواهی با من حرف بزنی؟" در لحظه‌ای که طرف در آخرین مرز تردید قرار دارد، سرنوشت یک رابطه، یک لحظه، یک آینده را عوض می‌کند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گاهی احساس می‌کنم که در هم‌همه‌ای، شلوغی‌ای یا سکوتی، روبروی آدمی نشسته‌ام که ذهن‌هایمان تند تند دارند با هم حرف می‌زنند، درست مثل فیلم‌هایی که افراد در آن قدرت شنیدن جمله‌های ذهن هم‌دیگر را دارند، احساس می‌کنم که اگر هر کداممان دهان باز کنیم، رازها، درد دل‌ها، حتا شاید عمیق‌ترین حس‌ها را داشته باشیم که بگوییم. گاهی من و آن آدم روبرویی، از اینچنین لحظه‌ای عبور می‌کنیم و نتیجه، خوب یا بد، چیزی‌ست شبیه سقط جنین به جای تولد. برای بازگشتن به آن لحظه، دیگر نمی‌توان زمان را معکوس کرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://blog.35dg.com/?id=2275"&gt;سی و پنج درجه&lt;/a&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3788315891653168179-8711399227858271270?l=hamfilmbini.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hamfilmbini.blogspot.com/feeds/8711399227858271270/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3788315891653168179&amp;postID=8711399227858271270&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3788315891653168179/posts/default/8711399227858271270'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3788315891653168179/posts/default/8711399227858271270'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hamfilmbini.blogspot.com/2010/01/blog-post_24.html' title=''/><author><name>.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3788315891653168179.post-5425833982198172457</id><published>2010-01-23T21:44:00.000-08:00</published><updated>2010-01-23T21:46:12.229-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='eyes wide shut'/><title type='text'></title><content type='html'>&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;هم‌فیلم‌بینی ِ چهارم.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اولین بار که فیلمو دیدم، همون ده سال پیش‌ها، و درجا برگشتم از اول و دوباره دیدم (باور کنین که انگار همون روزها سه‌باره هم دیدمش) تا بلکه از بهت دربیام؛ یه‌جایی‌ش بیش‌تر از همه گیر کردم، و دارم اغراق هم می‌کنم شاید که حتا بیش‌تر از سکانس اعتراف آلیس. سکانس عشق‌بازی ِ بعد از مهمونی‌شون. دقیق‌تر، نگاه‌های آلیس توی آینه به خودش/شون. همون یکی دو دقیقه و Baby did a bad bad Things … همون نگاهی که فرداش گره می‌خوره به اعتراف‌های آلیس و اون everything محکمی که ته ِ همه‌ی حرف‌هاش می‌گه. اوری‌ثینگی که یک‌سال تمام دغدغه‌ش بوده/هست؟ و حاضر بوده/هست؟ که به خاطر یک شب به بادشون بده. و اون خنده، بعد از این‌که بیل می‌گه به تو اطمینان دارم، خنده‌ی حاکی از اگه می‌دونستی…&lt;br /&gt;همین دو سه سال پیش هم به یه بهونه‌ای از این نگاهه نوشتم همین‌ورا، کوتاه، از نکند اجبار به وفادار بودن به خاطر عشق (ازدواج هم؟). چند هفته پیش باز هم یه چیزی دور و بر همین نگاه، درفت‌شده داشتم که نمی‌دونستم چه بلایی سرش بیارم. حالا هم بعد از چهارمین بار دیدن فیلم جز همین پراکنده‌گویی‌ها چیزی بیش‌تر نمی‌تونم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خیانت برای من، مثل عشق، تعریف‌نشده است. تعریف‌شده نیست. هنوز که هنوزه نتونستم یه شابلون بذارم رو همه‌ی رابطه‌ها بگم این‌جاش عشقه این یکی جاش خیانت. تعریفش برام شخصی‌تر از این حرف‌هاست و قضاوت نسبت به‌ش بسته به هر آدم و موقعیت و شرایطش فرق داره.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;می‌تونم یه شکل متقارن از تو فیلم دربیارم؟ (حالا بلکم هم از بی‌سوادیمه که این‌جوری توجهمو جلب کرده و هر فیلم‌نامه‌ی کلاسیکی هم ممکنه همین ساختار متقارن شروع و اوج و پایان رو داشته باشه) یه ساختاری که انگار اون مهمونی مدل فراماسونری مرکز ماجراست و بقیه‌ی سکانس‌های مهم‌تر نسبت به این مرکز تقارن هندسی دارن باهم. این‌طوری:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یک. شروع‌فیلم، آرامش، خونواده، مقدمات مهمونی (با یه‌کم اغماض، نماهای جریان زندگی، آلیس و هلن خونه/بیل مطب)&lt;br /&gt; دو. مهمونی کریسمس خونه‌ی ویکتور&lt;br /&gt;        سه. اعترافات آلیس&lt;br /&gt;اتفاقات اون «خونه»&lt;br /&gt;        سه. خواب آلیس&lt;br /&gt; دو. گره‌هایی که ویکتور برای بیل باز می‌کنه، باز هم خونه‌ی ویکتور&lt;br /&gt;یک. فروش‌گاه و خرید کریسمس و سعی در برگردوندن آرامش به خونواده&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نمی‌دونم چرا. که این سه شب طولانی و عذاب‌های طولانی رو بی‌خودی خلاصه و هم‌قرینه کنم؟ که ساده بشه، بشکنه؟ که سرنوشتی بوده که چاره‌ای جز اون نبوده و خلاص؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از اون مراسم عجیب، اونیفورم، اونیسون، که هم با تعریف‌های ویکتور ساده و نمایشی به‌نظر می‌رسه و هم انقدر آیینی و اصول‌منده که رعب و وحشتش ولت نمی‌کنه با اون تک‌نت‌های پیانو، که تو هم رسوا می‌شی همراه با بیل و بی‌نقابی‌ش، بی‌حجابی‌ش، نمی‌تونم بنویسم.&lt;br /&gt;اصلن چرا من آدمِ طولانی نوشتن، زیاد حرف زدن، نمی‌شم؟ خوبه اقلن الان، تو این فیلم، قابل توجیه‌ام.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تکلیف آلیس چه معلوم‌تره، با خودش با فانتزیش با زندگیش با عشق بی‌شکش به بیل(حتا اگر بنا بشه به وسوسه تن بده). حتا در دلبری‌های مستانه و رقصش با مرد مجار(حتا اگر بهونه‌ی رفتنش متأهل/متعهد بودنش باشه نه لزومن عشق) و چه یهو بیل رو، بیل غرق-شده در ثبات زندگی رو، که انگار همین‌جوری هم قابلیت سرگردون شدن داره، می‌ندازه تو سرگردونی.&lt;br /&gt;همینه که هربار، هر دوشب، این بیله که شکسته و نابود خودشو می‌کشونه خونه و می‌رسه به آلیسی که - ظاهرن - آروم خوابیده، و دست نوازش‌های آلیس. گیرم که اصلن این خود آلیسه که نیاز به بغل‌شدن و آرامش‌گرفتن و ترمیم داره. اما می‌تونه هنوز هم آرام‌بخش باشه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دیده‌این هیچ‌جای فیلم با این تم شاهکار والس شوستاکوویچ که تیتراژ شروع و پایانیه، کسی والس نمی‌رقصه؟ عوضش تمِ تمام صحنه‌های زندگی کاری بیل و کات خوردن‌هاش به روزمره‌ی آلیس و هلنه. توی مهمونی اول، ملت با when I fall in Love می‌رقصن. تو اون مراسم نمایشی با Strangers in The Night که بی‌ربط نیستن قطعن به شرایط و صحنه‌ها و آدم‌ها. لابد شنیدین هم یه تیکه از رکوئیم موتسارت رو روی اون نمایی که بیل از دست اون تعقیب‌کننده‌هه فرار کرده به کافه‌ای و داره می‌ره که خبر مرگ مَندی رو تو روزنامه بخونه که البته باز هم می‌رسه به همون تک‌نت‌های خوفناک پیانو.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آلیس تشنه‌ی توجهِ بیله؟ می‌خواد حسادتش رو برانگیزه؟ بیل واقعن کم‌توجه‌تر از قبله؟ پای وسوسه و هوس درمیونه؟ آلیس با محاکمه کردن بیل دنبال بهونه می‌گرده؟ دنبال شریک جرم؟ رویا و فانتزی رو با واقعیت تلافی می‌کنن؟ و برعکس؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;منِ عاشقِ حواشی و جزئیات و بازی با بعضی دیالوگ‌ها و لهجه‌ها و بادی‌لنگوئج‌ها. کلافه کنی بسکه دیالوگ‌ها رو بگی.&lt;br /&gt;خوش‌مستی/‌‌خوش‌نشئگی‌گویی‌های نیکول کیدمن&lt;br /&gt;آهنگ اسم نیک نایتینگل، با اون N هایی که انگار تو هوا ول می‌شن&lt;br /&gt;اون مسوول رسپشن هتل ِ نیک، کلن&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چه معلومه که طفره می‌رم. ای کاش هم‌فیلم‌بینی-نویسی‌هامون، گاهی که انقد بی‌رحمانه فیلم‌های به این سختی رو انتخاب می‌کنین، فیلمی که یکی از قطعی‌ترین‌های لیست ده‌تایی منه (حالشو ببرین یه دونه‌شو لو دادم)، می‌شد بشه هم‌فیلم‌بینی-گویی. اون‌وخ شاید راحت‌تر از ریز-ریزش حرف زده می‌شد. از چیزایی که تو کلمه‌های نوشتنی - دستِ‌کم کلمه‌های محدود من- نمی‌گنجه. که توی نوشتن اصن نمی‌دونم از کجا شروع کنم. چیو بگم چه‌جوری بگم که اطناب نشه و ایجاز هم خیلی نباشه. انقدر الکن نباشم (کوتا بیا ننویس خب!). اصلن ای کاش بعضی فیلم‌ها رو انتخاب نکنیم که ازش حرف بزنیم و بنویسیم. بذاریم برای خودمون بمونن. فیلم یه عمرمون.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://mac.worldof.us/2010/01/eyes_wide_shut.php"&gt;آواز در باران&lt;/a&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3788315891653168179-5425833982198172457?l=hamfilmbini.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hamfilmbini.blogspot.com/feeds/5425833982198172457/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3788315891653168179&amp;postID=5425833982198172457&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3788315891653168179/posts/default/5425833982198172457'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3788315891653168179/posts/default/5425833982198172457'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hamfilmbini.blogspot.com/2010/01/blog-post_6200.html' title=''/><author><name>.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3788315891653168179.post-7018878172294710513</id><published>2010-01-23T02:48:00.000-08:00</published><updated>2010-01-23T02:50:31.303-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='eyes wide shut'/><title type='text'></title><content type='html'>&lt;b&gt;صلح و آرامش از عریانی بهتر است&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;یا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;              دیدن یا ندیدن مساله این است&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://2.bp.blogspot.com/__YNEuypiX1Y/S1lIBSnJp9I/AAAAAAAAAZw/T0Iols-eRZw/s1600-h/eyes-wide-shut.JPG"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 400px; height: 255px;" src="http://2.bp.blogspot.com/__YNEuypiX1Y/S1lIBSnJp9I/AAAAAAAAAZw/T0Iols-eRZw/s400/eyes-wide-shut.JPG" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5429450012784961490" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;از ویژگی‌های آثار کویریک نبودن مرز واضحی بین خیال و واقعیت است. این دو به طرزی در فیلم واقع می‌شوند که نمی‌توانی میان واقعیت بایستی و داد بزنی این واقعیت است و توی رویا با علم به این‌که رویاست ادامه‌ی داستان را نگاه کنی. آثار کوبریک و بالاخص آیز واید شات نمونه‌ی کاملی از این مرزهای درونی و بیرونی آدم‌هاست. افکار درونی جنبه‌ی خارجی پیدا می‌کند و اتفاقات بیرونی جنبه‌ای درونی. نمی‌توانی قائم و متقن بایستی و بگویی این تکه از فیلم چقدر رنگ حقیقت یا خیال دارد همان‌طور که موضوع فیلم روی تاثیر این دو بر ذهن و زندگی انسان‌ها بحث می‌کند. &lt;/div&gt;&lt;div&gt;صحنه‌ی بالماسکه، مردهای شنل‌پوش و بانقاب. زن‌های عریان و هم‌زمانی‌شان با خواب آلیس بیشتر شبیه به کابوس‌های مردانه‌ی مردیست که در تاریکی شب قدم می‌زند تا ورود واقعی به دنیای آن چنینی. توی دنیای نقاب‌پوشان تنها چیزی که معنا دارد سکـ.س است بدون نیاز به شناخت آدم روبرو. تعهل و تجرد معنایی ندارد. دوست داشتن جایی را پر نمی‌کند. هر کدام از زن‌ها می‌تواند هر کسی باشد همان‌طور که هر کدام از مردها. صحنه‌های بالماسکه همان صحنه‌های جشن زیگلر آغازین است این بار با نقاب. توی جشن ِ نقاب‌ها زن‌ها انتخاب می‌کنند. مردها منتظر انتخاب شدن می‌مانند. این همان دنیای ذهن بیل است که زنش را دارای قابلیت انتخاب می‌بیند. با کدام مرد؟ یا صریح‌تر کدام نقاب؟ کدام جسم؟ کدام صورت. جسم بدون روح. بیل خودش را مقصر می‌داند. در جدالی بی سرانجام گیر افتاده. با خودش فکر می‌کند کاش آن حرف‌ها را به آلیس نزده‌بود تا شنوای این چنین حرف‌هایی باشد. در جشن نقاب‌ها با علت شروع جدال مواجه است. صورت. هیچ‌چیزی جز نقاب نیست که زنی از زنان گود را به سمت تو بکشد. همان چیزی که آلیس مشاجره را از آن آغاز می‌کند.  ولی چه چیزی می‌تواند او را از این کابوس نجات دهد؟ از این همه شکل هم بودن. از این گـ.ایش کثافت‌بار. از این معرکه. توجه. یک نفر درون او را. زیر نقاب او را درمی‌یابد و نجاتش می‌دهد. آلیس همچنان در خواب به بیل خیانت می‌کند. و از خیانتش خوشحال است. بیدار می‌شود و از خودش شرمگین است. برزخی از اعتراف برای خودش ساخته که روحش را از درون می‌خورد. گناهکار منم. این چیزیست که زن ماجرا به آن فکر می‌کند. مرد اما نه تصویر که به سراغ خود خیانت می‌رود. به محل جرمش برمی‌گردد اما هرگز این میزان پریشانی را در عذاب از خیانت خویش تجربه نمی‌کند. پریشانی او صرفن مفعولی‌ست. عذاب می‌کشد چون مورد خیانت واقع شده. اقرار که به آخر می‌رسد هر دو در خاکستری‌ای که لبخندی ندارد پرتاب شده‌اند. گناه اگر دوطرفه باشد راحت‌تر می‌شود تاب آورد گناه ِ کرده را.  &lt;/div&gt;&lt;div&gt;کوبریک توی دنیای درونی آدم‌ها قدم‌های زیادی می‌زند. سکـ.س بی عشق را به مسلخ می‌کشد. رهایی از آن را به دست نجات‌دهنده می‌سپارد. نجات‌دهنده را قربانی می‌کند. نیشگونی از هوس و حسادت و تعهد مخاطب می‌گیرد سر آخر نجات‌یافتگان ماجرا را زنده اما خسته، مانده اما شرمگین راهی زندگی می‌کند تا این‌بار با اندوهی دست و پنجه نرم کنند که عریان‌شان را تاب نیاورد. &lt;/div&gt;&lt;div&gt;تفسیر عنوان فیلم توصیه‌ی به‌جایی به طاقت آدمی‌ست؛ چشمانت را تا می‌توانی ببند. ما‌ آدمیم، دوام نداریم. عالم کل بودن از پا درمان می‌آورد. ذهن دیگری را دانستن. گوشه‌ی دنج دلش، هوسش، خاطرش، خوابش، ویران‌مان می‌کند. بگذار ندانیم تا زندگی کنیم. به خیال خودمان راحت زندگی کنیم. این پل نمی‌ریزد اگر میخ‌های شل‌شده‌اش را نبینی. برزخی که دیدن سستی پل به تو می‌دهد بسی رنج‌آورتر است از سقوط.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://masinice.blogspot.com/2010/01/blog-post_21.html"&gt;&lt;span style="color: rgb(153, 153, 153);"&gt;مسعوده&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3788315891653168179-7018878172294710513?l=hamfilmbini.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hamfilmbini.blogspot.com/feeds/7018878172294710513/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3788315891653168179&amp;postID=7018878172294710513&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3788315891653168179/posts/default/7018878172294710513'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3788315891653168179/posts/default/7018878172294710513'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hamfilmbini.blogspot.com/2010/01/blog-post_23.html' title=''/><author><name>.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/__YNEuypiX1Y/S1lIBSnJp9I/AAAAAAAAAZw/T0Iols-eRZw/s72-c/eyes-wide-shut.JPG' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3788315891653168179.post-5749297036055761969</id><published>2010-01-23T00:34:00.000-08:00</published><updated>2010-01-23T01:01:47.446-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='eyes wide shut'/><title type='text'></title><content type='html'>&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;Eyes Wide Shut - 2&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;و اما آن مهمانی عجیب …با آن پیانوی تک نوتی و آن افتتاحیه …مجلسی پر از آدمهای ماسک دار که در نهایت به این نتیجه میرساندت که همه آدمها از بی لجام بودن شهوت  درونشان شرمسارند و برای آنست که پشت ماسک پنهانند. آنها هستند تا دنیای کنجکاو و هوسران درون را ارضا کنند بی آنکه خیانتشان (؟!!!) آشکار شود…ظاهرن فرق نمیکند که باشی و کجا باشی و به چه مذهب و مسلکی اعتقاد داشته باشی …عبور از باندری و قواعد یک التزام و قاعده اجتماعی برای زوجها امری غیر قابل قبول به حساب می آید و هیچ یک حاضر نیستند شرمساری آنرا با آشکار کردن صورتشان به جان بخرند. آدمهای آن مراسم برای من آدمهایی هستند که فقط به دنبال خواسته جسمیند و روح و عشق و داستان ورای لذت جسمانی در آن معنا ندارد. چنین چیزی برای دنیای مردانه عجیب نیست ولی برایم عجیب است حضور زنان در این مراسم که اگر زن بخواهد به اوج برسد در نظر من باید و باید رابطه عاطفی دست در دست رابطه جسمی حرکت کند . مگر آنکه زنان جمع به رابطه جنسی تنها از دید شغلی بنگرند که البته با توجه به حضور مندی در جمع این سوال پیش می آید که آیا زنان مدعو تنها چنین زنانی بودند؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;زمانیکه که زن ماسک دار (مندی ) بیل را انتخاب میکند همیشه سرشار از سوال است برای من . از کجا دانست که بیل کیست و به آن جمع تعلق ندارد و سعی کرد به او بقبولاند که باید عمارت را ترک کند؟ صحبتهای مندی گویا همان ندای والد درون بیل است که میخواهد از آن جمع دورش کند ولی کنجکاویش  نمیگذارد ! نمیتوانم بگویم حس انتقام نمیگذارد …چون از لحظه ای که رمز عبور و آدرس را از نایتینگل گرفت برق کنجکاوی را در نگاهش میبینی…چون اگر صرف انتقام مد نظر بود تا آن لحظه بارها فضایش فراهم شده بود … شاید این دلیلی بر این است که نباید خیلی از تجربه هایی که ریشه در کنجکاوی آدمها دارند را با حس انتقام جوییشان اشتباه گرفت .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آنوقت که از بیل در خواست میشود که ماسک را از صورت بردارد ماسکهای اطراف نشان از نگاه قضاوتگر و هوچی گر آدمهای دنیای واقعی برایم دارد …آن همهمه که گویی خودشان عضوی از همین جمع نیستند …نگاه پرسشگر و در عین حال لذت از نواخته شدن بر کوس رسوایی یک شخص دیگر …آدمهای قضاوتگری که پشت ماسکهایشان پنهانند و انگار نه انگار که آنها هم میتوانندرسوای جمع باشند …آدمها و ماسکها و قضاوتهایشان …عین عین دنیای اطرافمان!&lt;br /&gt;بیل با فداکاری زنی از مخمصه رهایی میابد . باز هم تاکیدی بر اینکه زن و احساسش تا کجا که نمیرود …&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بقیه داستان باز هم شامل نبرد درونی بیل با خودش و زجر پیوسته اش از تصور خیانت آلیس است . زجری که برایم تا نهایت بی معنا ، پوچ و عجیب است . شاید تفاوت آدمهاست و شاید تفاوت نگرش زن و مرد …ولی اینکه یک فانتزی را تا کجا تصور کنیم و با تصویرش خود را زجر بدهیم دست خودمان است !&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همزمانی خواب آلیس و زمانی که بیل در میهمانی ماسک دارها سپری میکند …وقتی نمیداند بیل کجا بوده و سرشار از عذاب وجدان میشود …شاید عذاب از اینکه میداند که با اعتراف به یک رویا چگونه دنیای ذهنی بیل را ویران کرده و میداند زمانی که دیوارهای اعتماد فرو ریزد سخت است به قبل آن بازگشتن …زن پشیمان است از اینکه حربه استفاده کرده …از اینگه بازگو کرده …&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بیل هم میداند …ولی سرانجام تصمیم میگیرد که او هم بگوید…و بار دیگر تکرار خطا …این بار نه برای انتخاب …برای آرامش خودش …ولی چه فرق میکند ؟ گفتن و اعتراف کردن اعتماد را برای همیشه میبرد …حتی اگر تنها عبوری باشد از ماجراهایی که هیچ یک خطای واقعی نباشد …حتی اگر عبور و فانتزی باشد !&lt;br /&gt;مثل هر زندگی دیگری راههای دوام یافت میشود …طرفین مصالحه میکنند و زن مرد را به معمول ترین روش صلح دعوت میکند …&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من میمانم و تصور زندگی پس از این …مصالحه بی شک همیشه هست …حتی تلاش در فرستادن آنچه نمیخواهی به پس ذهن …ولی آنجا هست …نمیتوانی کتمانش کنی …کنترلش شاید …ولی همیشه شاید روزی بیاید که سرباز کند!&lt;br /&gt;یک جایی نوشتم اگر فقط و فقط یک خط  برای این داستان میخواستم بنویسم اینکه ” بگذاریم چشمانمان بسته باشد …لازم نیست همه حقایق ذهنی هم را بدانیم  اگر بخواهیم زندگی با لرزش کمتر به پیش برود …شاید مثل همان کبک سر در برف کرده!”&lt;br /&gt;&lt;p dir="ltr" align="left"&gt;&lt;br /&gt;Dr. Bill Harford: Are you sure of that?&lt;br /&gt;Alice Harford: Am I sure? Only as sure as I am that the reality of one night, let alone that of a whole lifetime, can ever be the whole truth.&lt;br /&gt;Dr. Bill Harford: And no dream is ever just a dream&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;———————————————————————————-&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پی نوشتها :&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;۱٫ کوبریک بزرگ ، بزرگ  خواهد ماند !&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;۲٫ هنوز فکر میکنم وقتی دختر صاحب مغازه اجاره لباس به بیل گفت که شنلی با خز قاقم بپوشد به چه اشاره داشت ؟ شاید این دلیلی بود بر شناسایی بیل در مهمانی …راستش به گمانم از هیچ نکته ای در این فیلم نمیشود سرسری گذشت&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;۳٫شدیدن دلم میخواهد کتاب اصلی داستان را بخوانم !&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;۴٫برایم عجیب است آدمهایی که این فیلم را زندگی نکرده اند! بس که آدمهای  امریکای شمالی عجیبند …در یکی از مکالمه هایم با یک خانم مسیحی  کانادایی انزجار نگاهش را دیدم وقتی لقب “نستی مووی” داد به این فیلم و نگاه چپش را به شدت بابت ابراز علاقه من حواله ام کرد…به گمانم این آدمها میخواهند از حقیقت زندگی فرار کنند …و البته همان قصه کبک سر در برف!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://1ofthesedays.com/blog/?p=383"&gt;هستیا&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;p dir="ltr" align="left"&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3788315891653168179-5749297036055761969?l=hamfilmbini.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hamfilmbini.blogspot.com/feeds/5749297036055761969/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3788315891653168179&amp;postID=5749297036055761969&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3788315891653168179/posts/default/5749297036055761969'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3788315891653168179/posts/default/5749297036055761969'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hamfilmbini.blogspot.com/2010/01/eyes-wide-shut-2.html' title=''/><author><name>Bamdad Km</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://2.bp.blogspot.com/_QSSEb19hFrA/Sy_9RpLmY4I/AAAAAAAABNY/dqAdl_CaVDg/S220/IMG_13177.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3788315891653168179.post-4676254361312049893</id><published>2010-01-23T00:31:00.000-08:00</published><updated>2010-01-23T01:02:06.421-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='eyes wide shut'/><title type='text'></title><content type='html'>&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;Eyes Wide Shut - 1&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;عجیب اینکه از لحظه ای که دیدم باید آیز واید شات را ببینم و بنویسم گفتم که نمیتوانم بنویسم . نمیدانستم که جور نمیشود و طول میکشد تا باز ببینمش !&lt;br /&gt;اصلن هر چه مشقی میشود بد است . حتی اگه آیز واید شات دیدن باشد. انگارهمه نیروهای کائنات جمع میشود که مانع انجامش شوند ! خوب …این هم دهان کجی من به نیروها !&lt;br /&gt;حالا هم تصمیم میگیرم و خودم را مجبور میکنم که بنویسمش…اصلن چرا که نه …چرا نه همه آن چیزهایی که در ذهنم هک شد …همان دفعه اول … و بعد دفعه های بعد …&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اصلن آیز واید شات دقیقن از همان چیزهاییست که در طول زمان هر بار یک برداشت داری از لحظه هایش …هربار با یک قسمتش همذات پنداری میکنی …هر بار یک شکلی شخصیتها&lt;br /&gt;و اتفاقات اطرافشان را قضاوت میکنی …و چه موقعیتی بهتر از اینکه این سفر در طول زمانت را بیایی و بنویسی و ببینی تغییرات را …ببینی چقدر فرق داشت هک شده ها…طول زمان&lt;br /&gt;و تاثیرش بر درکت ؟بر اهمیت لحظه ها؟ گفته ها؟ شنفته ها ؟ نوع قضاوت و …&lt;br /&gt;از آن قشنگ تر اینکه ببینی بقیه چه فکر میکنند …اصلن  شریک شدن مزه این یکی فکر نکنم تکرار شود بس که این فیلم ذره ذره زندگی همه جور آدمی هست . از همان آغاز مشاجره سر هیچی و انتقام جویی و&lt;br /&gt;ذره ذره حس و نگاه زنانه و مردانه و همه آن مشاجره های معمول …گمانم اگر شروع کنم نمیتوانم به پایان ببرم این پست را …&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اولش …دل به شکی انتخاب لباس …مثل همیشه …و بعد زن ( که من اول بار جیغم هوا رفت وگفتم هپلی با این همه تیشان فیشان ببین چطور از سر توالت بلند شد و ببین که دستش را خوب نشست !)&lt;br /&gt;و به این فکر کردم که …………………. (خوب گمانم خیلی هم نباید وارد جزئیات افکار من شد ) و بیشتر حواسم به زن زیبا و مرد زیبا و زندگی زیبا بود و آماده برای هر تهاجمی به هر آنچه که&lt;br /&gt;آرامش ظاهر را بر هم بزند..&lt;br /&gt;در طول زمان زن را دیدم …نیازش به دیده شدن …ستوده شدن …فرار از عادت شدن …&lt;br /&gt;همه آن بحث کیف و مثل همیشه اعتراض به دیر شدن و باز هم درخواست زن برای دیده شدن …نه برا یآنکه بشنوی “که زیبایی مثل همیشه !” و تو میدانی و خیلی میدانی که دیده نمیشوی الان …&lt;br /&gt;و این انگارگازت میگیرد …قلبت را فشار میدهد و با خودت شاید بگویی  خواهی دید که هنوز هم چشمهایی من را خواهند دید!&lt;br /&gt;چشمایی که تو را میبینند خیلی زود کشف میشوند …و زن میداند که تا کجا پیش خواهد رفت …&lt;br /&gt;و بعد باز اتاق خواب …و بعد آن نگاه آلیس جلوی آینه وقتی بین عادت و تنفر غوطه میخورد…که وای بر ما که آن نگاه را نگیریم و حس پشت  لبان فشرده را وقتی گردنش بوسیده میشود نگیریم!!!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;….&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;راستش طلایی ترین سکانس فیلم که برای ابد در ذهن من هک شده همان سکانس بحث آلیس و بیل در اتاق خواب به همراه خماری پات -همان پاتی که آلیس را در کوزه میندازد – وقتی&lt;br /&gt;میخواهد با مستی و راستی از همسرش اعتراف بگیرد ولی خودش اعتراف میکند! گمانم نوشتن از همان سکانس برای من تا ابد طول بکشد!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همان بار اول میدانستم امکان ندارد آلیس خیانت کند به زندگیش (خیانت ؟؟!!؟!؟ واژه اش رو دوست ندارم …مگر به یک فانتزی میشود گفت خیانت …مگر اصلن باید بهش گفت خیانت ؟!!؟&lt;br /&gt;حالا گیریم شبی را هم به صبح میاورد …باید گفت خیانت ؟؟؟ خودش میماند و از هر طرف که نگاهش کنی عذابش ! غوطه ور بین خانه و خانواده و عشق اگر رها میکرد همه چیز را و در&lt;br /&gt;حسرت احتمالی اگر افسر را رها میکرد …شاید هم  بدتر از آن اگر واپس زده میشد …این اگر خیانتی هم باشد خیانت به خودت و به یکبار زندگی کردنت و در حسرت رویا زندگی کردنت خواهد بود!)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اولین فرق در طول زمان : هنوز هم روی حسم راجع به آلیس مطمئنم …میتوانم بفهمم آن حس راحتیش را وقتی افسر مربوطه “ندیده و سایه وار ما”  هتل رو ترک میکند! اصلن همان سایه&lt;br /&gt;بودن فانتزیش وقتی تعریفش میکند مثل سایه بودن همه حسهای سرکوب شده همیشگی زنانه است …وقتی میخواهی همه را به قهقرا بفرستی …ولی واقعن چرا ؟  شاید بار اول همان فانتزی را هم خیانت میدانستم و&lt;br /&gt;الان ۱۰-۱۲ سال بعد به این طرز فکر خودم میخندم . عین همان خنده هیستریک آلیس به کل زندگی و باورهای خودش و بیل!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;راستی : برای چه و واقعن برای چه آقای دکتر اینقدر زجر آور به وفاداری همسرش ایمان دارد ؟این مدل ایمان حرصم میدهد !- این دومین تفاوت در طول زمان …اول بار از این حس اعتمادش&lt;br /&gt;کیف کردم ولی الان که فکرمیکنم لجم را در می آورد  بدجوری!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سخنرانیش البته راجع به اینکه زنها زنند و مردان مرد و نوع نگرش آنها متفاوت است همواره برام جالب و جذاب بود و هست. دنیای مردانه و توضیحات … دلم خنک میشود وقتی آلیس میگوید :&lt;br /&gt;اگر فقط شما مردان میدانستید ….یعنی اگر واقعن میدانستید…ندانسته ها به ندانستن فانتزی و رویا و احساس زنانه محدود نیست …که اگر فقط میدانستید….&lt;br /&gt;چقدر آن زنگ تلفن هم بی جاست و هم به جاست …دلت میخواد ببینی دکتر چه جواب میدهد …دلت نمیخواهد این سکوت لعنتی تا آخر بماند …در عین حال خیلی وقتها ناگفتن بهتر از گفتن است …&lt;br /&gt;همان به که زمان بگذرد در سکوت!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یک تفاوت دیگردر من و طرز تفکرم : دفعه اول فکر کردم چقدر خوب است آدمها  صادقانه  حرفهایشان را بزنند . حالا فکر میکنم صداقت به چه قیمتی ؟ اگر  صدماتش بیشتر از منافعش باشد چه  ! این&lt;br /&gt;تغییر و درک خیلی خوشحالم نمیکند …نشان از بزرگ شدن و ناخالصی دارد  برایم !&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اسم دخترک که نامزدش به قول بیل معلم بود و پدرش مریض بیل چه بود؟ یادم نمی آید ولی نگاه ملتمسش تا آخر عمر یادم میماند …آنوقت که نگران بود مبادا بیل راز دلش را پیش فیانسه مربوطه برملا&lt;br /&gt;کند! راستی گمانم فقط پروفسورهای ریاضیات نتوانند احساس موجود در آن فضا را درست درک کنند!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;لحظه بوسیدنش و اعترافش …بار اول تنفر در من برانگیخت …بعد از ۱۰-۱۲ سال فکر کردم که شجاع بود که اعتراف کرد. فکر کردم زنها لازم ندارند که زیاد بدانند تا دوست بدارند …و خنده دارتر آنکه&lt;br /&gt;زیاد هم نمیخواهند …همه آرزو در حد تنفس در هوای همجوار بود برایش و دروغ نمیگفت…واقعن دروغ نمیگفت …اگر دل ببازند باخته اند و اگر شجاع باشند قمار میکنند …به باختنش فکر نمیکنند .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اگر همینطور جلو بروم باید لحظه لحظه را بنویسم …چه فکر میکردم و حالا چه فکر میکنم …خلاصه میکنم …راستش از همان بار اولی که آیز واید شات را دیدم میدانستم بیل از کنار همه اتفاقات اطرافش&lt;br /&gt;خواهد گذشت و به زندگیش خیانت (؟!؟!؟!باز هم گفتم خیانت ! چرا ؟!؟!؟!) نخواهد کرد. چون همسرش به او خیانت (؟!؟!؟) نکرده . او هم تا مرز پیش میرود ولی اتفاقی بیش از آن نخواهد افتاد.&lt;br /&gt;هنوز هم معتقدم که همینطور است …نمیدانم چرا …ولی فرقم این است که به خود می آموزم اگر خودم از خطی عبور کردم باید تحمل عبور شریکم را هم به همان اندازه داشته باشم …نه در حد حرف که در حد عمل …&lt;br /&gt;اگر خیانت نمیخوانمش پس نباید برایم دردناک باشد !&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;——————————————————————————————–&lt;br /&gt;سرعت نوشتن به پای سرعت فکر کردن نمیرسد …هنوز حتی به نیمه هم نرسیدم.&lt;br /&gt;نوشتن به اندازه  کندیش از فکر کردن در بیان حق مطلب ضعیف است. به خصوص اگر بخواهی فی البداهه بنویسی! بر میگردم و در شماره دیگری تکمیل میکنم …من و قصه ماسکها مانده ایم هنوز…&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;a href="http://1ofthesedays.com/blog/?p=369"&gt;هستیا&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3788315891653168179-4676254361312049893?l=hamfilmbini.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hamfilmbini.blogspot.com/feeds/4676254361312049893/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3788315891653168179&amp;postID=4676254361312049893&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3788315891653168179/posts/default/4676254361312049893'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3788315891653168179/posts/default/4676254361312049893'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hamfilmbini.blogspot.com/2010/01/eyes-wide-shut-1.html' title=''/><author><name>Bamdad Km</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://2.bp.blogspot.com/_QSSEb19hFrA/Sy_9RpLmY4I/AAAAAAAABNY/dqAdl_CaVDg/S220/IMG_13177.jpg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3788315891653168179.post-5707532064478595959</id><published>2010-01-22T21:31:00.000-08:00</published><updated>2010-01-22T21:33:57.215-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='eyes wide shut'/><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div class="cnt"&gt; &lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;strong&gt;آغازی در پایان&lt;br /&gt;برای &lt;a target="_blank" href="http://www.imdb.com/title/tt0120663/"&gt;آیز واید شات&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;و به یاد &lt;a target="_blank" href="http://www.imdb.com/name/nm0000040/"&gt;استنلی کوبریک&lt;/a&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;img src="http://www.keepapic.com/images/2tusfhby0fq8t1tm46u.jpeg" /&gt;&lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right;"&gt;روزی روزگاری یک آقایی که از اساتید بلامنازع سینما هم بود پروژه عظیم علمی خیالی اش با عنوان &lt;a target="_blank" href="http://www.imdb.com/title/tt0212720/"&gt;&lt;strong&gt;هوش مصنوعی&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt; را یکباره رها کرد و رفت و یکی از طرحهای خیلی قدیمی اش را از میان پرونده ها بیرون کشید که طرح اقتباس از یکی از نمایشنامه های آرتور شنیزلر بود و آن استاد کهنه کار به یکباره بر آن شده بود که فیلمش کند و کار را با عنوان &lt;a target="_blank" href="http://www.imdb.com/title/tt0120663/"&gt;&lt;strong&gt;آیز واید شات&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt; آغاز کرد. همه کنجکاو بودند و صحبت ها حکایت از یک داستان اروتیک جنجالی داشت. تولید فیلم در سکوت خبری و با وسواس و با حضور دو ابرستاره آن سالها در نقش های اصلی پیش می رفت و هر چه خبر کمتر بود بازار حواشي و شایعات گرمتر می شد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پیرمرد فیلمش را تمام کرد و بعد از اولین نمایش خصوصی فیلم، در خانه اش و در خواب از دنیا رفت. حالا این اثر با توده ای از شایعات پشت سر تنها یک اثر کنجکاوی برانگیز نبود بلکه آخرین فیلم این استاد بزرگ هم بود که این طور روی دست تهیه کنندگان مانده بود که حالا چطور باید اکرانش کنند. تهیه کنندگان بدشان نمی آمد بر اروتیک بودن فیلم کمی بیشتر تاکید کنند و با ممیزی دیجیتال بعضی نماها پیاز داغ این قضیه را از نظر خبری افزایش دهند اما تغییر دیگری در نسخه 159 دقیقه ای &lt;a target="_blank" href="http://www.imdb.com/name/nm0000040/"&gt;کوبریک&lt;/a&gt; داده نشد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فیلم اکران شد و فیلم، فیلم &lt;a target="_blank" href="http://www.imdb.com/name/nm0000040/"&gt;کوبریک&lt;/a&gt; بود و مخاطبان بجای آن فیلم اروتیکی که در ذهن پرورده بودند با فیلمی پیچیده و دشواریاب مواجه شدند که ظاهرا داشت یک داستان ساده را بصورت خطی روایت می کرد و در عین حال آنقدر که انتظار داشتند هم اروتیک نبود. فیلمی پر از میزانسهای پیچیده و نماهای چند پهلو و پر از قاب های فاخر با آن پرتوهای مرموز آبی و نارنجی که در اغلب نماها جلوه گر بودند. تماشاگر ناگهان با هزارتویی از نشانه ها و رمزها مواجه شد که باید  کشفش می کرد. با داستانی چندلایه و چند وجهی که هربار که می دیدیش جور دیگری رخ می نمود. حساب کنید که توی این گرماگرم تام کروز و نیکول کیدمن هم از هم جدا شدند و همه علت این جدایی را این فیلم دانستند که حالا دیگر فهم متن و اشارات فرامتنی اش چه واویلایی شد.&lt;a href="http://www.imdb.com/title/tt0120663/"&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: right;"&gt;ده سالی از این حیرت گذشت و حالا گمانم &lt;a href="http://www.imdb.com/title/tt0120663/"&gt;&lt;strong&gt;آیز واید شات&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt; در میان فیلم بین ها محبوب ترین فیلم &lt;a target="_blank" href="http://www.imdb.com/name/nm0000040/"&gt;کوبریک&lt;/a&gt; باشد که در این فیلم کمالی هست که گمانم رکن اصلی اش مرگ به موقع خالقش باشد. مرگی در بازه ای حساس و کلیدی میان پایان تولید و آغاز اکران. اگر &lt;a target="_blank" href="http://www.imdb.com/name/nm0000040/"&gt;کوبریک&lt;/a&gt; زنده می ماند بعید نبود به سنت فیلمهای پیشین فیلم را برای اکران کوتاهتر کند و در آنصورت معلوم نبود کدام سکانس ها حذف می شد و معلوم نبود نتیجه کار بهتر می شد یا نه و آیا کمالی که در نسخه فعلی وجود دارد یک کمال کوبریکی است یا کمالی اجباری و تصادفی زاییده مرگ زودهنگام سازنده سختگیر؟ اگر &lt;a target="_blank" href="http://www.imdb.com/name/nm0000040/"&gt;کوبریک&lt;/a&gt; زنده می ماند دست کم شاید می شد از او نظری مصاحبه ای چیزی در باب فیلم پیدا کرد که اسرار فرامتنی این اثر را بگشاید که چه شد که او ناگهان یک ملودرام ساخت. اثری مهربان تر که پایانی نسبتا خوش دارد و در عین تلخی و گزندگی رد امید را می شود در آن گرفت و همچون آثار قبلی در سیاهی و یاس تمام نمی شود. مثل سرباز گومر پایل &lt;a target="_blank" href="http://www.imdb.com/title/tt0093058/"&gt;&lt;strong&gt;غلاف تمام فلزی&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt; که پیش از انتحار می گوید: آی اَم این دِ ورلد آو شِت! و رفیقش آخر فیلم همان جمله را باز می گوید و مثل نویسنده مجنون &lt;strong&gt;&lt;a target="_blank" href="http://www.imdb.com/title/tt0081505/"&gt;درخشش&lt;/a&gt;&lt;/strong&gt; که در میان آن هزارتوی بی سرانجام منجمد می شود یا مانند بمباران اتمی و پایان دنیا در &lt;a href="http://www.imdb.com/title/tt0057012/" target="_blank"&gt;&lt;strong&gt;دكتر استرنجلاو&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt;.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a target="_blank" href="http://www.imdb.com/name/nm0000040/"&gt;کوبریک&lt;/a&gt; فیلمی که در برنامه کاری اش نبوده ساخته و بعد هم بلافاصله درگذشته و اثر متفاوتی در کارنامه اش رقم زده که گمانم چیزی جز یک وصیت نامه هنری نمی تواند باشد که فیلمی را بی هیچ توضیح و حاشیه نویسی برای دیگران بگذاری و بروی مثل یادداشتی که پس از مرگ پیدایش کنند. پیرمرد یک زن و شوهر را از میان اوهام و شیاطین و وساوس و رویاها و کابوسهای گناه آلود می گذراند و به سلامت به خانه می رساند جوری که هیچ خیانت عینی و عملی برای هیچکدامشان روی ندهد گیرم که در رویاها و نیات روی داده باشد و گیرم که فیلم بگوید هیچ رویایی به تمامی رویا نیست اما باز هیچ خیانتی عملی نشود. برعکس فیلمها و سریالهای این سالها که هی میان زوج های فیلمها خیانت صورت می گیرد و هی باید همدردی کنیم با خائن و هی همسران خیانت همدیگر را می بخشند و ادامه می دهند. اما توی &lt;a href="http://www.imdb.com/title/tt0120663/" target="_blank"&gt;&lt;strong&gt;آیز واید شات&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt; انگار دستی پنهان از طریق سیر اتفاقات مانع بروز خیانت می شود و آدمهای قصه را از گناه نگه می دارد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;زن و شوهر این فیلم، آخر کار، می روند توی یک اسباب بازی فروشی که قلمروی کودکشان است و شاید پاک ترین نقطه ذهنشان، در کنار نوای شاد جینگل بلز و سرور عیدانه، روبروی هم بایستند و در چشمان هم نگاه کنند و با هم قرار گذشت و آشتی و آغاز بگذارند و نه تنها تداوم. آغازی شاید برای همیشه. آغازی که از پی زایمانی دردآلود و مخوف سر بر آورده. دردی که جای پایش توی چهره هاشان و در پس لبخندشان هویداست. در نمای آخر آلیس سرآغاز این آغاز دوباره را در لفظ صریح آمیزش ادا می کند که صورتش لحظاتی در قاب بماند و بعد تصویر به تاریکی گراید و قطعه اي بسيار زيبا از شوستاكوويچ طنين انداز شود و تمام. بار اول که &lt;a target="_blank" href="http://www.imdb.com/title/tt0120663/"&gt;&lt;strong&gt;آیز واید شات&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt; را دیدم نمای آخر که تمام شد غصه ام گرفت و گفتم آخرین نمای &lt;a target="_blank" href="http://www.imdb.com/name/nm0000040/"&gt;کوبریک&lt;/a&gt; را دیدم و تمام شد و دیگر فیلم دیگری در کار نیست و ديگر آن آهنگ شوستاكوويچ آهنگ بدرود است برايم. فیلم آخر استاد، پرامید ترین و روشن ترین فیلم اوست و خوب اگر فیلم را نگاه کنی استاد را آن میان می بینی که برایت دست تکان می دهد و بای بای می کند و می رود. اما چه خوب که نومید از انسان از دنیا نرفت و چه خوب که خانواده داستانش بقایش را از سر گرفت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آخر &lt;a target="_blank" href="http://www.imdb.com/title/tt0091670/"&gt;&lt;strong&gt;ایثار&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt; &lt;a target="_blank" href="http://www.imdb.com/name/nm0001789/"&gt;تارکوفسکی&lt;/a&gt; پسر بعد از رفتن پدر، امیدوارانه و مومنانه به آب دادن به درخت خشک ادامه می دهد و بعد از تنه درخت بالا می رویم و نمایی از درخت بر زمینه دریاچه درخشان می بینیم که روی آن این عبارت حک می شود: تقدیم به پسرم آندریوشا با امید و اعتماد. &lt;a target="_blank" href="http://www.imdb.com/name/nm0001789/"&gt;تاركوفسكي&lt;/a&gt; هم پيش از نمايش &lt;a target="_blank" href="http://www.imdb.com/title/tt0091670/"&gt;&lt;strong&gt;ايثار&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt; از دنيا مي رود.&lt;br /&gt;خوشا شاعري كه شعر واپسينش غزلی امیدوار و مومن باشد.&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: right;"&gt;&lt;a href="http://gido.blogfa.com/post-96.aspx"&gt;&lt;span style="color: rgb(153, 153, 153);"&gt;روزگار گیدورایی&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3788315891653168179-5707532064478595959?l=hamfilmbini.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hamfilmbini.blogspot.com/feeds/5707532064478595959/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3788315891653168179&amp;postID=5707532064478595959&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3788315891653168179/posts/default/5707532064478595959'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3788315891653168179/posts/default/5707532064478595959'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hamfilmbini.blogspot.com/2010/01/blog-post_22.html' title=''/><author><name>.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3788315891653168179.post-9173000523090648459</id><published>2010-01-21T22:23:00.000-08:00</published><updated>2010-01-21T22:24:27.126-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='eyes wide shut'/><title type='text'></title><content type='html'>و همانا آدم باید&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-weight: bold;"&gt;Eyes Wide Shut&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;رو هر چند سال یه بار دوباره ببینه و بیشتر بفهمتش. امشب خیلی بیشتر از دفعه قبل حال کردم. و عجب جالبه که ملت آمریکایی این فیلم رو خیلی دوست ندارن و ریتینگ هاش خوب نیست. بس که این ملت محافظه کار و بدبختن! ولی اصولا آخه فیلم که در اون اورجی ها خلاصه نشده بود و اصلا بخشی از قضیه همین بود که اون اورجی ها وقتی چشمات بازه اما کوری برات مهم می شه و اگه درست حسابی چشات باز باشه چیزای مهم تری فرای اون ها رو می بینی، در همین نزدیکی خودت و تو نزدیک ترین رابطه ای که داری. وای وای. چقدر راه اومدم من از ده سال پیش تا الان. چقدر دغدغه هام تغییر کرده و عبور کردم از یه سری چیزها و در عوض یه سری چیزای دیگه مهم شده واسم. چقدر این درگیری های این ها تو فیلم رو تجربه کردم و بعد شکلشون عوض شده تا آخرش شدم این آدمی که الان هستم . تجربه، همه اش تجربه باید کرد، و چشما رو هم باید باز گذاشت. در ضمن زنده باد این سرویس جدید گوگل که مزخرفاتت رو می تونی توش بنویسی و دو سه نفر بخونن بدون اینکه آبروت در سطح وسیع بره.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="color: rgb(153, 153, 153);"&gt;خورشید خانم&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3788315891653168179-9173000523090648459?l=hamfilmbini.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hamfilmbini.blogspot.com/feeds/9173000523090648459/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3788315891653168179&amp;postID=9173000523090648459&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3788315891653168179/posts/default/9173000523090648459'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3788315891653168179/posts/default/9173000523090648459'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hamfilmbini.blogspot.com/2010/01/eyes-wide-shut.html' title=''/><author><name>.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3788315891653168179.post-154576615734410414</id><published>2010-01-21T22:12:00.000-08:00</published><updated>2010-01-21T22:18:04.178-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='eyes wide shut'/><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;img src="http://eblog.lt/shooter/files/2009/12/6340.jpg" width="200;" height="300;" /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;کمتر فیلمی‌ را سراغ دارم که داستان فیلم‌اش از عنوان‌اش شروع شود. یعنی طبق عادت مالوف فیلم را که انتخاب می‌کنی، اگر فیلم به جزییات اهمیت داده باشد از تیتراژش به داخل دنیای فیلم پرت می‌شوی. اما در مورد این اثر کوبریک، فیلم از همان تایتل روی جلد دی.وی.دی اش آغاز می‌شود. جدال بی‌پایان‌اش از همان آغاز است که چشمانت به عنوانش می‌افتد EYES WIDE SHUT. عنوان را به فارسی به گونه‌های مخلف ترجمه کرده‌اند. چشمان باز بسته یا چشمان کاملا بسته. هرچه که معنا کنیم باز هم تنافر معنایی واید و شات خودش را نشان‌تان می‌دهد. در طول فیلم هم مرتبا یادتان می‌افتد این چشمان باز بسته را. چشمانی که بسته شد‌ه‌اند یا اتفاقی یا عامدانه یا گاهی چشمانی که باز هستند کامل اما چیزی نمی‌بینند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;داستان فیلم ساده است. اگر وارد دنیای ازدواج شده باشید به کرات اتفاق می‌افتد که به خاطر جرقه‌های کوچک، فکرها یا تصادفات لایه‌های زیرین ناخودآگاه بیرون می‌آید و سر به طغیان می‌کشد آنقدر که گاهی به تمام شدن یک رابطه می‌انجامد نهایتا. اما کاری که فیلم می‌کند مواجهه دادن شما با این واقعیت به نظر ساده است. مواجهه‌ای با چشمان کاملا باز.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شاید خیلی از هم‌جنسان نیکول کیدمن در وبلاگستان با آن جمله‌ای که در همان سکانس گفتگوی اول فیلم بین بیل و آلیس می‌گذرد موافق باشند که گفت: "اگر تنها مردها می‌دانستند" . و این جمله بعد از زیر سوال بردن تئوری تکامل داروین از طرف آلیس بیان می‌شود. من متاسفانه یا خوشبختانه کاملا در این زمینه با آلیس و این نوع نگاه مخالفم و از آن سمت کاملا معتقدم که الگوی داروینی زیربنای عمده رفتارهای ما را تشکیل می‌دهد، گیرم در سطح عمیق ناخودآگاه. اینکه تئوری تکامل باعث شده که مردها در هر سوراخی که می‌بینند فرو کنند و زنها چیزی که نصیب‌شان می‌شود صرفا تعهد و چسبیدن به یک زندگی است - نقل به مضمون از آلیس- به این معنا نیست که زنان توانایی برقراری روابط موازی ندارند یا دلشان از یک نگاه نمی‌جنبد یا به ث.ک.ث بدون عشق دست نمی‌زنند؛ بلکه صرفا به تفاوت ماهوی رفتارها اشاره می‌کند. اگر بیل از تصور رویا - واقعیت؟- رابطه آلیس با افسر نیروی دریایی چنان به خشم می‌آید که دربدر دنبال خالی کردن خود است حتی در آغوش فا.حشه.های خیابانی؛ به خاطر آن است که حس تملک‌اش خدشه‌دار شده است. کسی را که مایملک خودش، مخصوص خودش می‌دانسته اکنون به اشتراک گذاشته شده می‌بیند. همان حسی که جانور نر برای تصاحب ماده از خود نشان می‌دهد. بعد از تصاحبش ممکن است توجه چندانی به او نکند اما نر دیگری را در محدوده خودش راه نمی‌دهد. همان اصل پراکندن هرچه بیشتر ژنهای خودت در طبیعت که داروین می‌گوید و الان تغییر ظاهرش را در زندگی مدرن‌مان می‌بینیم ؛ اما اصل همان است. از آن سمت آلیس چون در رابطه زناشویی است دائم در حال نبرد است. بی‌پایان با فانتزی‌هایش. درحالیکه با یک جنتلمن می‌رقصد در حالیکه در عین مستی است انگشت حلقه‌اش را به چشمانش فرو می‌کند حتی اگر دلش برای حس یک فانتزی تپیده باشد. اما کماکان این اصل داروینیسم حاکم بر اوست که فرمان می‌راند. اصلی که شاید بشر با تعبیر اخلاق از آن به آن مقبولیت می‌دهد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نقش یونگ و فروید هم در فیلم پررنگ است. رویاها و تفسیرهایش دائما فروید را به خاطرت می‌آورد. اما از آن سو این فلسفه یونگ است که شاید برای توجیه رفتارها به کارمان بیاید. یونگ معتقد است انسان در صورتی به آرامش می‌رسد که در لحظه آن چه ذهنش به آن فرمان می‌دهد را انجام دهد. در غیر این صورت حاصلِ عدم پذیرش رنج ابدی و ندیدن روی آرامش است. و این در تضاد کامل است با همان اصل وفاداری یک رابطه متعهدانه. بیل به زنش خیانت نکرده؛ بیماران اش را به چشم ابژه جنسی نگاه نکرده و این نیازی را که شاید در عمیق‌ترین لایه‌های ذهنش خانه دارد، مدفون کرده اما به ناگاه با تلنگری همه آن احساسات فروخورده بیرون می‌ریزد. دربدر دنبال خالی کردن خود است. شاید انتقام از خود و مقابله به مثل با آلیس. آن ذهنیت‌اش که حاصل یک تلاش سهمگین بوده یکباره ترک خورده. حالا با "بیل" روبرو هستیم که دربدر دنبال اثبات خودش به خودش است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فیلم در آغاز در محور یک مکالمه ساده شروع می‌شود. ندیدن زیبایی آلیس. و ناراحتی او از عدم توجه بیل به خودش. اما ما به عنوان بیننده متوجه نگاه نصفه و نیمه بیل از طریق آینه هستیم. می‌بیند اما شاید سرسری و با واسطه. شاید از همانجا است که ذهنیت آلیس شکل می‌گیرد. تصمیم می‌گیرد قدری بازی کند. شاید. در مهمانی به بهانه دستشویی پیش رفیق بیل نمی‌روند - شاید هم تصادف!- اما در کنار بار وقتی از پشت به آلیس داریم نگاه می‌کنیم حرکات عشوه‌گرانه‌اش مشخص است. الکل برای برداشتن مهارهای معمول کمک کننده است اما آلیس به نظر چاشنی‌اش را زیاد کرده. به پیچ و خمهایی که بدنش می‌دهد و Gesture هایش دقت کردید. از اینجا است که وارد بازی می‌شود. دیدن بیل با دو زن جوان ترغیبش می‌کند که به بازی ادامه دهد. به نظر بازی تمام می‌شود. در خانه جلوی‌ آینه در آغوش هم می‌روند اما نگاه آلیس در آینه را یادتان نرود. اما فرداشب دوباره بعد از دود کردن علف - برداشتن مهارها- این نیمه‌خودآگاه است که بازی را دست می‌گیرد. انگشت به نقاط حساس بیل می‌گذارد و رسما نابودش می‌کند. مثل یک رویا می‌ماند. تلفن زنگ می‌زند و مثل اینکه یک باره از دنیای خیال به واقعیت برمی‌گردند. اما رویای اصلی برای بیل تازه شروع شده است. یک بار دیگر در اتاق آن زن خیابانی تا انتهای رویا -انتهای رنگین‌کمان- می‌خواهد برود اما باز زنگ تلفن است که موقتا از رویا خارج‌اش می‌کند. اما این بار گویا سرنوشت این است که رویا زود تمام نشود. باید رفت تا به انتهای رویا. تا مقابله رو در رو با ناخودآگاه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شاید سکانس مهمانی نقاب‌پوشان سکانس کلیدی فیلم باشد. من تنها سالها بعد بود که با خواندن "داوینچی کد" پی بردم که چنین مراسمی قدمت تاریخی دارد و "هیروس گاموس" نام دارد. به اعتقاد مصریان یا یونانی‌های باستان مرد موجود ناکاملی است و تنها در لحظه نزدیکی و عر.گاصم. است کهاز افکارش رها می‌شود و به کنه حقیقت پی‌ می‌برد.در همان هیروس گاموس است که ناخودآگاه خودش را نشان می‌دهد تمام و عیار. نقابها برای پوشاندن خودآگاه انسانها است. برای خفه کردن والد درون. برای فرار از شرمساری. از مقابله با حقیقت ناخودآگاه که خودش را عریان کرده است. وقتی بیل با فضاحت از مهمانی بیرون رانده می‌شود لباسها را در گاوصندوق مخفی می‌کند . از ترس آلیس ؟ شاید هم از ترس واقعیت ناخودآگاهش که با آن روبرو شده .&lt;br /&gt;اوضاع وخیم می‌شود. بیل دیگر نمی‌تواند آنچه را شاهد بوده فراموش کند. دست به کند و کاو می‌زند. دچار توهم می‌شود. بین رویا و حقیقت دیگر افتراق نمی‌تواند قائل شود. زیگلر به کمک‌اش می‌آید. به عنوان دانای کل. قضیه را برایش شرح می‌دهد. حقیقت روشن می‌شود. اما دیگر چیزی شکسته است. نابود شده است. دیگر برگشت به نقطه ابتدایی ممکن نیست. حرف بیل را یادتان بماند که در جواب آلیس می‌گوید and no dream ever is just a dream .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شاید فیلم یادآوری کند بهمان که همیشه در انتهای رنگین کمان اوضاع خوبی در انتظارمان نباشد. شاید با سوار شدن بر رنگین کمان به اوج برسیم و لذت را مزه مزه کنیم اما هرکسی نمی‌تواند در اوج زنگین‌کمان بماند. رفتن با رنگین‌کمان تا انتها گاهی تلخ است. تلخ. و یادمان باشد این Confrontationهای صادقانه می‌تواند آنقدر تلخ باشد که به حقیقت‌اش نیرزد. در طول تاریخ بر طبل صداقت کوبیده‌اند همیشه. اما این هم یکی از بازیهایشان بوده احتمالا تا انسان را در رنح بی‌پایانش بیشتر غرق کنند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شاید یکی باید بردارد یک زمان بنویسد از چند سال بعد بیل و آلیس. چند سال که خوش‌بینانه است. بنویسد از چند ماه بعدشان. بنویسد که در کجای رویای زندگی سیر می‌کنند. بنویسند آن ف.ا.ک‌ آخری که آلیس پیشنهادش را می‌دهد آیا چشمانشان را به حقیقت واقعی باز می‌کند؟ کاملا باز؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"   style="border-collapse: collapse;   font-family:arial;font-size:48px;"&gt;&lt;img src="http://1.bp.blogspot.com/_-UV34ImWeCg/SPZRR3EZBFI/AAAAAAAAALE/6uVUPaDtQVU/s400/Eyes+Wide+Shut+Movie+Review+DVD+Review.jpg" height="200;" width="250;/" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="color: rgb(153, 153, 153);"&gt;&lt;a href="http://dr-reza.blogfa.com/post-10.aspx"&gt;آبی، خاکستری، سیاه&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3788315891653168179-154576615734410414?l=hamfilmbini.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hamfilmbini.blogspot.com/feeds/154576615734410414/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3788315891653168179&amp;postID=154576615734410414&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3788315891653168179/posts/default/154576615734410414'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3788315891653168179/posts/default/154576615734410414'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hamfilmbini.blogspot.com/2010/01/blog-post_7632.html' title=''/><author><name>.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_-UV34ImWeCg/SPZRR3EZBFI/AAAAAAAAALE/6uVUPaDtQVU/s72-c/Eyes+Wide+Shut+Movie+Review+DVD+Review.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3788315891653168179.post-6545020622806072525</id><published>2010-01-21T05:01:00.000-08:00</published><updated>2010-01-22T23:03:16.606-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='eyes wide shut'/><title type='text'></title><content type='html'>&lt;strong&gt;تصویرسازی یک فیلم از روایات&lt;br /&gt;یا&lt;br /&gt;ندیدن کی بود مانند ِ دیدن&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من هنوز فیلم را ندیدم و در کمال بی‌شرمی دانلودش کردم از اینترنت. قریب به 670 مگا بایت. ولی دلم نمی‌آید ببینم هنوز قبل از این‌که بنویسم. قصد کرده بودم مثل یک روشندل بردارم نظراتم را از نوشته‌های دیگران استخراج کنم. این‌طور که فیلم را در ذهنم از دیده‌ها و شنیده‌های دیگران بسازم و بعد جزئی از فیلم را که کسی در موردش حرف نزده بیابم و اشاره کنم به آن. سخت‌ است. خیلی جسته گریخته و آدم‌بیس است برداشتم انگار. تا این‌جا فهمیدم که آلیس و بیل زوجی هستند که نقش آن‌ها را کروز و کیدمن بازی می‌کند. فهمیدم که مرد پی خرده‌خیانت است و زن خرده‌خیانت را با خیانت جواب می‌دهد. نه خود خیانت تصویر خیانت. چه فرقی می‌کند؟ فرق می‌کند! فرق کردنش در این است. ما هر روز هر وعده هر ساعت، هرجایی فانتزی‌های خودمان را با دیگران توی ذهن‌مان مرور می‌کنیم ولی وقتی شهامت گفتن‌شان را در قالب کلمه پیدا کردیم آن‌وقت است که دیگر کار از کار گذشته. آن‌وقت است که این خیال، طناب ما شده برای بالا رفتن از محیطی که اکنون گرداگردمان را دربرگرفته. من می‌دانم که فیلم یک جور بسط‌یافته‌ای‌ست. می‌دانم که زندگی‌ست. مرد را و زن را در دو سو به دو حق مساوی نشان می‌دهد. نمی‌دانی کدام یک را مسبب بدانی. هیچ‌کدام لابد. انگیزه‌ی آدم‌ها را. هوس‌ها و خیال‌هاشان را. چه چیز غیرقابل کنترل‌تر از فکر و خیال و رویا. چه بی‌لجام‌تر از هوس که هی باید افسار بزنی، افسار بزنی. چیزی گناه نیست جز همان میل طبیعی انسان، ذهن انسان، بدن انسان در روبرویی با شخص سوم. سومی که می‌تواند جای نفر دوم بایستد. دست کسی هم نیست. می‌توانی افسار بزنی ولی هست. چه می‌شود کرد آن هست‌شده را که نیست شود جز به قتل؟ جز به انکار! اولش می‌خواستم بنویسم که لابد آلیس از زمره‌ی همه‌ی زنان است. همه‌ی زنان معمول که دوست دارند دیده‌شوند. مورد توجه قرار گیرند و تحسین شوند. و اگر زنی این‌طور بخواهد وجودش ارضایش نمی‌کند مگر در دیده‌شدن، در تحسین شدن. بعدش آمدم بگویم که نه آلیس از آن زن‌های معمولی هم نیست. اگر بود به یک حربه بیل را از پا درنمی‌آورد. توجه‌اش را تا این حد به خود معطوف نمی‌کرد با ابزاری که هر مردی را از پا درمی‌آورد. آخرین سلاح. بعدش اما باز فهمیدم که آلیس یک زن معمولی‌ست. یک زن معمولی‌ست که تعادل زندگی‌اش را این‌جور بی فکر به هم می‌ریزد. بارها شده که، برای هر کداممان، مثال نقضی بیاوریم برای این‌که روی حریف کم شود و نکردیم. نخواستیم. زندگی خودمان در امنیت و آرامش چه حتی ساختگی مهم‌تر بوده تا از پا درآوردن رقیب. باز اما این‌جا فکر می‌کنم شاید هم یک زن معمولی نباشد. زنی باشد که به ستوه آمده. مردش را با جنس زنانی غیر از خودش می‌بیند. فکر می‌کند از آن دست می‌خواهی؟ من از آن دست‌ترم. تو دنبال اسکارلتی؟ ملانی‌ام را دور می‌ریزم. اسکارلتم را نشان‌ت می‌دهم. این‌جا حکایت رجز خوانی‌ست. حکایت نشان دادن قدرت. حکایت به رخ کشیدن. زنی که حتی بلد است تا پایان این بازی را بکشاند و زندگی‌اش را به روز اولش برگرداند. می‌داند که می‌تواند. و این بار می‌شود زندگی‌ای بنا کرد که مرد زنش را لابلای جوراب و آینه و کمدلباس‌ها گم نکند. جا نگذارد. این بار مردش می‌داند که همه‌ی آن‌چه در ذهن خودش می‌تواند جریان بیابد در ذهن زنش چه بسا بیشتر. آلیس زیباست. همه می‌دانند. شوهرش را با دو زن دیگر می‌بیند. این‌جا دیگر حکایت زیبایی نیست که تو را بر کسی برتری دهد. حکایت تحسین شدن است. حکایت دیده‌شدن.&lt;br /&gt;فکر می‌کنم بعد از اعتراف آلیس نگاه بیل عوض می‌شود. متعجب می‌شود. فکر می‌کنم باید این‌طور کوبریک این را نشان دهد. باید یک ریختنی در بیل دیده شود. ریختی که تمامی پایه‌های زندگی را سست می‌کند. هر آن‌چه می‌پنداشته در مورد زن‌ش خیال خام بوده. زن او ناگهان از کودکی معصوم به زنی بالغ، جسور، قدرتمند تبدیل می‌شود. آلیس در نظر بیل ناگهان باید چیز عجیبی بنماید. آدمی که قبل از این نمی‌شناخت. شخصیت امنی که همیشه بود و هست و خواهد ماند. مرد این‌جا بایستی به تمام زندگی‌اش شک کند. چطور الان به کس دیگری فکر نمی‌کند. ممکن نیست زمانی که با من خوابیده رویای مرد دیگری را در سر داشته باشد؟ شاید همین دیشب. یا پریشب. نگاهش باید دائم عوض شود. از تعجب به تنفر. از تنفر به تعجب. از تعجب به ناباوری. از ناباوری به گریز. از گریز به استیصال. از استیصال به ... این نگاها را کرده بود بیل؟&lt;br /&gt;بعد اما نگاه آلیس باید نگاه شیطان باشد. نگاه نافذ. این اتفاق نیافتاده. اگر افتاده بود این طور تعریف نمی‌شد. نگاه بلد ِ بازی. نگاه پوکرباز. این‌جای داستان می‌دانم که آلیس زن عادی داستان نیست. زن زیرک است. زنی که بازی به راه افتاده را به بهترین سو می‌کشاند. پرتاب توپ به زمین حریف. تو خیالت راحت است از من؟ خیالت را ناراحت می‌کنم. جوری که مجبور بشوی مثل سایه دنبالم بیایی. برد با آلیس است. برد همیشه با زن است. مردها از بازی هیچ نمی‌دانند. با یک مرد بازی کردن کسل‌کننده است. زود به بیچارگی می‌افتند. حریف قدر نیستند. بیل حریف قدر نبود. اگر بود چشمانش باید از استیصال برگردد، به تعجب برسد و از تعجب به بی خیالی قدم بگذارد. بی خیالی چشم ها نه بی خیالی خاطر. رسیده بود؟&lt;br /&gt;گفته‌اند آخرش با فـ.اک تمام شده. فـ.اک د ِ وات؟ می؟ وورد؟ لایف؟ یورسلف!&lt;br /&gt;راستش قضیه‌ی ماسک‌ها را درست درک نکردم. می‌دانم که بالماسکه‌ای بوده و ماسکی و این‌ها و می‌دانم روی تخت کنار آلیس ماسکی خوابیده بوده که اگر این‌طور است نشان‌گر این‌ست که مهم نیست کی پشت این نقاب است. مهم نیست این مرد کیست این مرد فقط یک مرد است. یک جایی از دیالوگ ها را نوشته بودند. که آلیس به بیل می‌گوید منظورت اینه که چون زیبا هستم همه می‌خوان با من حرف بزنن اند فـ.اک می. آخر داستان با این ماسک لابد این‌ست که من هم می‌توانم با هر مردی بخوابم مهم این‌ست که مرد است. همین. هر مردی می‌تواند بفـ.اکد مثلن.&lt;br /&gt;بقیه‌ی چیزها یک سری جستگی و گریختگی‌هایی دارد در ذهنم که بهتر است ازشان صحبت نشود. فیلم نادیده زر زدیم چقدر. به2. می‌رویم ببینیم. بفهمیم چقدر چرت گفتیم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#999999;"&gt;مسعود&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3788315891653168179-6545020622806072525?l=hamfilmbini.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hamfilmbini.blogspot.com/feeds/6545020622806072525/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3788315891653168179&amp;postID=6545020622806072525&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3788315891653168179/posts/default/6545020622806072525'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3788315891653168179/posts/default/6545020622806072525'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hamfilmbini.blogspot.com/2010/01/blog-post_3594.html' title=''/><author><name>Ayda</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3788315891653168179.post-7206339181905541008</id><published>2010-01-21T04:50:00.000-08:00</published><updated>2010-01-21T04:51:02.201-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='eyes wide shut'/><title type='text'></title><content type='html'>به نظر من داستان از لحظه‌ای شروع می‌شه که آلیس حلقه‌اش رو به مرد مجارستانی نشون میده و جوابی بهتر از Because.. I’m married پیدا نمی‌کنه؛ جایی که جرقه‌ی سوالات سکانس اتاق خواب در ذهنش زده می‌شه: واقعن چرا باید وفادار بود؟‌&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.google.com/reader/item/tag:google.com,2005:reader/item/c24557f9d3e50f58"&gt;&lt;span style="color: rgb(153, 153, 153);"&gt;لیتیوم&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3788315891653168179-7206339181905541008?l=hamfilmbini.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hamfilmbini.blogspot.com/feeds/7206339181905541008/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3788315891653168179&amp;postID=7206339181905541008&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3788315891653168179/posts/default/7206339181905541008'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3788315891653168179/posts/default/7206339181905541008'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hamfilmbini.blogspot.com/2010/01/because.html' title=''/><author><name>.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3788315891653168179.post-1968315397630604247</id><published>2010-01-21T04:33:00.000-08:00</published><updated>2010-01-22T23:01:19.702-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='eyes wide shut'/><title type='text'></title><content type='html'>..فیلم را اول بار گمانم 6 سال پیش بود که دیدم و بعدش هوس دیدن هرباره اش از سرم نیافتاد. هرکجا اسم کوبریک و عنوان فیلم را دیدم خواندن ش را ازدست ندادم و هر بار که دیدم لذت بیشتری بردم. هربار فیلم به جایی فرستادم. یک بار فیلدیو، یک بار یونگ، هومر... جدای از علاقه ام به تضادها و تعامل شان، حضور پر رنگ جوهره ی فیلم در زندگی شخصی ام باعث شد که همیشه ته ذهنم ماندگارشود؛ وقت خواندن و دیدن و گفتگو و تماشای آدمها. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فیلم از نگاه من انگارقصه ی دشوارممکن ها و هست ها ست و نازکی مرز بین شان.  یانگ و یین، همنشینی همیشگی نوربا سایه وقتی خلوت نورخلص نیست و روایت دشواری بودن یا شدن وقتی که حجم سایه بر نور سوار می شود، داستان آن سوی سکه وقتی روبه تو بودن اش بدیهی می شود آنقدر که فراموش می کنی آن سمت دیگرامکان را.  نقل نشان دادن سنگینی باردوست داشتن در یک رابطه ست وقتی چرخ های زیرش همیشگی انگاشته می شوند. تعریف حیرانی آدم هاست وقتی که توضیحی برای خورشید گرفتگی نبود. وقت نابودی اطمینان و بارز ترازهمه شرح دشواری دوست داشتن است وقتی که کارِداشتن تمام شده فرض می شود و وقتی که معشوقه قربانی طلب می کند به خون بها. شرح حیرت و بی چاره ماندن و بی پناهی توست وقتی تردی شکننده ی داشته انگاشته هات را می بینی و بیادت می اورد که سرت را اگراز ستایش نورات برگردانی سرمای سایه و ترس تاریکی ست که می ماند برایت ودیگر هیچ که آسان نیست هم. در یک کلام نشان دادن تردی رابطه ست در نبود حضور کامل؛ توجه کامل. &lt;br /&gt;واژه انگلیسی اش را اگرکمی برگردانی همه چیز را گفته: Attention= AT  TENSION   &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فیلم تقریبا" همه جا، در همه چیزش ازنماد ها برای حضور تضاد یا داستان گویی جانبی استفاده می کند. شوخی دنیا هم انگار به کمک آمده: آ.و.ش سیزدهمین فیلم کوبریک است. نحسی یک باور سراغ کسی رفت که سراغ سایه ها و قدرت شان رفته بود. کارگردان عمرش به دیدن فیلم روی پرده کفاف نداد. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ببین کاویدن گل سرخ باطل اباطیل نیست؟&lt;br /&gt;                                               رنه شار&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گاهی هست اما وقتی آن توها چیزهایی برای کشف کردن کار گذاشته شده باید کاوید گمانم.  اینجا بخشی از چیزهایی که به نظرم دیدنشان برای درک بهتر خالق فیلم ضروریست را لیست می کنم. بیشترنمایش کنتراست های مفهومی،دریافتی و بصری فیلم را با چند حاشیه. این کنتراست ها از این نظر مهم هستند که کارگردان با عبور از میانه ی آنها گاهی می خواهد دلیل چیزها را نشان بدهد و گاهی در کنار روال اصلی داستان ارجاع مان بدهد به یک داستان دیگر که دانستن ش برای فهم درست کاملا لازم است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; کارگردان امتیاز ساختن فیلم ازروی کتاب را بیست سال پیش ازساختن اش خریده بود. نویسنده کتاب علیرغم اینکه دوست نزدیک فروید بوده اما با هم در مورد سکس و مفهوم اش اختلاف نظرعمیق داشتند( این اولین کنتراست) پس حواسمان باشد نویسنده ،سناریو نویس هالیوودی نیست که سکس را برای گیشه گنجاده باشد . &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;عنوان فیلم هم کوتاه نمی آید. در انگلیسی واید  تا جایی که من دیده و شنیده ام قبل اوپن می آید مثلا that door was wide open یعنی کاملا باز. اما اینجا شات نشسته. انگار می خواهد بگوید همان وقتی که فکر می کنی چشمت به دنیا کاملا بازاست، کاملا بسته ست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;موسیقی که شروع می شود روی تیتراژ سیاه و سفید حواست باید باشد که این اقا کوبریک است، هیج کارش همین طوری نیست. او که به ظرافت ازتم والس دانوب آبی در اودیسه استفاده کرده بود این بار می رود سراغ شوستاکویچ برای آ.و.ش. شوستاکویج بزرگترین غول موسیقی کلاسیک قرن بیستم تا سالها به عنوان ستایش کننده ی استالین و سیستم کمونیستی بی رحم اش شناخته می شد تا اینکه پس از مرگش خاطراتش نشان داد که داستان کاملا خلاف این تصور بوده. در طول فیلم هم انگار کوبریک که با موسیقی کلاسیک آشنا بوده هر جا دستش بر آمده کوتاهی نکرده. در صحنه لخت شدن آلیس در اول فیلم،  چهار گامی که بر می دارد گام های دوم رقص تانگوی ساده ست در حالی که والس می شنویم. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سازغالب در بسیاری از سکانس های کلیدی که مرگ و یاس و ترس حضور دارد ابوا ست در حالیکه در ارکستراسیون، ابوا نماد رنگ سبز و نشانه ی زندگی، رویش دوباره وامید است. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;انتخاب اسامی هم جالب است. آلیس یعنی زن نجیب. بیل که مخفف ویلیام است ممزوج ریشه های شهوت و تیمارداری ست ( بیل دکترهم بوده ها؟ )&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بیشتر فیلم در شب میگذرد که حالت روایی به داستان می دهد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اسم شبی که بیل برای ورود به بالماسکه استفاده می کند فیدلیو ست. فیدلیو اسم تنها اپرای بتهون است که داستان زنی ست که برای نجات شوهر گرفتار شده اش خود را ابتدا شبیه مردها می کند( ماسک) که بتواند کاری در زندان شوهرش بگیرد. دستیار زندانبان می شود و در نهایت هم اوست که با برداشتن اش و نشان دادن هویت اصلیش باعث نجات می شود ( به حضور زمانی ماسک ها وبرداشته شدن آنها در فیلم توجه کنید. وجود ماسک لازمه ورود به بطن ماجراست اما هر بار هم که ماسکی برداشته می شود چیزی نجات داده می شود)  کنتراست ماجرا اینجاست که فیدلیوکه در ستایش ازدواج و عشق بی شائبه وفداکارو وفاداراست وقتی در فیلم استفاده می شود که بیل از آن برای ورود به اورجی استفاده می کند. هربارحضور ماسک در فیلم همراه است با نمایش خطر،مرگ. درخانه ی مریض مرده ی بیل ماسک میبینیم(مرگ).بعدتر در اتاق زن روسپی هم ماسک می بینیم(ایدز و خطر مرگ). در اورجی هم که به تمامی .اما حضور پرمعنی فیدلیو را اگراینجا فراموش کنیم ( وادیسه را بعدتر) دچاراشتباه در دریافت نهایی خواهیم شد در بازی نشانه های آقای کوبریک. از طرفی ماسک بینامی و میل به مرگ( نه میل به نشان دادنش را) را پنهان می کند. بیل وقتی چهره ی زن را در سردخانه می بیند که اومرده است و مرگ پرسونای آشکار شده است و وقتی او چهره اش را به صورت زن نزدیک میکند به معنای وسوسه ی شدید او به تسلیم شدن به این مفهوم آشکاراست نه قدردانی از زن برای نجات اش که ازآن نمی تواند مطمئن باشد!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به حضور همزمان مرگ و سکس در فیلم توجه کنید.  هرچند که اندام زنانه در اسطوره ها و رقص های باستانی نشانه ی زایش و زندگی ست ( در مجسمه های باستانی آناهینا و ناهید اندام های زنانه با اغراق و تاکید ساخته شده اند) سکس سمبول مرگ و میرایی و به داو گذاشتن خود ومیل به بقاست. اورجی با تشریفات شبه مذهبی فقط به منظور لذت نیست ( به این سکانس دوباره نگاه کنید. اثری از بیخودی ناشی از لذت نمیبینید) بلکه ستایش قدرت و ترس است .( در مصر باستان زنان به نشانه ی عبودیت در معابد به تن فروشی می پرداختند) .. در فیلم در پارتی زیگلر سکس با مرگ یک قدم فاصله دارد. در خانه ی مریض سابق بیل که مرده ؛او با بوسه ی دخترش مواجه است. در خانه ی روسپی خطر ایدزکه مساوی ست با مرگ بوده. در اورجی باز خطرمرگ . اینگونه ست که کوبریک هر بار با ارجاع این مطلب، بیل را از خطر می رهاند اما فراموش نمیکند که یادآوری کند که هربار این داستان به دلیل بروز اتفاقی خارجی ست .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در مهمانی زیگلر نمی توانیم با قطعیت بگوییم که اگر بیل را نخواسته بودند چه اتفاقی می افتاد؛ درخانه بیمارمرده ، نامزد زن سر می رسد، در خانه ی روسپی تلفن آلیس بیل را متوجه موقعیتش می کند، در عین حال با یاد آوری ضعف مرد کمکی هم به او میکند یا توجیهی می تراشد.( اولیس هم هربار در نزدیکی تماس با زنی، صدای پنه لوپ را می شنود. کوبریک هم بیل رابه خاطراین فاصله اندازی و ندیدن و بیتوجهی به الیس، هر بار ناکام میگذارد) بعد از سکانس معرکه ی مجادله ی آلیس و بیل وقتی آلیس ناتوان ازادامه ی منطقی ِبحث ،تانک ِ ممکنات اش را وارد می کند، بیل که دریافت اش از واقعیت تیره و تار شده وقتی میشنود که همسرش در عین عاشق بودن ش میخواسته/میتوانسته ترکش کند ، وارد دنیای تار و تعلیق می شود. از این لحظه به بعد او نمیتواند از هیچ چیز مطمئن باشد. مواجهه با دختر مرد مرده کار را بدتر میکند. او در عین تعهد به نامزد اش و بیتوجه به مرگ پدر که آنسوتر ست به بیل اظهار عشق میکند و بعد تر نامزد بیچاره چیزی نمیتواند که بداند. بیل که در تعلیق کامل و در معرض وضوح احتمال ِامکان قرار گرفته در بازگشت به دسته ایی از شبگردهای جوان بر میخورد که به او نسبت همجنس گرایی میدهند. کوبریک بهانه ی کافی به دست بیل میدهد تا وارد خانه ی روسپی شود. " اما هرچه زودتر به سوی روشنایی بشتاب؛ همه ی اینها را خوب به خاطر بسپار؛ تا آنکه بتوانی پس از این آنرا برای زنت بگویی" و " با همه ی اینها  ای اولیس! اگر تو کشته شوی به دست زنت نخواهد بود. پنلوپ فرزانه بیش از اینها خردمند است. بیش از اینها اندیشه های درست در دل دارد" ( ادیسه سرود یازدهم). ارجاعات زیادی در فیلم به ایلیاد و اودیسه وجود دارد و به گمان من تفسیرآنچه در دل کوبریک بوده بی توجه به فیدلیو و اودیسه نباید باشد. در فیدلیو. او و شوهرش هر دو در تاریکی زندان هستند و شوهر زن را با نقاب اش باز نمیشناسدمرد تا زن را بینقاب ندیده باورش نمی کند. زن نجات دهنده است. در فیلم بیل در زندان ست و تنها آلیس میتواند نجات اش بدهد. " پس تو چرا چیزی به او نگفته ایی؟ آیا میخواهی که او هم رنج ببرد و در روی دریایی که از پا در نمیآید سرگردان باشد؟ آتنه الهه ایی که دیدگان فروزان دارد به او پاسخ داد: چندان درباره ی وی پریشان مباش. او را بدانجا راهنما شدم که چون  آنجا برود سرافرازی بسیار بدست آرد" (سرود سیزدهم)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به گمان من هرچه قدر که توان کیشلوفسکی در نمایان کردن میل به انحراف ریشه دار در کشش های فطری وبازسازی توان غریزی غالب،(در تقابل با روسو در امیل)  و نهیلیسم غیر فلسفیست کوبریک وجه متعالی تر و انتخواب کننده تر انسان ناگزیربه غریزه را با به نمایش گذاشتن امکان انحراف بازسازی می کند. آلیس در سکانس رقص با بازی فوق العاده قدرتمند کیدمن نهایت اغواگری زنی را نمایش میدهد که موقعیت را با نشان دادن انگشتر اش ترک میکند. از طرفی قدرت بی بدیل او/زن را با خلق/تعریف داستان تمایل اش به رخ میکشد. هیچ واقعیتی توان برابری با ان را ندارد. او چیزی خلق کرده که هر لحظه اراده کند مرد را درهم می کوبد. افسر هر کجا هروقت میتواند با هر اسمی/شکلی ظاهر شود. همانطورکه پنه لوپ میتوانست به اولیس خیانت کند. اولیسی که پوزیئدون خدای یک چشم دریا ها را کور کرده بود و پوزئیدون همان یک چشم را داشت. آلیس و پنه لوپ مزدوج  هم تنها عاشق یک مرد بودند....&lt;br /&gt;"One sound and you are dead!"&lt;br /&gt;Fidelio&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فیلم بارها موقعیت هایی را تصویر می کند که آلیس و بیل کارشان با هم میتواند تمام شده باشد، اما کوبریک باوری بلند تر دارد به گمانم.چیزی سخت تر طلب می کند. تمام کردن.بریدن رفتن،نخواستن، رنجیدن... معمولیست اینجا. سالم و عافیت طلبانه شاید باشد اما زیبا نیست. کوبریک ساختن با چشم باز طلب میکند از آدمهاش... معمولی نیستند آدمهاش. قدرت بی بدیل زن را وقتی که معشوقه می شود تصویر میکند، قدرتی که به دلیل ویران کننده بودنش در ذهن موجود قویتر(زن) پنهان است و زیباست و با اپلای کردن / واقع کردن معمولیش نمی کند( چرا آلیس نمی گوید که با مرد اکچولی خوابیده؟) &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همانقدر استفاده کردن اش هم برای خودش بی دردسر نیست. به خواب آلیس بعدش توجه کنید. او باید برای خودش توضیح بدهد چرا همچه سلاح مرگباری را در پی بی توجهی بیل به صحنه آورده، که نمی تواند. کوبریک اینجا نقبی به لایه های ناخودآگاه یونگ میزند ، تطهیرش میکند ونشانمان میدهد که آن بی توجهی چه اندازه آسیب رسان بوده در وجود زن. این را به مای تماشاگر نشان میدهد اما زن را با خرابی های شلیک موشک اش در فیلم نگاه می دارد. او به خودش هم زخم رسانده اما ناگزیر بوده. به چشمان اش بعد ازاعتراف بیل نگاه کنید. انتظارآن جهنمی که برای مرد بیچاره ساخته را نداشته انگار.اما ناگزیر بوده ناگزیر بوده که سری،دستی،پایی را بشکند تا چشمی را باز کند. و خاصیت عشق این است. ( کیدمن جایی میگوید برای در آوردن آن صحنه دوروز نخوابیده) &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;می شود بدون توجه به ارجاع های فیلم ( وفور علایم دوگانه، قرینه در فیلم.. مجسمه ی بی دست و بالدار فرشته ها در خانه ی زیگلر.تشابه اسمها و جاها. حضورجفت جفت اشیا.. اشاره به دو وجهی بودن تمایلات) و تنها با دنبال کردن و تفسیر اتفاقات نتیجه ی دیگری گرفت. من اما باور نمیکنم کوبریک افسانه ایی 20 سال برای همچه چیزی صبر کرده باشد، 50 بار یک صحنه را برای برداشت درست تکرار کرده باشد. در میزانسن ها اینهمه ریزبینی و جزئیات بکار برده باشد برای انتقال مفهوم دم دست خیانت یا تزلزل ازدواج و الخ&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آن مرد بزرگ دشواری و خطر و قدرت ِ  وجود عزیزتری را در نظر داشته. برتولوچی و کوبریک .اینها را باید در آغوش گرفت. باید حس اش کرده باشی. باید به خودت بگویی این فیلم ، بالینی توست اگر که کسی را عاشقانه دوست داری/میخواهی بداری. باید از ارتباط تنگ آیز واید شات با لست تانگو نوشت. دلم میخواهد باور کنم که اصلن کوبریک این فیلم را ساخته تا به برتولوچی تقدیمش کند....  &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;"When a man cannot choose, he ceases to be a man."&lt;br /&gt;کوبریک&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;او اما زن را برگزید و توان/قدرت انتخاب به او داد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دلم می خواهد کلمه ی آخر فیلم را به جمله ای از ادیسه پیوند بزنم. اودیسه ایی که حدس میزنم شبهای متوالی کنار بالش کوبریک بوده..&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;"آتنه خواب را در چشمان وی فرود آورد تا آنکه پلکهای چشم وی را فرا گیرد و هرچه زودتر درماندگی جانکاه وی را به پایان برساند ."&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://edriseyahya.blogsky.com"&gt;منحنی ترد&lt;/a&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3788315891653168179-1968315397630604247?l=hamfilmbini.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hamfilmbini.blogspot.com/feeds/1968315397630604247/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3788315891653168179&amp;postID=1968315397630604247&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3788315891653168179/posts/default/1968315397630604247'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3788315891653168179/posts/default/1968315397630604247'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hamfilmbini.blogspot.com/2010/01/blog-post_2681.html' title=''/><author><name>Ayda</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3788315891653168179.post-6581913971468347696</id><published>2010-01-21T04:25:00.000-08:00</published><updated>2010-01-21T04:26:36.376-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='eyes wide shut'/><title type='text'></title><content type='html'>&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;Baby did a bad bad thing &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;h3 class="entry-header"&gt; &lt;/h3&gt;  &lt;div class="entry-content"&gt; &lt;div class="entry-body"&gt; &lt;p&gt; &lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://4.bp.blogspot.com/_Z5bIRTCEhH0/S1g8fHgNxaI/AAAAAAAAACU/fIaKjBLdBxY/s1600-h/PDVD_001.BMP"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 320px; height: 240px;" src="http://4.bp.blogspot.com/_Z5bIRTCEhH0/S1g8fHgNxaI/AAAAAAAAACU/fIaKjBLdBxY/s320/PDVD_001.BMP" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5429155856082912674" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;من خودم می­دانم که، هنوز در مقیاسی نیستم که بتوانم موشکافی و روایت روابط در آیز واید شات را وجب کنم و بیایم اینجا بگویم. و اینکه هرچه هم که من از این جنبه ­ی ماجرا بفهمم، یک چیزی در حدود ناخنک به ساحت قدوسی هیبت فیلم محترم آیز واید شات خواهد بود. پس مودبانه پایم را از این بحث بیرون می ­کشم و می سپارمش به وقتی بزرگ شدم، و می پردازم به آن چیزهاییش که برای خودم قابل لمس ­تر و تجربی ­تر بوده، که با گفتنش احساس خیانت به فیلم نمی ­کنم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;در واقع آلیس را با همه ­ی دوست داشتنی بودن و معرکه ­گی و قدرتمندی ­اش می ­گذارم کنار، چون اصولن زن ­ها خیلی پیچیده ­اند و می ­روم که فقط بیل را بنویسم. زندگی ­اش را، حوادث و دگردیسی ­هایش و ضربه ­هایش را. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;ul&gt;&lt;li&gt;&lt;!--[if !supportLists]--&gt;&lt;span style="font-family:Symbol;"&gt;&lt;span style=""&gt;&lt;span style=""&gt;      &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;!--[endif]--&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;بیل زندگی ­اش راکد شده (در این حد را که می فهمم!). چنان ­که همه ­مان به تجربه می ­دانیم، هیچ زندگی راکدی برای مدت طولانی به حال خودش باقی نمی ­ماند، چون حتا خود رکود یک جور ماده ­ی منفجره ­ی جاسازی شده وسط زندگی است، یکهو می ­ترکد و زندگی آدم را می ­پاچد به در و دیوار؛ به حدی که رفع سرگیجه ­ی بعدش و جمع کردن تکه پاره­ های زندگی، حالا حالا­ها وقت می برد، مخصوصن اگر یک آلیسی چیزی دم دستتان نباشد. خلاصه این­جوری ­هاست که آقای دکتر بیل هارفورد، یک شب تمام رکود زندگی ­اش را جمع می­کند تا با همسرش برود به یک مهمانی راکدی که هر سال می ­رود و همان کارهایی را بکند که هر سال می ­کند و سر همان ساعت هر ساله برگردد، دختر کوچولیش را ببوسد لابد مثل هر شب و بعدش هم به رکودش ادامه بدهد تا سال بعد. و البته که زهی خیال باطل. چاشنی بمب زندگی ­اش نادانسته به شدت تحریک شده. وقتی فردایش دارد با همسرش حسابی خوش می ­گذراند، ناگهان... بوم، و همه ­ی زندگی اش جلوی چشمش فرو می ­ریزد، همه ­ی اصول زندگی ­اش متلاشی می شود و می ­خورد توی صورتش. و درد دارد خوب، دردش بدجوری توی قیافه ­ی بهت ­زده­ اش فریاد می ­زند، وقتی که آلیس با یک جمله ­ی "فقط اگه شما مردا می دونستید..."، مانیفست زندگانی ­اش را روی آب می ­ریزد. و خوب او نمی دانسته و همه ­ی آجرهای زندگی­ مامانی ­اش را روی همین پی ندانستن چیده، حالا شدت دانستنش درد، درد، درد دارد. بیل روی حساب "زن­ها تکنیکالی این ­جوری فکر نمی کنن." روی امنیت زندگی و شغلش حساب کرده و حالا همه ­ی زن ­های زندگی ­اش کمین کرده­ اند تا بپرند و گردنش را به دندان بگیرند و ندانستنش را به رخش بکشند.&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr" style=""&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/li&gt;&lt;/ul&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;ul&gt;&lt;li&gt;&lt;!--[if !supportLists]--&gt;&lt;span style="font-family:Symbol;"&gt;&lt;span style=""&gt;&lt;span style=""&gt;         &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;!--[endif]--&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;بیل اگر حق انتخابی داشته باشد، چه ­کار باید بکند؟ باید بایستد وسط خرابه ­های زندگی ­اش و فریاد­زنان بگوید: "چرا زودتر بهم نگفتین؟" یا این ­که گوشش را بگیرد و لا لا لا لا که یعنی: "اصن نمی ­خوام بدونم."؟ ما چه می کنیم؟ هوووممم... مسئه این ­است.&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr" style=""&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/li&gt;&lt;/ul&gt;  &lt;p class="MsoListParagraphCxSpLast" dir="rtl"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;ul&gt;&lt;li&gt;&lt;!--[if !supportLists]--&gt;&lt;span style="font-family:Symbol;"&gt;&lt;span style=""&gt;&lt;span style=""&gt;         &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;!--[endif]--&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;حالا آقای بیل که لابد یک آدم عاقل بالغ تحصیل­کرده­ ی باشعوری است، چه می ­کند با ته مانده ­ی زندگی ­اش؟ طبعن همان کاری همه ­ی آدم ­های عاقل بالغ باشعور دیگر در شرایط مشابه می ­کنند: خراب ­تر کردن اوضاع. او براساس فلسفه ­ی "من هم چرکی می ­شوم مثل بقیه ­ی دنیا"، خرگوش سفید را دنبال می ­کند (هی، آلیس!) و با کله می ­پرد توی تونلی که اشباح سرگردان سرزمینی بس عجایب ­وار، دست به دست می ­فرستندش جلو و مرحله به مرحله، پاسش می ­دهند تا برسد به غول مرحله ­ی آخر (اورجی ملکه ­ی ورق ­ها لابد: آف وید هیز هِد!). &lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr" style=""&gt;one thing led to another&lt;/span&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt; تا از این آقای بیل متشخص ِ عصبانی ِ قُد ِ کله ­گنده­ ای که از این سر تونل وارد شده، یک بچه ­ی ترسان ِ گریان ِ بغل ­لازمی از آن سر تونل بیرون بیاید که تنها کاری که ازش برمی ­آید این باشد که برود کز کند توی آغوش آلیس که لابد هنوز بلد است تکه ­های زندگی منفجر شده­ ی بیل را کجا بچسباند. بله، این کاری است که بیل هارفورد­ها با خودشان می ­کنند.&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr" style=""&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/li&gt;&lt;/ul&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span dir="ltr" style=""&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;ul&gt;&lt;li&gt;&lt;!--[if !supportLists]--&gt;&lt;span style="font-family:Symbol;"&gt;&lt;span style=""&gt;&lt;span style=""&gt;      &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;!--[endif]--&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;حتا من و زندگی بی ­حادثه ­­ام هم تا حالا چند­تایی از این بازه­ های زمانی رویاگونه داشته ­ایم. که بعد­ها آدم هرجور فکر می کند، نمی فهمد آیا خواب بوده یا ناظر یک تکه از زندگی در یک سیاره­ ی عجیب و غریبی که یقین سیب ­هایش وقتی از درخت جدا می ­شوند، برای خودشان می ­روند می ­چسبند به تاق آسمان. یعنی تا یک چنین حدی غیر واقعی و کابو­س ­وارند که روابط حوادثشان هیچ ارتباطی به رابطه علت و معلولی دنیای سالم اتصالی ­نزده ندارد. اما به جان خودم "هیچ رویایی هرگز فقط یک رویا نیست." بعد از یک چنین دوره­ هایی، همیشه یک ته رنگی از آن حادثه توی زندگی آدم می ­ماند و دائم گوشه­ ی قاب می ­پلکد که یاد­آوری کند: "من هستم. من فقط یک رویا نیستم." بعد از چنین سلسله وقایعی، زندگی آدم برای همیشه به "قبل از آن ماجرا" و "بعد از آن ماجرا" تقسیم می ­شود تا همیشه رد زخمش روی وجود آدم بماند.&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr" style=""&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/li&gt;&lt;/ul&gt;  &lt;p class="MsoListParagraphCxSpLast" dir="rtl"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;ul&gt;&lt;li&gt;&lt;!--[if !supportLists]--&gt;&lt;span style="font-family:Symbol;"&gt;&lt;span style=""&gt;&lt;span style=""&gt;    &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;!--[endif]--&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;بیل از آن چند روز حوادث کابوس ­گونه اش بیدار شده، فکر می ­کند به پاسبیلیتی این­که به­ جای این ­همه پنجول انداختن و تلاش برای شکنجه کردن خودش با دانستن بیش­تر، می ­شده برود بنشیند یک گوشه­ ای زخم­ هایش را بلیسد و یک فکری به حال درد دانستنش بکند. اما آیا واقعن این راه ِ درست است؟&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr" style=""&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/li&gt;&lt;/ul&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span dir="ltr" style=""&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;ul&gt;&lt;li&gt;&lt;!--[if !supportLists]--&gt;&lt;span style="font-family:Symbol;"&gt;&lt;span style=""&gt;&lt;span style=""&gt;       &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;!--[endif]--&gt;&lt;span style=""&gt;&lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"&gt;بیل و آلیس، دو تا آدم از خواب بیدار شده­ ای که چشم­ های شات­شان به شدت واید شده (حتا زیاد از حد)، ایستاده­ اند کنار هم، وسط دنیایی که در اطرافشان به طرز جنایت ­کارانه ­ای دارد زندگی عادی ­اش را می ­کند، مانده اند که: "خوب حالا چی؟". و احتمالن دشوار می ­شود راهی بهتر از همان پیشنهاد آخر آلیس، برای شروع زندگی "بعد از آن حادثه ­ی کذایی" پیدا کرد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/li&gt;&lt;/ul&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;!--[if !supportLists]--&gt;&lt;span style="font-family:Symbol;"&gt;&lt;span style=""&gt;&lt;span style=""&gt;    &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;!--[endif]--&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;در آخر لطفن یکی که خیلی از این چیزها سرش می ­شود، بردارد یک رمزگشایی بکند از رنگ ­های آیز­ واید شات. از آن آبی ­های گرگ و میش وقت و بی ­وقتی که آن ­همه پشت تمام پنجره­ های فیلم نشسته و هی توی صورت آدم می ­کوبد سر در نیاوردن از گرگ یا میش بودن اوضاع را. از آن قرمز و آبی بودن متناوب لباس دختر بچه، یا از سیاه و سفیدی متناوب لباس آلیس.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://avang17.blogspot.com/2010/01/baby-did-bad-bad-thing.html"&gt;&lt;span style="color: rgb(153, 153, 153);"&gt;ماهی بزرگ&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3788315891653168179-6581913971468347696?l=hamfilmbini.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hamfilmbini.blogspot.com/feeds/6581913971468347696/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3788315891653168179&amp;postID=6581913971468347696&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3788315891653168179/posts/default/6581913971468347696'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3788315891653168179/posts/default/6581913971468347696'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hamfilmbini.blogspot.com/2010/01/baby-did-bad-bad-thing.html' title=''/><author><name>.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_Z5bIRTCEhH0/S1g8fHgNxaI/AAAAAAAAACU/fIaKjBLdBxY/s72-c/PDVD_001.BMP' height='72' width='72'/><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3788315891653168179.post-1360208220728180183</id><published>2010-01-21T01:54:00.000-08:00</published><updated>2010-01-21T04:27:19.153-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='eyes wide shut'/><title type='text'></title><content type='html'>&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;"آلیس" در سرزمین عجایب&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_iSjHOhXl_EY/S1gWWUHvUDI/AAAAAAAAAHU/Qa-nGO4UiKg/s1600-h/eyes_wide_shut_ver2.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img mt="true" src="http://3.bp.blogspot.com/_iSjHOhXl_EY/S1gWWUHvUDI/AAAAAAAAAHU/Qa-nGO4UiKg/s320/eyes_wide_shut_ver2.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;این بازی های وبلاگی هم گاهی آدم را وسوسه می کند که چیزکی بنگارد. برای منی که وبلاگ قبلیم در مورد سینما و تئاتر و کتاب و ... بود و بعدها به دلایلی درش را تخته کردم بازی نوشتن درباره فیلمی خاص جذاب است. مخصوصاً اگر این فیلم خاطره ای باشد و مخصوصاً اگر این خاطره متعلق به "کوبریک" باشد.&lt;br /&gt;"Eyes Wide Shut" را اولین بار در دوران رشد و بلوغ دیدم و خوب طبیعی است (و احتمالاً به من حق هم می دهید) که نوجوانی در آستانه بلوغ چگونه می تواند از صحنه های برهنگی فیلم نهایت لذت و استفاده را ببرد. برایم مهم نبود که فیلم زیرنویس ندارد و برایم مهم نبود که هیچ از فیلم سر در نمی آورم . برایم آن "صحنه" ها مهم بود که بحمدالله تمام و کمال دریافتشان می کردم.&lt;br /&gt;بعدترها که شروع به فیلم دیدن کرده بودم بار دیگر این ساخته جناب "کوبریک" را بازهم بدون هر گونه زیرنویس جلویم نهادم و سعی کردم این بار نه از برهنگی ها که از فیلم لذت ببرم. سعی کردم که بشود و اتفاقاً هم شد. اما این لذت، این میل مبهم  دوست داشتن فیلم، جوری بود که نمی شد بیانش کرد (بعید هم میدانم که در سطور آتی بشود این کار را کرد).&lt;br /&gt;و این بار این "هم فیلم بینی" بود که مرا واردار کرد که بار دیگر بنیشنم و باز هم لذت ببرم و این بار با آن زیرنویس کذایی که گاهی از فیلم جلو می زد و گاهی جا می ماند.&lt;br /&gt;قصه " آلیس" و "بیل" شاید قصه همه ما باشد. قصه همه ماهایی که در رویاهایمان آن بهشت عدنی را تصور می کنیم که قرار است برسیمش اما "اتفاق" هایی لازم است که بشویم "بیل" آخر فیلم که تنها زار می زند و اتفاقاً می خواهد همه چیز را بگوید و اتفاقاً می خواهد از آن رویاها بیرون بیاید.&lt;br /&gt;مگر نه اینکه اتفاقی نیفتاده است؟ مگر نه اینکه نه "بیل" و نه "آلیس" هیچ کدام هیچ "خطایی" نکرده اند و مگر نه این است که فیلم بر بستری از سوءتفاهم ها شکل می گیرد. سوء تفاهم اول از قضا در آغاز فیلم است، آنجا که "آلیس" از "بیل" درباره آرایش موهایش می پرسد و "بیل" هم بر زیباییش صحه می گذارد. "آلیس" از قضا وارد آن سوء تفاهم می شود و می خواهد بداند چرا "بیل" بدون دیدن او موهایش را تایید کرده و اتفاقاً یادش نیست که او پشت سر "بیل" و روبروی یک آینه ایستاده و همانطور که "بیل" خودش را می بیند آن موها را نیز می بیند. از قضا این بار "بیل" است که به سوءتفاهم ادامه می دهد و به جای این که برای "آلیس" توضیح بدهد که چگونه موها را دیده درباره زیبایی همیشگی آلیس سخن می راند و از این جاست که سوء تفاهم ها شروع شده و تمام نمی شود مکر با آن کلمه انتهایی فیلم: "س.ک.س"&lt;br /&gt;البته که رویاهای موجود در سرهای "آلیس" و "بیل" به این سوءتفاهم ها دامن می زنند. "بیل" می خواست با آن دو مانکن تا پایان "رنگین کمان" برود، "آلیس" می خواست سرخوشی لذت بخشی با آن افسر نیروی دریایی داشته باشد، "بیل" بدش نمی آمد در خانه آن فاحشه" اتفاقی بیفتد و ... اما این اتفاق ها، این میل های مبهمی که در خواب "آلیس" فوران می زند هیچ گاه اتفاق نمی افتد . هیچ وقت ما آنجا که "رنگین کمان" تمام می شود را نمیبینیم.&lt;br /&gt;و مگر خود این اسم "Eyes Wide Shut" سوءتفاهم نیست؟&lt;br /&gt;و چقدر خواب "آلیس" آدم را یاد "آلیس در سرزمین عجایب" می اندازد؟&lt;br /&gt;و مگر می شود به آن تغییر زاویه دوربین در هنگامی که "آلیس" دارد ماجرایش (ماجرا؟) با آن افسر را برای "بیل" تعریف می کند دقت نکرد؟&lt;br /&gt;و مگر می شود به این فکر نکرد که آن نقاب ها بیشتر از آنکه نقاب باشند اتفاقاً دارند آن درون موهوم آدم ها را نشان می دهند. آن درونی که "آلیس" دوست دارد ببیند و مگر به خاطر همین نیست که آن نقاب را به جای "بیل" کنار خودش میگذارد؟&lt;br /&gt;بازهم مهمتر از آن تکرار سوالات توسط"بیل" در ابتدای فیلم و توسط "آلیس" در انتهای فیلم است. مگر نه اینکه بالاخره آن نقطه اشتراکی که برای فرار از هر سوءتفاهمی لازم است پیدا شد؟&lt;br /&gt;و مگر میشود آن "نگاه" هراسناک "آلیس" به دوربین را در انتهای فصل "مهمانی" و در حین"س.ک.س" با "بیل" به دوربین فراموش کرد که خبر از اتفاقی می دهد؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://dogflavorcoffee.blogspot.com/2010/01/blog-post_21.html"&gt;&lt;span style="color: rgb(153, 153, 153);"&gt;قهوه با طعم سگ&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3788315891653168179-1360208220728180183?l=hamfilmbini.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hamfilmbini.blogspot.com/feeds/1360208220728180183/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3788315891653168179&amp;postID=1360208220728180183&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3788315891653168179/posts/default/1360208220728180183'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3788315891653168179/posts/default/1360208220728180183'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hamfilmbini.blogspot.com/2010/01/blog-post_21.html' title=''/><author><name>.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_iSjHOhXl_EY/S1gWWUHvUDI/AAAAAAAAAHU/Qa-nGO4UiKg/s72-c/eyes_wide_shut_ver2.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3788315891653168179.post-7434270070150175206</id><published>2010-01-20T22:46:00.000-08:00</published><updated>2010-01-20T22:47:34.717-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='eyes wide shut'/><title type='text'></title><content type='html'>برخي آدم‌ها حسرت را ترجيح مي‌دهند به پشيماني، و بر عکس.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آدم‌ها ذاتاً دوست‌ دارند فکر کنند خودشان هر کاري بکنند طرف مقابلشان دست از پا خطا نخواهد کرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آقاي کوبريک حتماً قصدي داشته از اين‌که فيلم را آن طور شروع مي‌کند که سر کار خانم کيدمن، در حال لخت‌شدن، از پشت. شايد مي‌خواسته بگويد همه کارهاي ديگر اين خانم را ول کن،‌ بچسب به اين.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آدم‌ها در مواجهه با رازورزي، با اسرار،‌ تنها عمل مي‌کنند. تنها مي‌روند به مهماني رازورزانه‌اي که قرار است در آن زن‌هايي باشند که هرگز مثل آن توسط دوست هنرشناسشان ديده نشده است. تنها مي‌روند توي کوچه‌هاي شهر، بعد که برگشتند شروع مي‌کنند به هق هق کردن و اعتراف کردن،‌به سنت کليسا.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;قتل بد است. قتل نکن(سلام آقاي موسي*).&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نگارنده بار اول که هنوز وي‌سي‌دي عمرش را به دي وي دي نداده بود فيلم را با عمو، برادران و پدرش ديد. بستگان نگارنده دو دسته‌اند. عده‌اي که اين فيلم را مي‌شود ميانشان ديد و عده‌اي نه. يعني فيلم به نظرشان صحنه‌دار است. عموهايم دسته‌ي اول‌اند. پدرم از دسته دوم. يعني پدرم مي‌داند که ما چه فيلم‌هايي مي‌ديديم آن روزگار که با هم زندگي‌ مي‌کرديم. موردي هم نداشت. من و برادران يک طبقه پايين‌تر از پدرم زندگي مي‌کرديم. خط قرمز اين بود که فيلم‌هاي “صحنه‌دار” در جمع ديده‌ نشود. حالا عموي خوشحال من فيلم را گذاشته بود و مي‌گفت صحنه ندارد و خيلي قشنگ است و نيکول کيدمن دارد و تام کروز. بعد گذشت و گذشت،‌ تولرانس خانوادگي برهنگي فيلم را تحمل کرد و کرد تا رسيد به آن‌جا که آقاي تام کروز در ذهن خودش همخوابگي همسرش را با آقاي ملوان تصور مي‌کرد. بعد پدرم به عمويم گفت: مهيار! يعني فيلم را بزن جلو، يا اينکه اين چيه داري پخش مي‌کني و اين‌ها. بعد عموي ما کاملاً خوشحال‌وار داشت مي‌گفت: واقعي نيست که داره خيال مي‌کنه. اين بود خاطره نگارنده از آقاي کوبريک.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حالا اين مورد بالا چه ربطي داشت؟ خواستم بگويم کاش آدم‌ها خودشان اين‌قدر کول برخورد مي‌کردند. مي‌گفتند حالا يک دريمي بوده که بوده ديگر. چه کار داري تو، مگر مالک ذهنش هم هستي و اين‌ها. بعد اين‌قدر همين دريم‌ها روحشان را، اعصابشان را به فنا نمي‌داد. نه اينکه برسد به آن‌جا که بگويد: And no dream is ever just a dream بسط و تعميم‌اش باشد براي خودت. فقط حواست باشد هيچ کدام از اين زخم‌ها هيچ‌ وقت خوب نخواهند شد. هيچ وقت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آقاي کوبريک چه قصدي داشت از ديالوگ تام کروز و آن دو زن در مهماني: بيل: خوب، ما دقيقاً داريم کجا مي‌رويم …دقيقاً؟ گيل: جايي که رنگين‌کمان تموم مي‌شه. بيل: کجا رنگين کمان تموم مي‌شه؟ نوالا: نمي‌خواي بري جايي که رنگين‌کمان تموم مي‌شه؟ بيل: خوب، اين بستگي به اين داره که کجا باشه. گيل: خوب، بريم پيداش کنيم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آيا آقاي کوبريک قصدي داشته از اينکه اسم مغازه‌ي کاستوم فروشي رنگين‌کمان بود؟ يا صرفاً تصادف؟ بعيد است تصادفي باشد. کارگردان است،‌رييس حمهور که نيست. حواسمان به تمام آن چه در کاستوم فروشي مي‌گذرد هست؟ رنگين‌کمان جاي بدي تمام مي‌شود؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Please, Bill, no games. I was there. At the house&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;   * ربطي به يوسا ندارد، پيغمبر است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a style="color: rgb(153, 153, 153);" href="http://vaghef.moflog.com/archives/1388/10/post-879.html"&gt;شاهد قدسی&lt;/a&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3788315891653168179-7434270070150175206?l=hamfilmbini.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hamfilmbini.blogspot.com/feeds/7434270070150175206/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3788315891653168179&amp;postID=7434270070150175206&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3788315891653168179/posts/default/7434270070150175206'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3788315891653168179/posts/default/7434270070150175206'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hamfilmbini.blogspot.com/2010/01/blog-post_901.html' title=''/><author><name>.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3788315891653168179.post-8046979998119785575</id><published>2010-01-20T22:41:00.000-08:00</published><updated>2010-01-20T22:46:15.308-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='eyes wide shut'/><title type='text'></title><content type='html'>&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;&lt;span style="font-style: italic;"&gt;محض همفیلمبینی: مدحی برای آیز و واید و فیلان..&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://3.bp.blogspot.com/_w4PByFCdJHQ/S1DYMk7CgbI/AAAAAAAAAIg/eIWz7T_krH8/s1600-h/eyes-wide-shut-2-1024.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 320px; height: 226px;" src="http://3.bp.blogspot.com/_w4PByFCdJHQ/S1DYMk7CgbI/AAAAAAAAAIg/eIWz7T_krH8/s320/eyes-wide-shut-2-1024.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5427075261562782130" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;&lt;span style="font-style: italic;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;کوبریک&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;کوبریک تنها نام یک کارگردان نیست، نام یک روش است با یک الگوریتم ساده برای فرستادن پیام. کوبریک یک فرمول ساده است برای القای مفهوم.&lt;br /&gt;کوبریک یک هارمونی یکنواخت است که تنها چند ضربه دارد، اما ضربه ها کاری اند. ضربه ها به یاد ماندنی اند. او نقاشی نمی کشد، حکاکی می کند. نقاشی هزار بلا سرش می آید از پیچ وخم ذهن هریک از ما که می رود داخل.&lt;br /&gt;کوبریک یک قانون جهان شمول است. رجعت به غریزه است. گشتن به دنبال ابتکار جدید نیست، بیان طبیعت انسانی است. مگر چه فرقی هست بین ما، آن جا که از ترس دندان هایمان به هم می خورد چاقو را می گیریم دستمان ، آن جا که همه مان وحشی می شویم و با تبر به جان در می افتیم، مادر می شویم و بچه مان را قایم می کنیم و خودمان به صرافت جنگیدن می افتیم برای بقا، وقتی قدرت می خواهیم تا مرزی که می خواهیم با یک دکمه دنیا را نابود کنیم. نه از ترس که زخم تحقیر می خواهیم تمامش کنیم، یا چشمانمان را می بندیم و شلیک می کنیم، نه از ترس که از خشم و چه ندامتی است کشتن زنی که جنگ در سرنوشتش بوده است حتی اگر بغل دستی ات را او به جهنم فرستاده باشد، یا آن جا که دخترکی دل پیرمان را می برد یا وقتی رویا می سازیم از خودمان و تخت و دیگری...&lt;br /&gt;کوبریک هم مثل همه قضایا از اصول استفاده می کند؛ به یادماندنی ترین داستان حقیقت است حتی اگر چندش آور ترین آن باشد.&lt;br /&gt;کوبریک یک تابع ساده است برای ایجاد اشباع. اگر می خواهی متنفرشان کنی، نشانشان بده و بعد دوباره نشانشان بده، نشانشان بده و باز هم و باز هم ... تا وقتی دستشان را بیاورند بالا و بگویند دیگر بس است، و حالا تنها کاری که باید بکنی این است که دوباره نشانشان بدهی...&lt;br /&gt;حالا ما دوباره برداشته ایم و این فیلم را دیده ایم، نیازی نبود اصلا دوباره ببینمش بعد از پنج سال، حفظ بودیم تک تک صحنه ها را. دایالوگ ها را هم بگی نگی و چیزی که کاملا یادمان بود، آن تمام شدن فیلم با f.u .c.k بود. اما برای من یک ضرب المثل است آن جا که:&lt;br /&gt;&lt;div dir="ltr"&gt;&lt;br /&gt;---:Because l' m a beautiful woman&lt;br /&gt;only reason any man ever wants to talk to me&lt;br /&gt;because he wants to fuck me. ls that what you' re saying?&lt;br /&gt;---: l don't think it's quite that black and white&lt;br /&gt;but l think we both know what men are like.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;کروز&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به معنای کلمه برهنه است. با شما شوخی ندارد. صاف و پوست کنده خود بعضی وقت هایتان را می گذارد جلوی چشمتان. خودتان را که می گذارد جلویتان، نشانتان می دهد که تا دیگرانی نیایند و به زور برهنه تان نکنند، بیدار نمی شوید. او حس یک مرد است، حس حسادت یک مرد که هزاران بار مخرب تر از آن حسادت معروف زن هاست. یک مرد می تواند به یک رویا هم حسادت کند، به یک خیال، به یک خواب؛ نیازی به همخوابگی شریکش ندارد برای حسادت.&lt;br /&gt;اگر شما هم مثل خیلی های دیگر فیلم را دیدید و برای دیگرانی که تعریفش کردید گفتید:" فیلم در باره تلاش مردی برای خیانت به زنش بود..." اشتباه کرده اید. داستان ما در باره خیانت نیست، درباره حسادت هم نیست، درباره زیاده خواهی هم نست، تنوع خواستن؟ نه آن هم نیست، در باره رنج است، رنج از خیانت.&lt;br /&gt;داستان در باره یأس است. یأَس از گشتن دنبال عشقی که در خودت سراغ داشتی و حالا پیدایش نمی کنی. داستان در باره بیان محاکمه درونی ات به شریکت است.&lt;br /&gt;داستان در باره بهانه است. بهانه هایی که می گردی تا پیدا کنی که خیانت کنی. نه، برای تو خیانت نیست. یک تجربه جدید است که به خودت می گویی محروم بوده ای و شریکت لذتش را می برده و بعد کمی که فکر کنی لذت شریکت، یک بهانه است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-style: italic; color: rgb(102, 102, 102);"&gt;{...}من خیانت می کنم، به خودم خیانت می کنم، همه ی آدم ها خیانت می کنند بعد می گردند و برایش دلیل پیدا می کنند. اما من به سختی دلیل پیدا می کنم و به راحتی ردشان می کنم.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-style: italic; color: rgb(102, 102, 102);"&gt;من خیانت می کنم، به خودم خیانت می کنم و بعد خود را در یک محاکمه ی ذهنی محکوم می کنم.{...}&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-style: italic; color: rgb(102, 102, 102);"&gt;رنج خیانت هزار و یک زبان دارد. زبان گریستن بدون اشک، زبان خیره شدن به دیوار، زبان پنهان کردن صورت توی شکم نه چندان نرم بالشی پرشده با پر غاز و زبان لودگی. هر کدام از این زبان ها ویژگی های خودشان را دارند سرت را که می کنی توی بالش مأیوسانه سعی می کنی نبینی. اما وقتی خیانت می کنی و به خاطرش رنج می بری با چشم نمی بینی، نه که با چشم نبینی، حتی اگر چشمت را هم ببندی باز هم می بینی. زبان لودگی بدترین زبان است. رنج خیانت با زبان لودگی یعنی دردی مضاعف. هم رنج می کشی، هم وانمود می کنی رنج نمی کشی{....}&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-style: italic; color: rgb(102, 102, 102);"&gt;بهار 63 _مجتبا پورمحسن&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;کیدمن&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آن لایه های آخر را که مردان کمی بوده اند که دیده اند را باید زنی بیاید و بگوید که بتوان نوشت، آن هم زنی که عذاب رویایش با او چنین کند که بیاید به اعتراف برای مردش.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-style: italic; color: rgb(102, 102, 102);"&gt;{...}زن به راحتی مرد به رختخواب ممنوعه نمی رود. این یک اتهام نیست، یک ضعف نیست، یک بیماری نیست، یک نشانه از تفکر مردسالار نیست، یک نقطه ی قوت هم نیست، یک امتیاز هم نیست، این یک واقعیت آماری ست که شاید یک میلیون سال تاریخ باعثش باشد، شاید خودخواهی اعراب، شايد ژنتيك و شاید هم هزاران فاکتور دیگر، اما برمبنای آن چیزی که من و شما در اطرافمان می بینیم، با کنار گذاشتن هزاران هزار استثنا، هنوز هم زن به راحتی مرد به رختخواب ممنوعه نمی رود. {...}&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-style: italic; color: rgb(102, 102, 102);"&gt;تعمیم دادن رابطه ی متعهدانه به عنوان خط کشی برای اندازه گیری صحت روابط زن و مرد همانقدر اشتباه است که رد کردن یکسره و کلی تعهد بوی نادانی دارد. آدم ها در نهایت بر مبنای منافعشان حرکت می کنند، این منافع صرفن مادی نیست، شاید کسی متعهد بماند چون حالش را بهتر می کند، شاید چون زندگی اش را آرام تر می کند، شاید هم چون آینده اش را ایمن می کند. آسمانی ترین تلقی از تعهد همان سبک عاشقانه یا ناخودآگاه آن است که بر خلاف ظاهرش یک احساس بسیار بسیار یک نفره تلقی می شود. درست که در بسیاری مواقع این وفاداری بر مبنای رفتارهای متفابل شکل می گیرد، اما در نهایت، این مدل از تعهد یک احساس و یک رفتار بسیار بسیار درونی ست، بنابراین برای شخص روبرو مسئولیت ساز، حریم ساز و تعهد ساز نخواهد بود. اگر شما تعهدتان را برای تعهد داده اید که هیچ، معامله سرگرفته و بسیار هم محترم است و بسیار هم رایج است و اتفاقن گاهی خوب کار می کند، اما اگر تعهد را برای دل خودتان داده اید، باید آمادگی هر آینده، هر اتفاقی را داشته باشید و این از نگاه من همان جنبه ی خطرناکی ست که تعهد خودخواسته را لذتبخش و باردار می کند، وزن دار می کند و لذت امروز را هی تلنگر می زند. ولي به هر حال انتخابی ست که هیچ الزامی به تبلیغ، ترویج یا حمایت ندارد.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-style: italic; color: rgb(102, 102, 102);"&gt;من فکر می کنم آن چیزی که خیانت را معنادار می کند تعهد قراردادی ست و نه سبک خودخواسته. از طرف دیگر شاید آدم ها ضربه های کاری تر را از تعهد خودخواسته می خورند چون الزامات این سبک وفاداری می تواند خیلی عمیق تر باشد.{...}&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://blog.35dg.com/"&gt;&lt;span style="font-style: italic; color: rgb(102, 102, 102);"&gt;کیوان سی و پنج درجه&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;***یک زمانی در وبلاگستان یک بحثی در گرفت که مبدأش کیوان بود. خالی از نکته نیست که اگر دوباره آن جریان را بخوانید.من تنها مبدأش را می گذارم، می توانید پیگیر شوید بقیه بحث را در بقیه وبلاگ ها.&lt;br /&gt;http://blog.35dg.com/?id=1938&lt;br /&gt;http://blog.35dg.com/?id=193&lt;br /&gt;و البته کامنت دانی ها هم جالبند برای خواندن.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://autist-count.blogspot.com/2010/01/normal-0-false-false-false.html"&gt;&lt;span style="color: rgb(153, 153, 153);"&gt;اتیست&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3788315891653168179-8046979998119785575?l=hamfilmbini.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hamfilmbini.blogspot.com/feeds/8046979998119785575/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3788315891653168179&amp;postID=8046979998119785575&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3788315891653168179/posts/default/8046979998119785575'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3788315891653168179/posts/default/8046979998119785575'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hamfilmbini.blogspot.com/2010/01/blog-post_6040.html' title=''/><author><name>.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_w4PByFCdJHQ/S1DYMk7CgbI/AAAAAAAAAIg/eIWz7T_krH8/s72-c/eyes-wide-shut-2-1024.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3788315891653168179.post-220719217238161399</id><published>2010-01-20T17:08:00.000-08:00</published><updated>2010-01-20T17:23:02.490-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='eyes wide shut'/><title type='text'>خوردن میوه‌ی ممنون و ورود به دوزخ</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;خوردن میوه‌ی ممنوع و وارد شدن به دروزخ&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://4.bp.blogspot.com/_QSSEb19hFrA/S1eq3wQPOCI/AAAAAAAABPM/rzOEgDCVWmw/s1600-h/eyes_wide_shut.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 400px; height: 320px;" src="http://4.bp.blogspot.com/_QSSEb19hFrA/S1eq3wQPOCI/AAAAAAAABPM/rzOEgDCVWmw/s400/eyes_wide_shut.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5428995750640957474" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;فصل چهارده دقیقه‌ای گفت-و-گوی آلیس هارتفورد (نیکول کیدمن) و همسرش بیل (تام کروز) نمونه‌ی واضحی از اجرای صحنه مبتنی بر زمان تداومی است. با آنکه صحنه از نظر مکانی در محدودیت کامل می‌گذرد، اما میزانسن‌های متنوع کوبریک با اجرای دقیق بازیگران، به‌ویژه نیکول کیدمن که شکل‌های گوناگونی از اجرا (دیالوگ در حالت‌های ایستاده، نشسته و حالت‌های گوناگون از قبیل آرامش و پرخاش و ریشخند و بغض) را با مهارت به‌نمایش می‌گذارد، سبب می‌شود تا این صحنه را به‌شکل عنصری پیوسته و نقطه‌ی عطفی ماندگار در کارهای کوبریک ببینیم. تداوم زمانی نماها به‌لحاظ ریتم به‌گونه‌ای است که کم‌تر بیننده‌ای با صدای تلفن در پایان این صحنه از اتمام آن احساس تأسف نمی‌کند! از اینجا به بعد، فیلم دو گرایش عمده‌ی زمانی را دنبال می‌کند: نخست فضای ذهنی بیل که تحت تأثیر اعتراف آلیس برایش ساخته شده و دوم، پیوسته‌گی رؤیاوار فضای محرمانه‌ای که او ناخواسته بدان وارد شده است. این دو مسیر به‌تدریج در هم حل می‌شود: رؤیای آلیس به همان واقعیتی بدل می‌شود که بیل با آن برخورد می‌کند، و آلیس حکم یکی از زنان همان مهمانی را پیدا می‌کند. نقابی که بیل در اواخر فیلم روی بالش‌اش در کنار آلیس خفته می‌یابد، بیان‌گر انطباق زندگی کابوس‌وار او با رؤیای آلیس است. زمان درونی در واپسین اثر کوبریک متکی به روایت‌های ناتمام و ابهام‌آمیزی است که ما را به خرده‌پیرنگ‌های فیلمنامه‌های مدرن بازمی‌گرداند. در موقعیتی استثنایی، زمان در ذهن بیل از طریق فلش‌بک آلیس به راه می‌افتد و از فرم واقع‌گرایانه خارج می‌شود، سپس از راه صحنه‌های مهمانی به شکل واقعیت کابوس‌وار خودنمایی می‌کند و دست‌آخر به وضعیت اولیه باز می‌گردد. در حقیقت، فصل پایانی فروشگاه را باید قرینه‌ی همان فصل چهارده دقیقه‌ای دانست؛ جایی که زمان و مکان و رخدادها «ظاهرن» به حال اولیه بازمی‌گردند، اما همه‌چیز تغییر کرده است. کوبریک به‌شکلی واضح از رابطه‌ی کروز و کیدمن در جهت برون‌فکنی کامل و برداشته شدن پرسونای هردو شخصیت بهره گرفته است.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;در این مسیر، استفاده از صحنه‌های بسیار مفصل (به‌لحاظ زمان‌بندی) از قبیل مهمانی آغازین، مکالمه‌ی آلیس و بیل، فصل مراسم در قصر، گفت-و-گو با نیک (تاد فیلد) و دیکتور (سیدنی پولاک)، فیلم را به فرم اپرایی نزدیک کرده و امکان مکث بر جزییات هر صحنه را افزایش داده است. فیلم از جهتی دیگر نیز در کار کوبریک بی‌مانند است: او این‌بار داستان آرتور شنیتسلر را از وین دهه‌ی ١٩٢٠ به نیویورک معاصر می‌آورد و بدین‌سان، ایده‌ی بازسازی تاریخی را (برخلاف بری لیندون) به‌طورکلی کنار می‌گذارد. ریتم و پیوسته‌گی صحنه‌ها فرم کابوس‌وارشان را تشدید می‌کند و باعث می‌شود که قدم‌زدن ساده‌ی بیل در خیابان یا راه‌یابی‌اش به هر فضای داخلی (چه آن قصر پررمز-و-راز باشد و چه اتاق خواب خانه‌ی خودش) حکم رازی سربه‌مهر و ناگشودنی را بیابد.&lt;br /&gt;با این فیلم، کوبریک تلخی همیشه‌گی‌اش را به دنیای درونی شخصیت‌ها برد؛ طنز زهرآگین‌اش را (البته به‌جز فصل فروشگاه رنگین‌کمان) کنار گذاشت و تعادل میان یک ملودرام «زن و شوهری» و یک داستان جنایی در باب خوردن میوه‌ی ممنوع و واردشدن به دوزخ (به‌جای بیرون شدن از بهشت) را برقرار کرد. کاری که بدون تسلط بر ریتم و اجرا می‌توانست فیلم را به اثری بی‌سر-و-ته درباره‌ی کنجکاوی بی‌دلیل یک پزشک  ناشی به یک مجموعه‌ی شبه‌فراماسونری تبدیل کند.&lt;br /&gt;کوبریک به دنیای درونی شخصیت‌هایش جنبه‌ای عینی بخشید و بی‌آنکه نگران «قطعیت» روایت و سرانجام شخصیت‌هایش باشد، موفق شد میان درون‌گرایی افراطی آثار مدرن و فرم جست-و-جوگرانه‌ی داستان پلیسی هم‌خوانی مناسبی بیابد. همچنین میان رؤیا/کابوس و واقعیت؛ و همین‌طور میان والسی از شوستاکوویچ و قطعه‌ی راک پرسر-و-صدایی از کریس آیساک!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;بریده‌ای از مقاله‌ی «استنلی کوبریک و مسأله‌ی زمان»، سعید عقیقی، هفته‌نامه‌ی سینما، ١٨ آبان ٨٧&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3788315891653168179-220719217238161399?l=hamfilmbini.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hamfilmbini.blogspot.com/feeds/220719217238161399/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3788315891653168179&amp;postID=220719217238161399&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3788315891653168179/posts/default/220719217238161399'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3788315891653168179/posts/default/220719217238161399'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hamfilmbini.blogspot.com/2010/01/blog-post_8630.html' title='خوردن میوه‌ی ممنون و ورود به دوزخ'/><author><name>Bamdad Km</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://2.bp.blogspot.com/_QSSEb19hFrA/Sy_9RpLmY4I/AAAAAAAABNY/dqAdl_CaVDg/S220/IMG_13177.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_QSSEb19hFrA/S1eq3wQPOCI/AAAAAAAABPM/rzOEgDCVWmw/s72-c/eyes_wide_shut.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3788315891653168179.post-3129419379424718970</id><published>2010-01-20T12:15:00.000-08:00</published><updated>2010-01-20T12:24:24.393-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='eyes wide shut'/><title type='text'></title><content type='html'>&lt;strong&gt;نامه‌ی سرگشاده به سلبریتی‌های گودر، از نقطه‌عزیمتِ آیز واید شات&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اولین باری که آیز واید شات را دیدم، بچه‌دبیرستانی‌ای بودم در شهر خون و قیام. تازه داشت چشم و گوشم باز می‌شد و دوسه تا فیلم صحنه‌دار دیده بودم. با اینترنت هم همان روزها آشنا شده بودم و گاه‌گداری توی سایت‌های پـورنو سرک می‌کشیدم. از طرف دیگر، چند وقتی بود که برنامه‌های «سینما چهار»طور تلویزیون را تماشا می‌کردم و هوا برم داشته بود که «وه، سینمامنی که منم!»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;رفیقم وقتی می‌خواست سی‌دی آیز واید شات را به‌م بدهد، گفت «این فیلم اصولن درباره‌ی مقوله‌ی سکس در هالیوود ساخته شده است!» خب، البته اشتباه می‌کرد، اما به هر حال، من با چنین دیدی و با چنان چشم و گوشی نشستم پای فیلم. واضح است که آیز واید شات را اگر دل به داستانش بدهی -حتی در پانزده‌شانزده سالگی- نمی‌توانی فانتزی چندانی برای خودارضایی پیدا کنی. تلخی داستان نمی‌گذارد بدن بی‌نقص خانم کیدمن به دلت بچسبد. سیاهی فضا اجازه نمی‌دهد برجستگی‌های خانم‌های توی مهمانی را صفا کنی. و خلاصه اینکه فیلم بدجوری می‌خورد توی ذوقت. و خورد. اما با همه‌ی داغاداغ بودن آن زمانم، روحیه‌ی معنوی‌پسندم (که این هم مال همان موقع بود) هیچ با کلمه‌ی آخر فیلمنامه‌ی آقای کوبریک (فاک) جور در نیامد. یعنی نفهمیدم که چرا ته فیلم چنان استادی از سینما -که همه می‌گفتند- چنین حکایتی از زندگی باید برجسته شده باشد. همین شد که سی‌دی را با نارضایی تمام به رفیقم پس دادم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سال‌ها گذشت. من از قم درآمدم. آدم‌ها را دیدم. برای خودارضایی‌های نوجوانانه -و بعدها جوانانه- ام سوژه‌های بهتری جور کردم و بی‌خیال آن تصاویر دل‌انگیز شدم. بیست‌و‌دوسه سالم بود که یک بار دیگر، فیلم را از همان رفیق قرض گرفتم و تماشا کردم. این بار بیشتر غصه خوردم. نه که روابط و زیر و بم ماجراهای خیانت‌محور فیلم را -آن طور که سر هرمس و آیدا کارپه دودم تعریف کرده‌اند- فهمیده باشم ها، نه. اما تلخی نگاه‌ها و حرف‌ها را بیشتر فهمیدم و ضمنن، تا حدودی درک کردم که چرا آقای کوبریک، فیلم را آن‌طور تمام کرده. با این حال، باز هم چندان دوست نداشتم، آیز واید شات را. دلیلش را حالا یادم نیست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سرانجام، دوسه هفته پیش که سر هرمس گفت می‌خواهیم آیز واید شات را هم‌فیلم‌بینی کنیم، چو بید بر سر ایمان خویش لرزیدم که «ای وایِ من! چه کنم که فیلم را ندارم و این‌ها می‌خواهند هم‌فیلم‌بینی‌اش کنند؟» یعنی می‌دانی از چی ترسیدم؟‌ از اینکه بنشینید ریز و پیز ماجراهای فیلم را بریزید روی دایره و همه‌ی زهرش را بگیرید، آن هم وقتی که من هنوز نتوانسته‌ام سر صبر، آیز واید شات را برای دلِ خودم ببینم و حظّش را ببرم. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;می‌گویند آدمیزاد از هرچی بترسد، سرش می‌آید. فیلم را نداشتم و فرصت تهیه‌ش هم نشد، و شد آنچه نباید می‌شد. سر هرمس و آیدا نشستند زیر و بالای فیلم را یکی کردند و تمام اسرار کشف‌کردنی‌اش را شرح و بسط دادند و من هم نتوانستم جلوی خودم را بگیرم که یادداشت‌هاشان را نخوانم. این شد که من‌بنده، برای همیشه از نعمتِ حظّ بکر بردن از حاصل عمر آقای کوبریک محروم شدم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حالا همه‌ی این صغرا-کبراها را ردیف کردم که چه؟ که بگویم از ما گذشت، اما حواستان باشد که چنین ظالم‌هایی هستید، شما سلبریتی‌های گودر. چنین لذت‌های غیرقابل‌تکراری را از ما جماعتِ همیشه‌مخاطب دریغ می‌کنید. و نصیحتتان کنم که نکنید باباجان‌ها! نکنید. الملک یبقی مع الکفر، و لایبقی مع الظلم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.google.com/reader/item/tag:google.com,2005:reader/item/0f6c262d23869350"&gt;شاعر مسلک&lt;/a&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3788315891653168179-3129419379424718970?l=hamfilmbini.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hamfilmbini.blogspot.com/feeds/3129419379424718970/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3788315891653168179&amp;postID=3129419379424718970&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3788315891653168179/posts/default/3129419379424718970'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3788315891653168179/posts/default/3129419379424718970'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hamfilmbini.blogspot.com/2010/01/blog-post_7878.html' title=''/><author><name>Ayda</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3788315891653168179.post-6550009966554432675</id><published>2010-01-20T10:44:00.000-08:00</published><updated>2010-01-30T04:34:01.516-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='هم‌فیلم‌بینی'/><title type='text'></title><content type='html'>تو اين شبای دور هم جمع شدنامون به طور پراکنده از آيزوايد شات حرف زديم. بعد اين‌جوری بود که اکثر بچه‌ها حرف داشتن برا زدن. اما وقتی ازشون می‌پرسی چرا اينا رو نمی‌شينی بنويسی، جواب می‌دن آخه من که نمی‌تونم اين‌جوری بنويسم، يا آخه همه‌ی گفتنی‌ها رو شما نوشتين ديگه، من هر چی بگم تکراريه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بنابراين آدم احساس رسالت می‌کنه که يه بار ديگه کانسپت اوليه‌ی اينجا رو يادآوری کنه. قرارمون اين بود بشينيم يه فيلمو با هم ببينيم، حالا نه باهمِ باهم، هر کدوم تو خونه‌ی خودمون -سلام تجربه‌ی باهم‌بينیِ ورکمايستر فيلان- و در موردش هر چی به ذهن‌مون می‌رسه بنويسيم، درست انگار دور هم نشسته‌يم و داريم گپ می‌زنيم. قرار هم نيست که همه‌مون با ادبيات آن‌چنانی بنويسيم يا نقد حرفه‌ای کنيم يا فيلان، قراره هر چی حس می‌کنيم رو بنويسيم. و اصن بحث اين بود که مطالب اتوکشيده که اين‌همه اين‌ور اون‌ور هست راجع به هر فيلمی، آدم اما دوست داره ورسيون‌های شخصی رفقاش رو، پی‌.او.‌وی.های شخصی‌شونو بخونه، چيزی فراتر از ريويوی فيلم. و برای اين مدل نوشتن، نه لازمه نويسنده باشی، نه منتقد، نه هيچ چيز ديگه. نه رقابتی در کاره، نه پای آبرو و حيثيتی. کافيه فيلم رو ببينی و هر چی دوست داری راجع بهش بنويسی. همين. بعد کجای اين قضيه ترس‌ناکه اون‌وقت؟!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بعدتر اين‌که يکی از رفقا می‌گفت من به‌شخصه با اين که قريب به ده بار اين فيلمو ديده‌م و خط به خط‌ش رو حفظم، با اين‌حال باز هم به فلان نکته‌ای که فلانی اشاره کرده دقت نکرده بودم. می‌خوام بگم حالا نه که حتمن بايد هر نوشته‌ای به يه سری نکات جديد اشاره کنه، نه؛ اما قطعن تو اين روايت‌های شخصی يه سری ديدگاه‌های شخصی هم هست که تا حالا به ذهن من و تو نرسيده، و می‌تونه کم‌اهميت يا پراهميت، اماجذاب باشه به هر حال. اينه که از نوشتن نترسيد آقاجان، از نوشتن نترسيد.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3788315891653168179-6550009966554432675?l=hamfilmbini.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hamfilmbini.blogspot.com/feeds/6550009966554432675/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3788315891653168179&amp;postID=6550009966554432675&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3788315891653168179/posts/default/6550009966554432675'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3788315891653168179/posts/default/6550009966554432675'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hamfilmbini.blogspot.com/2010/01/blog-post_4087.html' title=''/><author><name>Ayda</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3788315891653168179.post-3915449618636617566</id><published>2010-01-20T01:55:00.000-08:00</published><updated>2010-01-20T01:56:27.127-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='eyes wide shut'/><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div style="text-align: center; "&gt;&lt;b&gt;If [we] men only knew&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center; "&gt;&lt;b&gt;&lt;br /&gt;&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://www.nicolekidmanunited.com/NicoleKidmanFilmography/FilmoEyesWideShut_L1.jpg"&gt;&lt;img src="http://www.nicolekidmanunited.com/NicoleKidmanFilmography/FilmoEyesWideShut_L1.jpg" border="0" alt="" style="display: block; margin-top: 0px; margin-right: auto; margin-bottom: 10px; margin-left: auto; text-align: center; cursor: pointer; width: 267px; height: 595px; " /&gt;&lt;/a&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;1. این حالتی را که آدم‌های eyes wide shut مدام در جوابِ هم، سوال را تکرار می‌کنند، درست همان حالت غریبی است که وقتی می‌خواهی از فیلم بنویسی به سراغت می‌آید: یک جور درمانده‌گیِ لحظه‌ای، یک‌جور هی فرصت‌گرفتن از خودت، دیگری برای جواب‌دادن، نوشتن. برای پاسخ‌دادن به حجم سوال‌های طاقت‌فرسا و بنیادینی که جابه‌جا در فیلم برایت مطرح شده و تو طفره رفته‌ای تا جایی که توانسته‌ای، از روبه‌روشدن با آن‌ها. اما لابد یک جاهایی هم هست مثل زنده‌گی، که باید مثلِ آقای دکتر بیل هارفوردِ درمانده و بی‌چاره، به بالینِ این صفحه‌ی سفید بیایی و بگویی I will tell you everything و بعد با چشم‌های پریشان خودت را تماشا کنی و انتظار بکشی.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;2. «وقتی آقای کوبریک با آن عظمتش آخرین فیلم عمرش را با کلمه‌ی fuck تمام می‌کند لابد یک چیزی می‌دانسته دیگر!» این را البته آقای لاغر می‌گوید.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;3. اولین سکانس فیلم روایت لباس‌پوشیدن و حاضرشدن بیل و آلیس برای مهمانی ویکتور زیگلر است. این را اما داشته باشید تا نوبتش بشود. عجالتن سرهرمس باید به آن چند ثانیه‌ قبل‌ترش اشاره کند که درست بعد از تمام‌شدن تیتراژ مختصر فیلم، روی همان امتداد والس شوستاکویچ، آلیس/نیکول کیدمن لباس سیاهش را با گام‌هایی شبیه رقص والس از تنش می‌سراند و سرتاپا برهنه می‌شود. پشت به دوربین. سوال: این چند ثانیه از کجای فیلم در آمده و این‌جا، درست در افتتاح فیلم نشسته؟ نکند باید برای خودمان خیال کنیم که فیلم با عریانی آغاز می‌شود، با لخت‌شدن در مقابل دوربین، با کناررفتن حجاب و رفتن یک‌راست سراغ همه‌ی آن‌ چیزهایی که معمولن پشتِ پارچه‌ای، پرده‌ای، چیزی پنهان هستند. زیبایی‌شناسی والس را هم لابد باید لحاظ کنیم، فرق دارد عریان‌شدن با عریان‌شدن، ها؟&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;4. بعد از ده سال، هنوز هم سکانس ماریجوانا کشیدن بیل و آلیس و کل دیالوگ‌های این فصل آزاردهنده است. جوری که دوبار مجبور می‌شوم فیلم را پاز کنم، بروم روی تراس، هوای تازه استنشاق کنم و سیگار بکشم. سوال: چرا؟ چرا آلیس این کار را با بیل می‌کند؟ مگر نمی‌داند تعریف‌کردن این جور چیزها، این جور وسوسه‌ها، با چه قدرتی می‌زند کل تاریخ را منهدم می‌کند. مگر حواسش نیست با روایتِ یک خاطره که می‌توانسته اصلن وجود نداشته باشد، چه‌طور ساختار ذهنی بیل را برای همیشه از هم خواهد پاشید. به دیالوگ‌ها برگردیم. به آن جایی که آلیس از آن دو زنی می‌پرسد که در مهمانی زیگلر آویزانِ بیل شده بودند. ظاهرن حسادت نقطه‌ی شروع این فصل است. اما چه‌طور باور کنیم حسادتِ آلیس را وقتی خودش قبل از این که حتا بیل را ببیند با آن دو زن، با طنازی و دلبریِ بی‌سابقه‌ای با آن مردکِ مجارستانی می‌رقصد. انگار که اصلن آمده که از هر مردی که شد، دلبری کند. آمده که شیطنت کند. تازه گرماگرمِ آغوشِ تاجرِ مجار است که بیل را می‌بیند مشغول صحبت با آن دو زن. لابد نقطه‌ی شروعِ مجادله‌ی اتاق خواب را اشتباه گرفته‌ایم. به عقب‌تر برگردیم. جایی که درست بعد از آن چند ثانیه‌ی بندِ سوم، آلیس از روی توالت بلند می‌شود و نظر بیل را درباره‌ی آرایش موهایش می‌پرسد. وقتی که بیل بدون این که حتا نگاهی بیندازد، موهای آلیس را تحسین می‌کند. دیالوگ‌های این چند ثانیه ساده‌تر از آن هستند که به چشم بیایند. در هر تاریخِ دونفره‌ای هم بارها اتفاق افتاده‌اند. بیل در جوابِ آلیس که تو حتا نگاه هم نکردی، می‌گوید چون تو همیشه زیبا هستی. درست همین‌جا صبر کنید. مکث کنید. کل فیلم از همین جا آغاز می‌شود. کل تراژدی هم.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;5. دیده‌نشدن، آن جور که باید دیده‌نشدن، ستایش نشدن، آن جور که باید ستایش‌نشدن، به طور خصوصی، علی‌الخصوص، شخصی، موردی، تحسین‌نشدن.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;6. می‌بینید؟ آلیس درست ابتدای فیلم جلوی دوربین برهنه شده تا زیباییِ بی‌مانندش را به رخ ما بکشد. شغل بیل اقتضا می‌کند که هر روز تماشاچی برهنه‌گیِ زن‌های زیادی باشد. دوربینِ آقای کوبریک جوری روسپیانِ مجلس بالماسکه (اورجی) را نشان‌ می‌دهد که آن برهنه‌گیِ تام و تمام از هر زیبایی‌ای بری است. در تدوینِ موازی صحنه‌هایی از مطب بیل و خانه‌اش، برهنه‌گیِ مریض‌ها و آلیس با هم مقایسه می‌‌شوند. سوال: آلیس، بدنش، زیبایی‌اش، برای بیل علی‌السویه شده؟ تکراری شده؟ رفته گم شده لابه‌لای آن همه برهنه‌گیِ هرروزه‌ی شغلی‌اش؟ سوال: درد آلیس همین است؟&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;7. گاهی صلح و آرامش نقطه‌ی مقابل حقیقت نیست، گاهی یک رویا، صرفن یک وسوسه، یک خیال می‌شود بزرگترینِ دشمنِ صلح و آرامش.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;8. سوال: سفر اودیسه‌وار بیل برای جنگیدن، برای کنارآمدن با توهمِ خیانتِ آلیس است؟ برای انتقام؟ برای هضم‌کردن آن تصویرِ مبهم و خاطره‌گونه‌ی آبی‌رنگِ درهم‌آمیختنِ افسر نیرودریایی و آلیس که شاید اصلن وجود خارجی نداشته؟ برای فرورفتن در خودش؟ برای سرزدن به اعماقِ ناخودآگاهش که به شکل کل آن فصل بالماسکه درآمده است؟ برای ناگهانِ سرکشیدنِ شوکرانِ آگاهی؟&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;9. مانیفستِ فیلم همان چند خط دیالوگِ آخرِ آلیس و بیل است. آلیس و بیل‌ای که صرفن آلیس و بیلِ فیلم آیزوایدشات نیستند. نماینده‌اند. فرقی نمی‌کرد چندان هم که آن چند خط دیالوگ بعد از دقیقن آن یک‌شبانه‌روز کذایی باشد یا نه. بیل می‌توانست تجربه‌ نکرده باشد آن ماجراها را و باز هم همین‌جا ایستاده باشد جلوی آلیس و حرفش را بزند که And no dream is ever just a dream. سوال: اتفاق پس کجا افتاده؟ چرا افتاده؟&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;10. عنوان این پست می‌توانست این‌ها باشد: در خدمت و خیانتِ زوج‌بودن، متعهدبودن، متاهل‌بودن. می‌شد باشد: خرده‌جنایت‌های زناشوهری. می‌شد حتا برهنه‌گی باشد عنوانش، به همین خلاصه‌گی.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;11. وقتی قرار شد این فیلم بشود فیلمِ هم‌فیلم‌بینی، سرهرمس بیش‌تر از هرچیز مشتاق بود حرف‌های آدم‌هایی را بخواند که درگیر رابطه‌ی دائم نیستند. درگیر خرده‌خراش‌های ناگزیرش. وگرنه که کدام‌مان، از مایی که تجربه کرده‌ایم بودن، زیادبودن، زنده‌گی‌کردن و زندگی‌کردن با آدمی را، هستیم که به عینه نبوده باشیم در میانه‌ی همین دغدغه‌ها، وسوسه‌ها، رویاها و کابوس‌ها. این جوری است که می‌گویم آلیس و بیل نماینده‌اند وقتی با هم حرف می‌زنند. باید باشی میانه‌ی زندگی تا تک‌تک دیالوگ‌ها را از زبانِ خودت و یارت شنیده باشی. تا حالا که تماشا می‌کنی همان جنس جمله‌ها را روی مونیتور، پرده‌ی سینما، از دهانِ خانم کیدمن و آقای کروز، خودت را هم تماشا کرده باشی. لم داده باشی عقب و درمانده‌گیِ بیل را ببینی وقتی آن طور کلمه‌ها بی‌هوا و خام و بچه‌گانه و بی‌چاره از دهانش خارج می‌شد. وقتی سیلابِ واژه‌های آلیس را می‌بینی که چه‌طور سر راهش تمام نظم نمادینِ نهاد خانواده و تعهد و وفاداری را می‌شوید و با خودش می‌برد. باید بتوانی ببینی این انهدامی که آلیس کلنگ اولش را می‌زند تا کجاها خطِ ترک‌اش می‌رود. و در نهایت، کجاها باید و چه‌طور، که التیام پیدا کند. که اصلن این قلم التیام‌ها فرقش چیست با التیام‌های دیگر. بعله آقا، فرق دارد التیام با التیام هم.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;12. رویای اورجیِ آلیس را باید گذاشت کنارِ اورجیِ بالماسکه‌ی بیل. یونگ در برابر فروید!&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;13. اگر تراژدیِ آلیس و بیل با دی‌دریمِ آلیس آغاز می‌شود، سفرِ بیل به ناخودآگاهش در قالب مهمانی بالماسکه را باید واکنشی به آن محسوب کرد. واکنشی بیرونی، مردانه، عملی. اما در نهایت ‌دایره‌ با رویای دیگری از آلیس بسته می‌شود. می‌خواهم بگویم شیوه‌ی تعامل مرد و زن در این فیلم این همه از دو جنس متفاوت است. یکی از رویایش حرف می‌زند، از چیزی که به واقع اتفاق نیفتاده (هه، مگر فرقی هم می‌کند؟) از دنیای ذهنیِ بزرگ و شاملش حرف می‌زند، صرفن. در کل ماجرا تنها جایی که آلیس را در کنشی مرتبط با مضمونِ خیانت می‌بینیم، همان رقصی‌ست که در آغوش تاجر مجارستانی می‌کند. باقی در جایی اتفاق می‌افتد، در جایی زندگی‌اش را، قصه‌اش را بازی می‌کند که این‌جا نیست. ملموس نیست. به همین دلیل هم نامحدود است. خطرناک است. اصلن فاجعه را می‌سازد. چیزهای ناموجود همیشه وهم‌ناک‌ترند، ترسناک‌تر هم. غیرقابل پیش‌بینی و کنترل‌تر هم. خوابی که آلیس برای بیل تعریف می‌کند، قدرت ویران‌گری و اثرگذاری‌اش روی مرد، کم از وسوسه‌ای که در بیداری از آن حرف می‌زند ندارد. بی‌خود نیست که تمام کنش‌های بیل، عکس‌العمل‌های مذبوحانه‌اش در برابر همان چند دقیقه‌ای که آلیس با لباس زیر نشسته پای پنجره، برایش از وسوسه‌ی رفتن به رختخواب مردی می‌گوید که به خاطر همان یک‌ دم‌اش، می‌توانسته کل زندگی‌اش را فدا کند، این همه قابل چشم‌پوشی هستند. برای همین است که آلیس به این سهولت می‌تواند بشود بالغِ رابطه، برای بیل، بچه‌ی گناه‌کارِ ترسیده، چشم‌انداز نسبتن امنی از آینده ترسیم کند. اصلن برای همین است که این همه جای بیل در آن مهمانی بالماسکه نیست. که از همان اول به او انذار می‌دهند که نرود آن‌جا. که وقتی هم خیره‌سری کرد و رفت، اولین زنی که به او می‌رسد به او هشدار می‌دهد که جانش در خطر است و زودتر باید ترک کند مهمانی اورجی را. توجه کنید، بیل به ناخودآگاه خودش سفر کرده، به مهمانی‌ای سراسر مردانه. اما جایش آن جا نیست. راهش نمی‌دهند. از او رمزِ ورودی را می‌خواهند که اساسن وجود ندارد. این دنیای وهم‌آلود ذهنی، قلمرو او نیست. هیچ‌وقت نخواهد بود. بی‌خود نیست که حرفه‌ی بیل پزشکی است. حرفه‌ای کاملن عینی، از جنس گوشت و پوست و استخوان، و نه روح، و نه روان. دنیای شناخته‌ها و اطلاعات است. به همین شدت هم محدود، شناخته‌شده، پر از سوال‌‌های بی‌پاسخ و ضعیف، کوچک و ضعیف. اما آلیس بی کم‌ترین تلاشی، در حالی که در رختخوابش دراز کشیده، بی کم‌ترین مشقت و ریسکی، از خلال یه رویا، صاف می‌رود وسط مهمانی بالماسکه! (سوال: چرا باید زنی که شغلش هم‌خوابه‌گی است، کار و حرفه‌اش، تخصص‌اش، خودش را فدا کند تا بیل زنده بماند؟ کدام عقده‌ی سرکوب‌شده‌ی روانِ بیل آمده به هیبت آن زن درآمده تا بمیرد تا بیل به زندگی برگردد؟ به کدام زندگی برگردد؟ برمی‌گردد اصلن آدم بعد از این جور تجربه‌ها؟)&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;14. سرهرمس الان احساس رسالت می‌کند که رویای آلیس را به طور کامل برای‌تان تعریف کند: آلیس و بیل در شهری در حاشیه‌ی صحرا هستند. هر دو کاملن برهنه. آلیس برای این برهنه‌گی بیل را مقصر می‌داند. بیل می‌رود که از جایی لباس برای‌شان پیدا کند. با رفتن بیل، احساس شرمنده‌گی آلیس هم می‌رود. حتا خوش‌حال است. ناگهان افسر نیرودریایی کذایی از میان درختان پیدا می‌شود و به سوی آلیس می‌آید. با لبخند به او نگاه می‌کند و آلیس را می‌بوسد. آلیس و مرد با هم می‌خوابند. ناگهان احساس می‌کند مردهای بیشتری آن‌ها را احاطه کرده‌اند و شاهد هم‌آغوشی‌شان هستند. در ادامه‌ی رویا آلیس با همه‌ی آن مردها می‌خوابد. و شروع به خندیدن می‌کند تا بیل را مسخره کرده باشد.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;15. می‌بینید چه‌طور یک رویای ساده می‌تواند کلیتِ انگیزه‌های یک کنش، و واکنش‌های بعدی‌اش را توضیح دهد؟&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;16. سوال: چرا این همه فصل‌های آیزوایدشات با تصاویر استودیویی از سطح شهر، از تقاطع‌ها شروع می‌شود؟ چرا تاکسی‌های زردِ نیویورک این همه حضور دارند در این نماهای ابتدای هر فصل؟ چرا تاکسی؟&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;17. ماسک بیل را آلیس می‌گذارد کنار تختش، در بستر، جایی که قاعدتن باید صورت مردی باشد که دمی قبل با او هم‌بستر شده است. آلیس این کار را صرفن برای جلب‌کردن توجه بیل به ماسک نمی‌کند. اشاره‌ی واضح‌تری دارد وقتی ماسک روی تخت‌خواب کنار آلیس گذاشته شده است. آلیس به وضوح دارد از فقدان ارتباط جنسی، از همان چیز شهوت‌ناک و شدیدی که در آخرین کلمه‌ی فیلم از آن به مثابه مهم‌ترین کاری که باید در اسرع وقت انجام دهند، یاد می‌کند. حالا می‌شود با خیال راحت برگشت به اولین نمای فیلم که با برهنه‌شدن آلیس آغاز می‌شود. اصلن برهنه‌شدن‌های آلیس هر بار در تنهایی اتفاق می‌افتد. در غیابِ مرد. یادمان هست که آلیس در سکانس ماریجوانا و رخت‌خواب برهنه‌ی کامل نیست. پوشش دارد. انگار آلیس دارد در سرتاسر فیلم برهنه‌گیِ بی‌سرانجامش را به رخِ بیننده می‌کشد، به روی بیل می‌آورد. دیده‌نشدنش را. سوال: چرا در مهمانی بالماسکه، به مثابه ناخودآگاه بیل، مردهای ماسک‌پوش صرفن نظاره‌گر هستند؟ کنشی ندارند، حتا تحریک‌شدن‌شان را نمی‌بینیم، انگار که حضور ندارند.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;18. گاهی آدم خیال می‌کند اصولن این نقشی‌ست که فلک سپرده به زن. که هروقت دلش خواست بزند ویران کند، بی که کار خاصی انجام داده باشد، بی که چیزی آن بیرون اتفاق افتاده باشد. بعد هم ترمیم کند. بزرگی کند. التیام ببخشد. مادری کند. به رحم بیاید. باز هم بی که چیزی آن بیرون اتفاق افتاده باشد. پذیرایی کند. دعوت کند و بازپس زند. مگر در همه‌ی اسطوره‌های عاشقانه چنین نیست؟ (سلام رسولی، از لحاظِ علامت سوالِ پایانی، صرفن)&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="color:#666666;"&gt;&lt;a href="http://sirhermes.blogspot.com/2010/01/if-we-men-only-knew-1.html"&gt;سرهرمس مارانا&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3788315891653168179-3915449618636617566?l=hamfilmbini.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hamfilmbini.blogspot.com/feeds/3915449618636617566/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3788315891653168179&amp;postID=3915449618636617566&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3788315891653168179/posts/default/3915449618636617566'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3788315891653168179/posts/default/3915449618636617566'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hamfilmbini.blogspot.com/2010/01/if-we-men-only-knew-1_20.html' title=''/><author><name>Sir Hermes</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3788315891653168179.post-2133808494081929143</id><published>2010-01-20T01:52:00.000-08:00</published><updated>2010-01-20T01:53:04.591-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='eyes wide shut'/><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="center"&gt;&lt;strong&gt;رابطه‌ی عاشقانه‌ی خيالی .vs رابطه‌ی واقعی&lt;br /&gt;نوشته‌های خيالی .vs نوشته‌های واقعی&lt;br /&gt;زندگی خيالی .vs زندگی واقعی&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.cinemaretro.com/uploads/eyes3.jpg"&gt;&lt;img alt="" src="http://www.cinemaretro.com/uploads/eyes3.jpg" border="0" style="display: block; margin-top: 0px; margin-right: auto; margin-bottom: 10px; margin-left: auto; width: 450px; cursor: pointer; height: 296px; text-align: center; " /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از بعضی چيزها نوشتن کار سختيه. يعنی اين‌جوريه که تو می‌تونی بشينی ساعت‌ها راجع بهش گپ بزنی، اما نوشتن؟ سخته. بس‌که تمام اين سال‌ها با تو آميخته شده. ديگه جزء به جزئی نداری ازش که بخوای در موردش حرف بزنی. شده يه کليت اساسی، شده يه کانسپت. مثلن؟ مثلن همين آيز وايد شات. همين فيلمی که برای اولين بار، ده سال پيش، نسخه‌ی وی‌سی‌دیِ پرده‌ایِ بی‌کيفيت‌ش رو از آقافيلمیِ يواشکیِ پايتخت خريدم و شب، آخر شب به مامان‌بزرگم که خونه‌ی ما بود پيشنهاد کردم مامانی بياين بشينين يه فيلم عالی با هم ببينيم. مامانیِ طفلی هم اومد نشست به هوای فيلم، بعد، همون سکانس اول، به اين نتيجه رسوندمش که کيفيت فيلم اصن خوب نيست و شمام خسته‌اين و می‌خواين برين بخوابين؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ازون سال تا حالا، تا همين پريشبا که دوباره فيلمو ديدم، آيز وايد شات رفت نشست يه جايی از ذهنم، قرص و محکم. بار اول لابد زياد نگرفته بودم مفاهيم فيلمو. زياد با ديتيل‌هاش ارتباط برقرار نکرده بودم. اما هر سال که گذشت، زندگی‌تر که کردم، تو همون موقعيت‌ها که قرار گرفتم، هی بارها و بارها ناخوداگاه خودمو ارجاع دادم به فيلم. هی ذره‌ذره سکانس‌های مختلف فيلم رو زندگی کردم، باورشون کردم. که حالا که دوباره می‌بينمش، خط به خط نماها و ديالوگ‌ها رو می‌تونم کانسپتيفای کنم. نوشته‌های امروز من، مطمئنن نوشته‌های ده سال پيش من بلافاصله بعد از ديدنِ فيلم نيست. امروز من خودم رو بهتر بلدم، مردها رو بهتر ياد گرفته‌م، سينما رو بيش‌تر می‌شناسم، بيت‌وين د لاينزها رو بهتر می‌خونم و زندگی مشترک و غيرمشترک رو پخته‌تر نگاه می‌کنم. حالا بلدم آيز وايد شات رو درست‌تر نگاه کنم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;1. همون اول فيلم، موسيقی فيلم که شروع می‌کنه به پخش شدن، با خودم فکر می‌کنم چه‌همه از جنس زندگيه موسيقی‌ش. با همون فراز و فرودها و همون تعليق‌ها و همون انتظارها و همون اضطراب‌ها و حتا يک‌وقت‌هايی همون تم آرومِ و يک‌نواختی که می‌دونی گام بعدی‌ش چيه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;2. دقيقه‌های آغازين فيلم، سکانس توالت. چند نما و ديالوگ ساده. آليس زيبا شده، اما بيل حواسش بهش نيست و طبق عادت می‌دونه که زن زيبايی داره. اتفاق؟ اتفاق همين‌جا ميفته.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;div dir="ltr"&gt;&lt;span style="color:#666666;"&gt;?Alice: I know. How do I look&lt;br /&gt;Bill: Perfect.&lt;br /&gt;Alice: Is my hair okay?&lt;br /&gt;Bill: It's great.&lt;br /&gt;Alice: You're not even looking at it.&lt;br /&gt;Bill: It's beautiful. You always look beautiful.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;چند نفر از ما وقتی فيلم تموم شد، بلافاصله بعدش برنگشتيم دوباره اين صحنه رو تماشا کنيم؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;3. در صحنه‌ی بعد، وقتی بيل و آليس وارد هال می‌شن، اولين جمله‌ای که خدمت‌کار خونه به زبون مياره اينه که " Oh, you look so-ooo lovely, Mrs. Harford."&lt;br /&gt;اتفاق؟ اتفاق قبلن افتاده.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;4. شب بعد از مهمونی، وقتی ماری‌جوانا می‌کشن و بحث بين‌شون بالا می‌گيره، بيل به آليس می‌گه تو الان تحت تاثير موادی. آليس جواب می‌ده "It's not the pot, It's you".&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;div dir="ltr"&gt;&lt;span style="color:#666666;"&gt;?Alice: Hmmm, tell me something, those two girls at the party last night. Did you, by any chance, happen to fuck them&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;بعد؟ بعد بايد زندگی کرده باشی تا ببينی چه‌طور يه مشاجره‌ی ساده، از يه اتفاق ساده، می‌تونه باقیِ زندگی آدم رو به کل عوض می‌کنه. که چه‌طور يه سری کلمه‌ها و جمله‌ها، می‌رن حک می‌شن يه جايی، که ديگه نمی‌شه برشون داشت، ديگه نمی‌شه ردشون رو پاک کرد. که اصلن می‌خوام بگم اين سکانس يعنی رد مستقيم کلمه‌ها، تک‌تک کلمه‌ها، روی ذهن آدم، روی ذهن مخاطب. که چه‌طور با هر واژه‌ی نادرستی(نادرست؟) که بيل انتخاب می‌کنه، مسير مکالمه از اون‌چه انتظار داره دور و دورتر می‌شه تا آخر می‌رسه به جايی که بهت‌زده وادار می‌شه آليس رو تماشا کنه، و چيزهايی رو از زبونش بشنوه که هرگز تصورش رو هم نمی‌کرده. که حتا دلم می‌خواد بگم آليس، بالاخره موفق می‌شه از خلال کلمه‌ها، توجه مرد رو به خودش جلب کنه، کاری که نتونسته بود با زیبایی‌ش و زنانه‌گی‌ش بکنه. کاری کنه که مرد خيره بشه بهش، و نتونه ازش چشم برداره. دلم می‌خواد بگم آليس داره انتقام بی‌توجهی‌ای رو می‌گيره که در شماره‌ی دو اتفاق افتاده. که حتا معاشرت و فلرت‌های بيل با دو دخترِ توی مهمونی اون‌قدر مهم نبوده که همين اتفاق اول. که اگه به همين اندازه مهم بود، به اين راحتی به زبون نميومد. که اگه من آليس بودم، دقيقن همين کاری رو می‌کردم که آليس، و حتاتر دلم می‌خواد فکر کنم که اصلن کل ماجرای پَشِنِ ذهنی نسبت به افسر نيروی دريايی هم زاده و پرداخته‌ی همين حس انتقامِ ناخوداگاهه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;div dir="ltr"&gt;&lt;span style="color:#666666;"&gt;!Alice: Millions of years of evolution, right? Right? Men have to stick it in every place they can, but for women... women it is just about security and commitment and whatever the fuck else&lt;br /&gt;Bill: A little oversimplified, Alice, but yes, something like that.&lt;br /&gt;Alice: If you men only knew...&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;که اصلن اين جمله‌ی "If you men only knew..." ازون جمله‌هاست که آدم می‌خواد هرازگاهی به زبون بياره بی‌که در موردش حرف بزنه!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;5. «اگه شما مردا می‌دونستين تو ذهن ما زنا چی می‌گذره..»&lt;br /&gt;بيل به آليس می‌گه من از خودم مطمئن نيستم، اما از تو مطمئنم که به من خيانت نمی‌کنی. شايد همين جمله باعث می‌شه که تگِ تمام اتفاق‌های قبلی بسته بشه و آليس در کسری از ثانيه تصميم بگيره ماجرای معاشقه‌ش(معاشقه‌ی ذهنی‌ش؟ چه بسا واقعی‌ش) با افسر رو برای بيل تعريف کنه. بعد من دارم به بارها و بارهايی فکر می‌کنم که يک هم‌چين سؤال‌هايی، يک چنين واکنش‌های مردانه‌ای -که يعنی من تو رو به طور مطلق می‌شناسم و می‌دونم فلان کار از تو برمياد يا برعکس- چه‌جوری باعث شده من تحريک شم و «نبايد»ی رو تعريف کنم برای آدمِ مقابلم که نبايد تعريف می‌کردم، به صرف اين‌که بهش ثابت کرده باشم چه‌همه منو نمی‌شناسه و چه‌همه اين نگاه مطلق‌ش می‌تونه دور از منی باشه که جلوی چشماش حضور دارم. که می‌خوام بگم اين باری که يک جمله‌ی ساده به دوش تو می‌ندازه -در فيلم با همين يک جمله آليس تلويحن به يک عمر وفاداری موظف می‌شه- گاهی اون‌قدر سنگين و آزاردهنده‌ست، اون‌قدر می‌پيچه دور گردنت که يه وقتی حاضری به هر قيمتی که شده، دقيقن به هر قيمتی از زير اون بار شونه خالی کنی، خودت رو از سنگينیِ اون جمله خلاص کنی. که حتا يه وقتايی می‌خوای با صدای بلند به اون آدم مقابلت بگی من هم وسوسه‌ها و ناگفته‌ها و نبايدهای خودم رو دارم، اگه ازشون حرفی نمی‌زنم به معنی نداشتن‌شون نيست. ايف يو مِن اونلی نيو..&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;6. از اين شماره‌گذاری‌ئه داره خوشم نمياد. اصن ازين مدل نوشتنم راجع به اين فيلم داره خوشم نمياد. هنوزم دلم نمی‌خواد راجع بهش بنويسم. چمه؟&lt;br /&gt;از شماره‌ها ميام بيرون.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="center"&gt;×××××&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گمونم دفعه‌ی سومه که دارم فيلمو می‌بينم. اين بار آخر، حواسم هست که قراره با چه مضمونی مواجه شم. حواسم هست که حواسم به نشانه‌های فيلم باشه. مضمون فيلم در مورد خيانت‌ئه، خيانت و تصور خيانت. ازون مضمون‌ها که به نسبت هر رابطه‌ای، تعريف‌ش فرق می‌کنه. که من ديگه ياد گرفته‌م بعد از اين‌همه سال تعريف شخصیِ خودم رو داشته باشم ازش. تعريفی که خيلی به ندرت می‌تونم راجع بهش صحبت کنم. که ياد گرفته‌م در مورد تعريف شخصیِ آدم‌های ديگه نظر ندم و قضاوت نکنم. بعد حواست بود که يه سری از ديالوگ‌ها چه‌ پينگ‌پنگی تکرار می‌شدن؟ که مثلن آليس از بيل می‌پرسه "وات دو يو مين؟" و بيل جواب می‌ده "وات دو آی مين؟" يا بيل می‌پرسه "وات دو يو تينک وی شود دو؟"، آليس جواب می‌ده "وات دو یو تینک آی شود دو؟"، بيل می‌پرسه "آر يو شور آو دت" و آليس جواب می‌ده "اَم آی شور آو دت؟". بعد می‌بينی اين اتفاق، اين تکرار سؤال به عنوان جواب چه‌همه از جنس همون فضاييه که تو اين‌دست ديالوگ‌ها و موضوع‌ها اتفاق ميفته؟ که آدم‌ها وقتی تو موقعيت‌های ناگزير گير ميفتن، وقتی خودشون هم از مضمونی که دارن راجع بهش حرف می‌زنن مطمئن نيستن، وقتی موضوع به خودیِ خود اون‌قدر ذهنی و پيچيده‌ست که نمی‌شه به سرعت و قاطعيت در موردش اظهار نظر کرد، اون‌وقت آدم به چند ثانيه زمان احتياج داره که بتونه افکارش رو جمع و جور کنه. که بتونه جمله‌ی درست و واکنش مناسب رو انتخاب کنه. که اون‌وقت می‌شه همين‌جوری که آدم‌ها به کَرات، در صحنه‌های مختلف فيلم، همون سؤال‌های گوينده رو به عنوان جواب دوباره تکرار می‌کنن، بس‌که ناخوداگاه به اين پاساژهای ذهنی نياز دارن، بس‌که فرصت لازم دارن که از سؤال فاصله بگيرن و جواب رو پروسس کنن. که می‌خوام بگم شايد برای اينه که خيانت، هيچ‌وقت نمی‌تونه تعريف صفر و يک داشته باشه. که اون‌قدر سيال و اون‌قدر نسبی‌ئه که بدون اين مکث‌ها، بدون اين پاساژها و فاصله‌گذاری‌های مدام نمی‌شه در موردش حرف زد. که هر کلمه، هر تأکيد لحن و حتا هر واکنش فيزيکی‌ای می‌تونه اون‌قدر حساسيت‌برانگيز باشه که آدم‌ها ناخوداگاه خودشون هم می‌خوان از واکنش خودشون فاصله بگيرن، به خودشون فرصت تجزيه‌تحليل بدن، خودشون هم از جوابی که قراره بدن، از جوابی که دارن می‌دن مطمئن نيستن.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="center"&gt;×××××&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;div dir="ltr"&gt;&lt;span style="color:#666666;"&gt;&lt;strong&gt;Bill: No dream is ever just a dream&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;حالا ديگه من و تو هم خوب می‌دونيم که هيچ رؤيايی صرفن يک رؤيا نيست. هميشه بخشی از رؤيا ريشه در واقعيت داره و اين که مرزهای اين واقعيت کجاست رو هيچ‌کس نمی‌تونه به درستی تعيين کنه. برای همينه که دنيای تصورات ما می‌تونه اين‌همه جذاب و در عين حال اين‌همه آسيب‌رسان و ويران‌گر باشه. برای همينه شايد، که من بارها از مردهای دور و برم شنيده‌م که مثلن تصور خيانت فيزيکی براشون به مراتب دردناک‌تره تا زمانی که خود پروسه‌ی هم‌آغوشی رو به چشم ببينن. تو وقتی داری هم‌آغوشیِ پارتنرت رو تصور می‌کنی، لابد با همون شرايط و پوزيشنی تصورش می‌کنی که با خودت داشته. در همون موقعيت‌هايی می‌بينی‌ش که با خودِ تو بوده. و خب طبعن نبايد چيز خوشايندی باشه. من اما به شخصه هيچ‌وقت اين‌کارو نمی‌کنم. نمی‌دونم اين ورسيون زنانه‌ست يا نه، چون تا حالا در موردش با زن ديگه‌ای صحبت نکرده‌م. از زبون خيلی از مردها شنيده‌م که اين پروسه‌ی ذهنی براشون اتفاق ميفته، اما برای من تا حالا پيش نيومده. نشده که حسادت‌ام نسبت به آدمی تحريک بشه و بشينم جزئيات رختخوابش رو تصور کنم. برای همينه که فکر می‌گنم شايد اين شيوه، يه اپروچ مردونه باشه بيش‌تر تا يه واکنش بديهی. شيوه‌ی من معمولن اين‌جوريه که يا اون آدم رو حذف کرده‌م، يا گذاشته‌م رفته‌م. واقعی‌ترش اين‌جوری بوده که تا حالا چالش مستقيم و مهمی برام پيش نيومده که بتونم بر اساس تجربه کردنش اظهار نظر کنم. اما از اون طرف، به چشم ديده‌م جهنمی رو که اون مردِ تصورکننده توش دست و پا می‌زنه. ديده‌م بيل رو از نزديک، که وقتی تصور می‌کنه مورد خيانت واقع شده چه برزخی برای خودش می‌سازه، چه شکنجه‌ی طاقت‌فرسايی رو از لحاظ ذهنی تحمل می‌کنه و بدتر از اون به چشم ديده‌م که در پايان، در پايان اين برزخ هيچ بهشتی نيست. که انگار اين برزخ برای اين ساخته شده که مردها زجر بکشن و در نهايت خودشون بتونن خودشون رو متقاعد کنن که چنين اتفاقی نيفتاده، که همه‌ی اين‌ها تصورات ذهنی بوده و می‌شه برگشت به زندگی عادی. من ديده‌م مردهايی رو که خودشون رو متقاعد کرده‌ن و برگشته‌ن به زندگی عادی. زندگی عادی می‌شه اما؟ نو وی. امکان نداره. زوج‌های فيلم‌هايی مثل unfaithful علی‌رغم پايانِ فيلم، علی‌رغم پذيرفتن هم‌ديگه و پشت سر گذاشتن اتفاقات، می‌تونن برگردن به زندگی عادی؟ من می‌گم هرگز.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="center"&gt;×××××&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;div dir="ltr"&gt;&lt;span style="color:#666666;"&gt;&lt;strong&gt;No dream is ever just a dream&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;هيچ خوابی صرفن يک خواب نيست. درست مثل هيچ نوشته‌ای که صرفن يک نوشته نيست. ممکنه هيچ ربطی به روايت واقعیِ نويسنده نداشته باشه، ممکنه روايت واقعی به مراتب متفاوت‌تر از اونی باشه که در نوشته روايت شده، اما من و توی وبلاگ‌نويس ديگه اين رو خوب می‌دونيم که هر نوشته‌ای، گاهی می‌تونه ريشه در کدوم زوايای پيچيده و پنهان آدم داشته باشه. ما ديگه خوب بلديم يک مضمون رو چه‌جوری در دل يک روايت پنهان کنيم، پراسس کنيم، شکل و فرمش رو تغيير بديم و فراورده‌ی نهايی رو بذاريم جلوی چشم آدم‌ها، بی‌که در ماهيت موضوع تغييری اتفاق افتاده باشه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="center"&gt;×××××&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;div dir="ltr"&gt;&lt;span style="color:#666666;"&gt;.Red Cloak: That's unfortunate! Because here, it makes no difference... whether you have forgotten it... or whether you never knew it. You will kindly remove your mask&lt;br /&gt;&lt;em&gt;[Bill removes his mask. The red cloaked cult leader continues talking in a pleasant tone]&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;Red Cloak: Now, get undressed.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;ماسک‌ها بار بخش مهمی از اين فيلم رو به دوش می‌کشن، همون‌جور که بار بخش مهمی از زندگی آدمو. تو ماسک می‌زنی به صورتت، صورتت شروع می‌کنه به نشون دادن صورتکی که صورت تو نيست، و صورت تو پشت اون صورتک می‌تونه هر صورت‌ای باشه که تو می‌خوای. می‌تونی پشت ماسک فانتزی‌هايی رو انجام بدی که با صورت خودت، با اسم و رسم واقعی خودت نمی‌تونی داشته باشی. می‌تونی پشت ماسک اندوه و ترس و اضطراب و ناخوشی‌هاتو پنهان کنی، می‌تونی لذت‌ها و خوشی‌ها و ممنوعه‌هاتو. ماسک از تو در برابر قضاوت‌های بيرون محافظت می‌کنه. اميال و آرزوهای پنهان تو رو برآورده می‌کنه. حد و مرزهای تو رو گسترش می‌ده، جابه‌جا می‌کنه. دست‌رسی‌های تو رو افزايش می‌ده. به همون نسبت اما بخشی از هويت شخصی تو رو می‌گيره ازت. تو رو تقليل می‌ده به همون بخشی که از خودت به نمايش گذاشتی. توی ماسک‌زده اما ديدت حتا از ناظر بيرون هم محدودتره. تو صورتک خودت رو نمی‌بينی، تصويری که ناظر بيرون از تو داره رو نمی‌تونی به درستی تشخيص بدی. توی پشت ماسک، از خودت انتظار همون خودِ هميشه‌گی‌ت رو داری، اما واکنش ناظر بيرون اين نيست. ناظر بيرونی همون چيزی رو می‌بينه که تو داری بهش نشون می‌دی و خيلی وقت‌ها اين ناتوانی در نشون دادن واقعيت «تو»ی نقاب‌دار رو غمگين می‌کنه. اما وقتی از اول پذيرفتی در نظامِ نقاب‌داری وارد بشی، ديگه ناچاری تا انتهای بازی اين نقاب رو به صورت داشته باشی. نقابی که به ظاهر چشم داره، چشم‌های باز، و می‌خنده، به پهنای صورت، اما با اون چشم‌ها قادر به ديدن نيست و با اون لب‌های خندان قادر به خنديدن نيست. اين‌جوری می‌شه که در يک جامعه‌ی نقاب‌دار، تو حتا نمی‌تونی تصور کنی چه آدم‌هايی پشت اين نقاب‌هان. شايد صميمی‌ترين دوستت، شايد همسرت، شايد يکی از نزديک‌ترين افراد خانواده‌ت؟ ما آدم‌ها اون‌قدر تمايلات پنهان خودمون رو سرکوب کرديم و هرگز در موردش حرف نزديم، که عادت کرديم از حضور آدم‌هايی شبيه به خودمون در چنين موقعيت‌های عجيبی به شدت شگفت‌زده بشيم. بلد نيستيم خيال کنيم که پارتنر من هم ممکنه همچين تخيلاتی تو ذهنش بگنجه. تو نمی‌تونی تصور کنی چه آدم‌هايی پشت اين نقاب‌هان و نمی‌خوای هم که تصور کنی کدوم آدم‌ها پشت اين نقاب‌هان. فلسفه‌ی ماسکی که به صورت می‌زنی محافظت از توئه و به همون نسبت محافظت از ساير افراد نقاب‌زده، فلسفه‌ش قضاوت نشدنه و به همون نسبت قضاوت نکردن. بازی اين‌جوريه که بايد به ماسک‌ها احترام بذاری. به آدم‌های نقاب‌زده احترام بذاری و به واسطه‌ی نشانه‌های شخصی‌ت تلاش نکنی آدم‌ها رو خلعِ نقاب کنی. بايد قوانينِ آدمی رو که نقاب به چهره داره بپذيری. اگه نمی‌تونی و برات عجيبه، يعنی جات اين‌جا نيست. يعنی متعلق به جامعه‌ی نقاب‌زده نيستی. راهت رو بکش و برو. تلاشی برای موندن نکن. جامعه‌ی نقاب‌دار جامعه‌ی بی‌رحميه. بازی‌ش زياد پيچيده نيست. قوانين‌ش صريح و غيرقابل‌انعطاف‌ان. اگه بازی رو به هم بزنی، بايد خلعِ نقاب شی. در گام بعدی بايد در معرض ديد همگان برهنه شی و اين در اجتماعی که ماسک و پوشش يک‌سان به تو مصونيت می‌ده، بزرگ‌ترين پانيشمنت‌ئه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="center"&gt;×××××&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;div dir="ltr"&gt;&lt;span style="color:#666666;"&gt;&lt;strong&gt;Bill: I’ll tell u everything&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;اين عاقبت تمام آقايونه، همون حکايت دير و زود داره اما سوخت و سوز نداره. مردها آدمِ نگه‌داشتنِ راز نيستن. مردها تحمل به دوش کشيدن اين‌دست دغدغه‌های ذهنی رو ندارن. بالاخره يه لحظه‌ای می‌رسه که طاقت‌شون تموم می‌شه، ترجيح می‌دن از شر اين آشفته‌گی‌ها و توهمات ذهنی خلاص بشن و تصميم می‌گيرن همه‌چيز رو اعتراف کنن، فارغ از عواقبش. اين صرفن يک نظر شخصيه و طبعن می‌تونه خلافش هم ثابت بشه.&lt;br /&gt;باز هم اما من معتقدم بعد از اين‌دست اعتراف‌ها، هيچ‌وقت هيچ‌چيز مثل روز اولش نمی‌شه. منی که زنِ رابطه‌م، صرفن می‌تونم تصميم بگيرم که ديگه در مورد اتفاقی که افتاده صحبت نکنم. ديگه به روی خودم/خودمون نيارمش. ديگه نشونه‌ای ازش باقی نذارم. اما ردش هميشه باقی می‌مونه، شک ندارم. من هنوز باور دارم که صلح و آرامش از حقيقت بهتره؛ و هنوز باور دارم دانستن مردن است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="center"&gt;×××××&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;div dir="ltr"&gt;&lt;span style="color:#666666;"&gt;?Bill: What do you think we should do&lt;br /&gt;Alice: What do you think I should do? I don’t know. I mean maybe. Maybe I think we should be grateful. Grateful that we’ve managed to survive through all of our adventures, whether they were real or only a dream.&lt;br /&gt;Bill: Are you sure of that?&lt;br /&gt;Alice: Am I sure? Only as sure as I am that the reality of one night, let alone that of a whole lifetime, can ever be the whole truth.&lt;br /&gt;Bill: And no dream is ever just a dream.&lt;br /&gt;Alice: The important thing is we’re awake now, and hopefully for a long time to come.&lt;br /&gt;Bill: Forever.&lt;br /&gt;Alice: Forever?&lt;br /&gt;Bill: Forever.&lt;br /&gt;Alice: Let’s not use that word, You know? It frightens me. But do love you and you know there is something very important we need to do as soon as possible.&lt;br /&gt;Bill: : What's that?&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;Alice: F.u.ck.&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;فيلم‌نامه‌نويس يعنی آدمی که بتونه ته فيلم رو اين‌جوری هوشمندانه، بی‌غلط و کم‌حرف ببنده. اين‌جور واقعی، اين‌جور از جنس زندگی. بعد ديروز که داشتم تو خانه‌هنرمندان پشت صحنه‌ی فيلم کاغذ بی‌خط رو می‌ديدم، حواسم به اين نکته جلب شد که پايان کاغذ بی‌خط چه‌همه عين پايان آيز-وايد-شات‌ئه. با اين تقاوت که اون‌جا مردِ ماجراست که پيشنهاد س.ک.س می‌ده. و با اين تفاوت که حس من اون سال، موقع تماشای فيلم اين بود که رؤيا تن می‌ده به اين کار، چون می‌دونه چاره‌ی بسته‌شدن چنين مشاجراتی همون رختخوابه، و اين واقعيت رو آگاهانه پذيرفته، و اجراش می‌کنه. و يادمه همون موقع چه دلم خواسته بود ورسيونِ کاغذ شطرنجیِ فيلم رو بنويسم، ورسيونِ زنی که آگاهانه و با توجه به توانايی‌هاش مسير رو به اين‌جا می‌رسونه. زنی که افسار زندگی دستشه و می‌دونه برای بقای زندگی (نه لزومن زندگی مشترک‌ش، برای رسيدن به هدفی که در اون لحظه فکر می‌کنه درسته) بايد چه مسيری رو انتخاب کنه تا به جواب دل‌خواهش برسه. که اصلن آدم‌ها از يک جايی به بعد بايد نقش مظلوم و قربانیِ ماجرا رو بذارن کنار، همون ناتوانی‌ها و نداشته‌ها و دست‌های سيمانی رو تبديل کنن به فرصت، تبديل کنن به نقطه‌ی قوت ماجرا، و از هر جا که شد، هر جوری که شد، سوار زندگی بشن و افسار زندگی رو به دست بگيرن، با اين آگاهی که زندگی همين‌جوريه که هست، و فارغ از من و تو و احساسات ما روال روزمره‌ی خودش رو ادامه می‌ده.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="center"&gt;×××××&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بعد می‌بينی تجربه‌ی نوشتن از فیلم‌هایی از این‌دست، چه‌همه مثل اینه که درست وسط مجلس به رقصی چنان میانه‌ی میدان مشغول باشی و بخوای هم‌زمان خودت رو، پارتنرت رو و رقصیدن‌تون رو از بالا تماشا کنی، جمع‌بندی کنی و از کلیت اون حرف بزنی. آیزوایدشات به تمامی درباره‌ی بودن در رابطه‌ست. تا زمانی که نفس می‌کشی، تا زمانی که دست و دلت درگيره، در میانه‌ی میدانی. بی‌خود نیست که ده سال دیگه هم که بگذره، نمی‌شه، نمی‌تونی که بشینی یک کلیتِ پدرومادرداری از این فیلم دربیاری و به عنوان مشق تحویل بدی. ناگزیری که همین دست‌وپازدن‌هات میون رابطه‌ها و آدم‌ها و مضامین فیلم رو برداری این‌جوری پراکنده، تدوین‌نشده، بی‌ساختار حتا، بذاری اين‌جا. مجبوریم خب، می‌فهمید؟&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="color:#666666;"&gt;&lt;a href="http://elcafeprivada.blogspot.com/2010/01/blog-post_3506.html"&gt;آیدا&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3788315891653168179-2133808494081929143?l=hamfilmbini.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hamfilmbini.blogspot.com/feeds/2133808494081929143/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3788315891653168179&amp;postID=2133808494081929143&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3788315891653168179/posts/default/2133808494081929143'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3788315891653168179/posts/default/2133808494081929143'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hamfilmbini.blogspot.com/2010/01/blog-post_20.html' title=''/><author><name>Sir Hermes</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3788315891653168179.post-7344822474279095513</id><published>2010-01-09T01:42:00.000-08:00</published><updated>2010-01-09T01:43:19.529-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='ChungKing Express'/><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div class="entry"&gt;      &lt;address&gt;اتفاقی از کنار هم لحظه ای میگذریم …&lt;br /&gt;نمیدانیم روزی ،ساعتی، یا لحظه ای برای همیشه درخاطر هم ثبت خواهیم شد!&lt;br /&gt;همان وقت که رد میشویم لحظه رقم میخورد.&lt;br /&gt;یا آنقدر بی تفاوت میگذریم که شاید هرگز به یادمان نیاید&lt;br /&gt;و یا همان لحظه با ما کاری میکند که همیشه عطر آن خاطره در وجودمان بیپچد و دلمان غنج بزند&lt;br /&gt;… و آن تلخی شیرین!&lt;/address&gt; &lt;address&gt; &lt;/address&gt; &lt;address&gt; &lt;/address&gt; &lt;address&gt; &lt;/address&gt; &lt;address&gt; &lt;/address&gt; &lt;address&gt; &lt;/address&gt; &lt;address&gt; &lt;/address&gt; &lt;address&gt; &lt;/address&gt; &lt;p&gt;راستش اگر دنبال نظر کارشناسی و فنی و نقد حرفه ای  هستید درست نیامده اید!  هستیایی که ما باشیم فیلم زیاد دیده ایم و میبینیم …ولی بسان یک مصرف کننده به تمام عیاریم که ظاهر و کارایی جنس را میبینیم و بر اساس آن قضاوت میکنیم و کاری به تک تک اجزا نداریم .اصلا دانشمان قد نمیدهد که کاری داشته باشیم. و البته مثل خیلی از مصرف کنندگان البته و صد البته برند در انتخابمان خیلی وقتها نقش پررنگی دارد حتی اگر کارایی آنچنانی نباشد ! گهگاهی هم چشممان را کالاهای بی برندی  میگیرد و خیلی وقتها  با آن ها هم مطلوبیتمان ماکیسیمایز میشود و احساس اسمارتی بابت انتخابمان بهمان دست میدهد!&lt;/p&gt; &lt;p&gt;خلاصه این داستانها را گفتیم که بگوییم برند که شاید نام آقای کاروای   بر فیلم باشد آنقدر قوی بود که هر جور هست در هفته گذشته سر و ته خیلی کارها را به هم آورم و در خلوت خود به تماشای &lt;a title="چانکینگ اکسپرس" href="http://www.imdb.com/title/tt0109424/" target="_blank"&gt;چانکینگ اکسپرس&lt;/a&gt; ایشان بنشینم!&lt;br /&gt;خوب شاید اول باید این را میدیدم و بعد شبهای بلوبری من را.  البته ترید مارک مارکها وونگ کاروای را به راحتی میتوانستی در هر دو فیلم ببینی و اگر آنرا دوست داشته باشی اوقات خوشی خواهی داشت .و باز هم داستان ساده زندگی که البته تو را با خودت میبرد و دائم همذات پنداری میکنی!&lt;/p&gt; &lt;p&gt;اولش بین سکانسها گیجم و دنبال برقراری ارتباط. به خصوص برای منی که همه چشم بادامیها را یک شکل میبینم تا تشخیص دهم کی به کیست کمی زمان برد. ولی زمان بردنش اینقدری بود که نتوانم با قسمت اول فیلم آنطور که باید ارتباط برقرار کنم . زنی با موهای بلوند که میدانی زیر عینکش چهره شرقی دارد  و حسرت عشق نداشته در یک چهارم آغازین یک زندگی فرضا یک قرنی فقط نتیجه اش این میشود که با بی قیدی شانه بالا بیندازی و بگویی دیر نمیشود آقای ۲۲۳٫  آنروز خواهد آمد ! و البته که مثل کمپوتهایت تاریخ مصرف خواهد داشت هر رابطه ای حتی اگر نخواهی که تاریخ مصرف بدارد یا نخواهی که باور کنی که دارد! گاهی نگه دارنده ها بیشترند و تاریخ مصرف طولانیتر …گاهی میوه تازه است بدون نگاهدارنده …یا باید همانموقع فرو بدهی و حالش را ببری و یا شاهد خراب شدن و از دهان افتادن به سرعتش باشی . خاطره اش هم همین است . بستگی دارد دلت چه بخواهد! باید تجربه کرده باشی و با بی قیدی این را بگویی!  و گرنه که فقط کوری عشق را میگیری و والسلام !&lt;/p&gt; &lt;p&gt;ولی در عوض با همه شانه بالا انداختن برای قسمت اول عاشق بی قیدی فی و خنگی  ۶۶۳ شدم .عاشق عاشقانه مرتب کردن آپارتمان  دلدارش که کوچکترین بویی از این عشق بی قید نبرده است. مرده آن نگاه بی تفاوت و پنهان کارم …آن سختی نگاه از “نتوانم گفتن “و تظاهر به نبودن بودنی ترین و سوزنده ترین عشق! این آیا خود خود همانی نیست که ما هم مرتکبیم ؟ و آن صدای شکستن دل شیدایی …چقدر شنیده ایم آنرا…ولی اینبار دلم نمیخواست بی قید  بگویم که همین است ! یا بگو و خلاص شو و یا بگذر …&lt;br /&gt;معاشقه دخترک را با تک تک اجزای خانه دلدار دوست داشتم و آن حماقت پسرک را که نمیفهمید تغییرات آن اشیایی را که هر روز دیوانه وار قصه عشق پر کشیده را با آنها میگفت. چقدر دلت میخواهد کاش اشیا هم حرف بزنند و قصه ناگفته بگویند! ۶۶۳آنقدر محو گفتن دردش بود برای خانه اش و اشیایش که تبلور عشق جدید را در آنها نمیدید! ولی وقتی دید که عشق بالغ شده بود و پرکشیده بود!&lt;/p&gt; &lt;p&gt;و البته که تاکید …که باید و باید این فیلم را شاید در دهه سی زندگی ببینی…آنوقت که تجربه ات از زندگی کمی بیشتر از جوانک بازیست! آنوقت که شاید مدعی شوی تلخ و شیرین را مزه مزه کرده ای!&lt;br /&gt;باید دیده باشی و حس کرده باشی کوری عشق را …آنقدر که بدانی که بگویی هیچ جوره نباید دچار شوی و دچار شدن به فنا میبردت و بهایش زیاد است و باز هم با علم به آن بروی تا بپردازی برای این تلخ شیرین !&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;a style="color: rgb(102, 102, 102);" href="http://1ofthesedays.com/blog/?p=298"&gt;هستیا&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3788315891653168179-7344822474279095513?l=hamfilmbini.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hamfilmbini.blogspot.com/feeds/7344822474279095513/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3788315891653168179&amp;postID=7344822474279095513&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3788315891653168179/posts/default/7344822474279095513'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3788315891653168179/posts/default/7344822474279095513'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hamfilmbini.blogspot.com/2010/01/blog-post_09.html' title=''/><author><name>.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3788315891653168179.post-1947561868318311302</id><published>2010-01-08T17:17:00.000-08:00</published><updated>2010-01-09T10:51:48.524-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='هم‌فیلم‌بینی'/><title type='text'>وقتی از هم‌فیلم‌بینی حرف می‌زنیم داریم از چی حرف می‌زنیم</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://2.bp.blogspot.com/_QSSEb19hFrA/S0fZvjOO4nI/AAAAAAAABOc/cPxml3xOA7Q/s1600-h/p-27-impressie+6.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 383px; height: 256px;" src="http://2.bp.blogspot.com/_QSSEb19hFrA/S0fZvjOO4nI/AAAAAAAABOc/cPxml3xOA7Q/s400/p-27-impressie+6.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5424543687123067506" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;١. &lt;a href="http://hamfilmbini.blogspot.com/"&gt;هم‌فیلم‌بینی&lt;/a&gt; به همان ساده‌گی نامش است؛ به‌اشتراک گذاشتن تجربه‌ی تماشای یک فیلم. بنای ما این نبوده که وبلاگی برای نقد فیلم یا مباحث نظری سینما راه بیندازیم. وبلاگ‌نویس‌ها و اهالی وبلاگستان و گودر هم منتقد سینما نیستند. بسیاری‌شان شاید کم‌ترین دانش سینمایی هم نداشته باشند، اما اغلب فیلم می‌بینند/فیلم می‌بینیم. کسی نمی‌خواهد بگوید وبلاگ می‌نویسم پس منتقدم! حرکت به این سمت راه خطا رفتن است. جذابیت نوشته‌های هم‌فیلم‌بینی در نقد &lt;span style="font-weight: bold;"&gt;نبودن&lt;/span&gt;‌شان است، در شخصی &lt;span style="font-weight: bold;"&gt;بودن&lt;/span&gt;‌شان، در &lt;span style="font-weight: bold;"&gt;وبلاگی بودن‌شان&lt;/span&gt;. امروز در این مملکت رفتن مرتب به سینما و فیلم دیدن روی پرده متأسفانه دیگر یک آیین محسوب نمی‌شود. بخش بسیار بزرگ‌تر فیلم‌بینی مردم به قاب‌های کوچک خانه‌گی و دی‌وی‌دی‌ها منتقل شده، و تجربه‌ی ناب و خاطره‌انگیز قدم‌زدن‌ها و سکوت و صحبت‌های همراهان پس از تماشای فیلم را از ما گرفته (و البته که دستاوردها و تجربه‌های نویی را هم به‌همراه داشته)، هم‌فیلم‌بینی احیای وبلاگی ِ همان قدم‌زدن‌ها و گپ‌هاست، احیای آشنایی‌های تصادفی و هم‌صحبت‌‌شدن‌های صف‌های جشنواره.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;٢. &lt;span style="font-weight: bold;"&gt;نقد فیلم&lt;/span&gt; در اطلاقی کلی گستره‌ی وسیع و مبهمی است که از نوشته‌های &lt;span style="font-style: italic;"&gt;راجر ابرت&lt;/span&gt; تا تک‌نگاری‌های &lt;span style="font-style: italic;"&gt;دیوید بردول&lt;/span&gt; و حتا برخی نوشته‌های &lt;span style="font-style: italic;"&gt;اسلاوی ژیژک&lt;/span&gt; را می‌تواند در بر بگیرد. می‌توان در انتخاب واژه‌ها و اصطلاح ها دقیق‌تر شد و آن‌وقت فرم‌های نوشتاری مثل &lt;span&gt;ریویو&lt;/span&gt;، نقد تحلیلی، نقد روان‌کاوانه و... را از هم تمیز داد و برای هرکدام تعریف و ساختاری کمابیش معین ارایه کرد (هرچند امروزه چندان این کار را نمی‌کنند و در جدی‌ترین سطوح هم مرزهای قاطع و مشخص دیگر از میان رفته‌اند -و اینجا کاری به خوب و بد ماجرا نداریم). وقتی پا به این حوزه گذاشتی آن‌وقت الزام‌ها بیشتر می‌شوند. در اینجا صرف اینکه حس شخصی نویسنده نسبت به فلان صحنه چیست کفایت نمی‌کند، دانش تاریخ سینمایی و نقادانه لازم است (گرچه در آثار برخی از مشهورترین اندیشه‌گرانی که پس از دهه‌ی ٦٠ میلادی به حوزه‌ی سینما ورود کرده‌اند، کم‌تر دانش سینمایی به چشم می‌خورد و این حتا افتخار برخی از آنان و پیروان وطنی‌شان نیز هست -و باز در اینجا ما کاری به خوب و بد ماجرا نداریم). نوشته‌ی شما می‌باید ساختارمند و اصولی باشد و تکلیف خودش را با بسیاری از مسایل روشن کند. اما در نهایت همه‌ی این‌ها، همه‌ی این ریویوها، نقد‌های تحلیلی و... بناست که چشم‌اندازی تازه برای مخاطب‌ خود بگشایند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;٣. گشودن چشم‌انداز تازه؛ اگر این مهم‌ترین رسالت نقد است - یا دست‌ِکم یکی از مهم‌ترین آن‌هاست- پس همین نوشته‌های ساده‌ی وبلاگی هم گاهی می‌توانند شانه به شانه‌ی یک نقد جدی بسایند و چه‌بسا از بسیاری نقد‌های به‌اصطلاح جدی- ِ وطنی- پیشی بگیرند با چشم‌اندازهای تازه‌ای که نگاه بکر و شخصی ِ نگارنده‌شان به روی یک فیلم می‌گشاید. طبیعی است که این نگاه شخصی نافی نگاه نقادانه نیست، کسی هم ممکن است متنی نقادانه بنویسد؛ خب، چه بهتر! اصلن بنا بر همین است که گستره و تنوع نگاه‌ها هرچه بیشتر باشد. حتا شاید سعی کنیم برای هر فیلم بریده‌ای از یک نقد درست-و-درمان و معتبر هم در وبلاگ بیاوریم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;٤. &lt;span style="font-style: italic;"&gt;هم‌فیلم‌بینی&lt;/span&gt; یک پروژه‌ی وبلاگ ِ باز است، و این بزرگ‌ترین ویژه‌گی وبلاگ است. دایره‌ی نویسنده‌گان این وبلاگ بسته نیست. هرکسی که همراه هم‌فیلم‌بینی شده می‌تواند در آن بنویسد. حتا انتخاب فیلم هر نوبت هم الزامن توسط عده‌ای خاص صورت نمی‌گیرد، هر کسی می‌تواند پیشنهاد دهد، گرچه که نظر بعضی بُرش بیشتری دارد. اینجا هم ماجرا مثل همان سینما رفتن است، رفتن به تماشای فلان فیلم باید به‌تصویب اکثریت یک جماعت برسد، و خب در اینجا همیشه نظر همه تأمین نمی‌شود.&lt;br /&gt;طبیعی است که هرکسی نمی‌تواند مستقیمن مطلبش را روی هم‌فیلم‌بینی بگذارد. مدیریت و انتشار مطالب بر عهده‌ی چندنفر خاص است،‌ اما این به‌‌معنای آن نیست که خوش‌آمد شخصی تعیین‌کننده‌ی منتشر شدن یا نشدن مطلبی است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;٥. &lt;span style="font-style: italic;"&gt;هم‌فیلم‌بینی&lt;/span&gt; حول یک حلقه‌ی وبلاگی شکل گرفته. حلقه‌های وبلاگی هم مثل حلقه‌ها‌ی دوستی شبکه‌ای با اعضای کاملن معین و ثابت نیستند، جماعتی‌اند با بیش-و-کم آشنایی و علاقه‌هایی نسبت به هم. نوشته‌های هر نوبت فیلم‌بینی را -چه توسط آن‌ها که در این حلقه‌اند نوشته شده باشد، چه دیگران؛ چه در وبلاگی نوشته شده باشد یا گودر- تا جایی که در دیدرس ما باشد روی وبلاگ می‌گذاریم. اما بهتر است دوستانی که دل‌شان می‌خواهد در این کار همراه باشند نوشته‌هایشان را برای‌مان بفرستند. هرکسی به‌هرحال نشانی ای‌میلی از یکی از ما یا دوستان مشترک‌مان دارد.&lt;br /&gt;و دوستان باور کنید خودی و غیرخودی یا چیزی شبیه به این در کار نیست، نوشته‌ی هیچ‌کس بر دیگری ارجحیت ندارد. محدودیت‌ها فقط همان‌هاست که &lt;a href="http://hamfilmbini.blogspot.com/2009/12/httphamfilmbini.html"&gt;پیش‌تر&lt;/a&gt; گفته شده، و در راستای گریز از فیلترشده‌گی است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;٦. و دست ِ آخر اینکه &lt;span style="font-style: italic;"&gt;هم‌فیلم‌بینی&lt;/span&gt; همان‌قدر جدی و مهم است که پیاده‌روی‌ها و گپ‌های بعد از ترک سالن سینما، و باز همان‌قدر غیرجدی و صرفن مفرح است که پیاده‌روی‌ها و گپ‌های بعد از ترک سالن سینما.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3788315891653168179-1947561868318311302?l=hamfilmbini.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hamfilmbini.blogspot.com/feeds/1947561868318311302/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3788315891653168179&amp;postID=1947561868318311302&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3788315891653168179/posts/default/1947561868318311302'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3788315891653168179/posts/default/1947561868318311302'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hamfilmbini.blogspot.com/2010/01/blog-post.html' title='وقتی از هم‌فیلم‌بینی حرف می‌زنیم داریم از چی حرف می‌زنیم'/><author><name>Bamdad Km</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://2.bp.blogspot.com/_QSSEb19hFrA/Sy_9RpLmY4I/AAAAAAAABNY/dqAdl_CaVDg/S220/IMG_13177.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/_QSSEb19hFrA/S0fZvjOO4nI/AAAAAAAABOc/cPxml3xOA7Q/s72-c/p-27-impressie+6.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3788315891653168179.post-7203451934595929188</id><published>2009-12-21T01:08:00.000-08:00</published><updated>2009-12-21T01:20:42.859-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='ChungKing Express'/><title type='text'></title><content type='html'>&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;چانگ‌کينگ اکسپرس&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هيچ‌کدام از فيلم‌های «وُنگ کار وای» به‌اندازه‌ی&lt;a href="http://www.imdb.com/title/tt0109424/"&gt; اين‌يکی&lt;/a&gt;، فيلم «نااميدی»‌ نيست. هيچ‌کدام‌شان اين‌قدر فيلم «رفتن» نيست. ولی در بساطی که فقط سحرش را غروب می‌کنم، غروبش را سحر، اين سفارش ِ مضحکِ تکراریِ «به دَرَک که رفت»، دردی دوا نمی‌کند. پذيرفتن ِ حقيقتِ رفتن، اين دموکراسی ِ مچاله‌شده در حق انتخاب، برای روزگاری که روان‌شناسانه نمی‌شود زندگی‌اش کرد، تفِ سربالاست. برای اين‌چيزهاست که يادم مانده «تارانتينو» شيفته‌ی اين فيلم بود. اين‌ها قصه‌ی عاشقی ِ پليس‌هاست؛ نه منی که تمام قدم‌های بی‌تو را شمرده‌ام.&lt;br /&gt;اصلاً حرف از قوام نيامدن فيلم آقا نيست. حرف از متنِ ترانه‌هايی که دستِ اين تکه‌های ازهم سوا را گرفته، پله‌پله می‌برد بالا نيست. کاری ندارم به آن تأکيدِ موذيانه‌اش به کفش‌های تميز پاشنه‌بلندِ خانم‌ها؛ به آن سه‌خط ديالوگ شيکی که داشت و می‌شد نوشت و حظ برد از کمالاتِ آقا. همان اوايل ِ«&lt;a href="http://www.imdb.com/title/tt0381681/"&gt;پيش‌از غروب&lt;/a&gt;»، وقتی حرف از فروش دوراز انتظار قصه‌ی آن يک‌روز بود، طرف درآمد که اين مردم، دوست دارند عاشق باشند. يا يک‌همچه چيزی. چه‌طور سالاد سرآشپزم را سفارش دهم، خيال کنم به دَرَک که رفت؟ فيلم آقا، فيلم بدی نيست. ولی تو حواست باشد؛ من نشسته‌‌ام پای پاييز پُر کلاغ، بلکه بيايی.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a style="color: rgb(153, 153, 153);" href="http://pouraj.blogspot.com/2009/12/blog-post_20.html"&gt;پورج&lt;/a&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3788315891653168179-7203451934595929188?l=hamfilmbini.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hamfilmbini.blogspot.com/feeds/7203451934595929188/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3788315891653168179&amp;postID=7203451934595929188&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3788315891653168179/posts/default/7203451934595929188'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3788315891653168179/posts/default/7203451934595929188'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hamfilmbini.blogspot.com/2009/12/blog-post_21.html' title=''/><author><name>.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3788315891653168179.post-5876809514758939987</id><published>2009-12-19T01:40:00.000-08:00</published><updated>2009-12-21T01:20:42.859-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='ChungKing Express'/><title type='text'></title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://www.lib.washington.edu/Media/new/images/dvd/jan09/chungking_express.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 399px; height: 523px;" src="http://www.lib.washington.edu/Media/new/images/dvd/jan09/chungking_express.jpg" alt="" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;p style="text-align: justify;"&gt;اول در داخل پرانتز باید یک تشکر مبسوط از هرمس بکنم بابت انتخاب این فیلم برای هم‌فیلم‌بینی سوم. &lt;a target="_blank" href="http://www.imdb.com/title/tt0109424/"&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt;چانگ‌کینگ اکسپرس&lt;/span&gt;&lt;/a&gt; هم از دسته فیلمهایی بود که مدتها در صف مانده بود ولی فرصت دیدن‌اش پیدا نشده بود. این قرارهای هم‌فیلم‌بینی باعث شده که با همه گرفتاری و درس و امتحان و کشیک و صفر کردن گودر،‌ هرطور شده یک وقت دو ساعته خالی کنم و فیلم انتخابی را ببینم. و چه لذتی داشت تماشای فیلم. پرانتز بسته.&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify;"&gt;وقتی فیلم به میانه می‌رسد به این نتیجه می‌رسم که کاروای، سیزده سال بعد از ساخت این فیلم دست به ساختن مای بلوبری نایتز می‌زند که تکرار بسیار ضعیف‌تری است از همین قصه. شاید اگر چانگ‌کینگ را ندیده باشید، بلویری نایتز در نظرتان جلوه‌گر باشد و حکایتهایش جذاب. اما با دیدن این فیلم نتیجه می‌گیرید که بلوبری نایتز صرفا یک روایت ساده‌تر شده و راحت‌الحلقوم‌تر برای تماشاگر آمریکایی است. سهل‌الوصول و شاید پرزرق و برق‌تر،‌ اما نه درخشان‌تر.&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify;"&gt;در عظمت فیلم همان بس که تارانتینوی کبیر - که پخش کننده فیلم در آمریکا هم بوده - گفته که موقع دیدن فیلم گریه کرده است. فکر می‌کنید با این اظهار نظر چیز بیشتری می‌توان گفت جز توصیه به دیدن‌اش و شریک شدن در لذت‌ فیلم؟!&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify;"&gt;وونگ کاروای خودش گفته که فیلم را در موقع بیکاری و بر اساس غریزه ساخته. موقعی که فیلم را نگاه می‌کردم، این تصویر در ذهنم شکل گرفت که احتمالا روزی روزگاری کاروای با شنیدن ترانه‌ء کالیفرنیا دریم‌ین، ایده‌ای در ذهنش پا گرفته که حاصلش شده اپیزود دوم فیلم. و چقدر زیبا است این اپیزود فیلم. &lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify;"&gt;داستان همان قضیه همیشگی هجوم خاطره است از یک سو و تلاش برای پشت سر گذاشتن‌اش از سوی دیگر. جدال نابرابر و نفس‌گیر آدمی. پذیرفتن آنکه همه چیز حتی رویاها و خاطرات انسان نیز تاریخ مصرف دارد. تاریخ مصرفش که نگذشته باشد؛ سراسر رنج است و اندوه. سراسر یادآوری تلخ است. زندگی در گذشته است و تلاش برای باز کردن زنجیر سنگین خاطره از پا. گریزی نیست از این رسم رنج‌آور روزگار. باید نبرد کرد با خاطرات. گاهی در نبرد با خاطرات پیروز می‌شویم و بقایای خاطره را در صندوقی خالی کرده در بالاترین جای خالی کمد،‌ دور از دسترس، قرار می‌دهیم و گاهی هم این خاطره است که ما را تا مرز نابودی می‌کشاند. تا خود فروپاشی.&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify;"&gt;مثل شبهای بلوبری، اینجا هم صحبت رفتن و رفتن است و نرسیدن. بوردینگ کارت با مقصد نامعلوم انتهای فیلم شما را معلق نگه می‌دارد. معلق بین واقعیت و خاطره. که آیا داستان آقای 633 با خانم فی خاتمه می‌یابد و جهد عظیم برای فراموشی آغاز می‌شود و یا اینکه فرصتی دوباره برای زیستن در لحظه و چند صباحی خاطره سازی باقی می‌ماند؟ &lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify;"&gt;خانم فی وونگ - در نقش فی - چنان سرخوشانه نقش‌اش را بازی می‌کند و چنان به اشیا جان می‌دهد که آدم غرق در لذت می‌شود. همان صحنه‌های یک‌نفره در آپارتمان آقای 633 کافی است تا بلند شوم و به احترام آقای وونگ کار وای کلاه نداشته‌ام را از سر بلند کنم. و البته آرزو کنم که سینما همیشه زنده باشد به مدد آدمهایی با چنین ذهنهای درخشان.&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;a href="http://dr-reza.blogfa.com/post-8.aspx"&gt;رضا&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3788315891653168179-5876809514758939987?l=hamfilmbini.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hamfilmbini.blogspot.com/feeds/5876809514758939987/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3788315891653168179&amp;postID=5876809514758939987&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3788315891653168179/posts/default/5876809514758939987'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3788315891653168179/posts/default/5876809514758939987'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hamfilmbini.blogspot.com/2009/12/blog-post_8061.html' title=''/><author><name>Sir Hermes</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3788315891653168179.post-8092500717028078512</id><published>2009-12-19T01:37:00.000-08:00</published><updated>2009-12-21T01:20:42.859-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='ChungKing Express'/><title type='text'></title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://3.bp.blogspot.com/__YNEuypiX1Y/SyxzERYXvKI/AAAAAAAAAZA/xdV3MuaBcB0/s400/chunking.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 400px; height: 245px;" src="http://3.bp.blogspot.com/__YNEuypiX1Y/SyxzERYXvKI/AAAAAAAAAZA/xdV3MuaBcB0/s400/chunking.jpg" alt="" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;یونیفرم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;برای من بلوبری بهتر بود از چانکینگ شاید چون حوصله نداشتم. تند تند دیدم. یا نسخه‌ی دوم شد کما این‌که نسخه ی اول بود انگار. بازی‌های تیزهوشانه و تصویرهای خوب و تکه‌های به یادماندنی. مختصر و مفید و لفت‌نده اما زیادی گسسته و بی‌ربط و هی تکرار و قرو قاطی. کلن این‌طوری بود و خب یا من از آن هاگاباگاکاکا که هی توی گوشم می‌شنیدم و هیچی ازش نمی‌فهمیدم خوشم نیامد یا شما اعصاب‌تان پولادین است و به زیرنویس عادت دارید. علی ای حال چانکینگ روایت آدم‌های تحول‌ناپذیر است. آدم‌های ماندن. آدم‌هایی که به هیچ‌وجه تغییر نمی‌خواهند. به زور هم که شده خاطره‌هایشان را نگه می‌دارند. حتی اگر مجبور باشند خودشان موزیک را با صدای بلند گوش کنند و به جای این ور بار آن ورش بنشینند تا مکانی را برای حفظ خاطره نگه دارند. &lt;/div&gt;&lt;div&gt;آدم‌هایی که صابون‌های‌شان را عوض نمی‌کنند، حوله‌ها و ماهی‌های‌شان را، تا یک کسی مگر از غیب سر رسد و زندگی‌شان را عوض کند. آدم‌هایی که هی آناناس می‌خورند هی آناناس می‌خورند، هی هر شب همان سالاد را سفارش می‌دهند و به همان راضی‌اند ولی اگر فیش اند چیپس به زور بدهی به‌شان از آن به بعد فیش اند چیپس می‌خورند. این‌جور آدم‌ها می‌ترسند از عوض شدن. گیر می‌دهند به گذشته. باید به زور هل‌شان بدهی تا شاید به قدم بعدی برسند. به قدم بعدی که رسیدند باز ان‌قدر می‌مانند تا کسی دوباره هل‌شان دهد برای قدم بعدی؛ به نزدیک‌ترین گذشته‌ی در دسترس وصلند. ولش نمی‌کنند مگر به گذشته‌ی در دسترس‌تر. می‌پرسی مگر همه‌ی آدم‌ها این‌طوری نیستند؟ نه! این آدم‌های ِ ماندن پشت آدم‌های رفته یا حتی آدم‌های معمولی ِ در حال گذر جا می‌مانند. خیلی جا می‌مانند. &lt;/div&gt;&lt;div&gt;این قسم آدم‌ها، آدم‌های رفته را به برگشتن وادار می‌کنند. چرا؟ خلاف‌کار همیشه به محل جرم برمی‌گردد؟ هوممم.. برمی‌گردد خب. هی دارند برمی‌گردند. نمی‌بینید؟ عشق از نوع شرقی‌ست دیگر. عشق از نوع شرقی پایدار و ایستا و بمان است. جست و خیز و گریز ندارد. اگر فیش اند چیپس را نبیند، نفهمد که همچین چیزی هم هست همان‌جا می‌ماند نمی‌گردد پی‌اش که پیدایش کند ولی وای به حالش اگر فهمید. فرصت انتخاب از او آدم رفتنی می‌سازد که دیر برمی‌گردد از آن هوس به آزادی آلوده.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;حالا به نظرتان اصلا برگشتن فی در آن یونیفرم تداعی عشق نبود که در مراجعه‌ست؟ کامل و بی‌نقص. جوری که همه‌ی گذشته‌ها را یک‌جا در خود جمع می‌کند؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://masinice.blogspot.com/2009/12/blog-post_19.html"&gt;&lt;span style="color: rgb(102, 102, 102);"&gt;مسعوده&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3788315891653168179-8092500717028078512?l=hamfilmbini.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hamfilmbini.blogspot.com/feeds/8092500717028078512/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3788315891653168179&amp;postID=8092500717028078512&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3788315891653168179/posts/default/8092500717028078512'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3788315891653168179/posts/default/8092500717028078512'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hamfilmbini.blogspot.com/2009/12/blog-post_4126.html' title=''/><author><name>Sir Hermes</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/__YNEuypiX1Y/SyxzERYXvKI/AAAAAAAAAZA/xdV3MuaBcB0/s72-c/chunking.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3788315891653168179.post-4400276609220388501</id><published>2009-12-19T01:36:00.001-08:00</published><updated>2009-12-21T01:20:42.860-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='ChungKing Express'/><title type='text'></title><content type='html'>&lt;span style="color:black;"&gt;&lt;strong&gt;از هم-فيلم‌بينی‌ها - 3&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.imdb.com/title/tt0109424/"&gt;Chungking Express&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وبلاگ‌نويسی مثل نان سنگک می‌ماند. بايد حس‌ها را همان‌جور داغاداغ، وقتی از تنور درآمده و تروتازه است نوشت، با چايی‌شيرين و پنير و گردو و ريحان تازه. اگر بگذاری برای بعد، بيات می‌شود و از دهن می‌افتد. مگر اين‌که همان موقع، تا گرم است بسته‌بندی‌ش کنی بگذاری‌ش توی فريزر. غير ازين‌دو هر کاری‌ش کنی بی‌فايده است. حکايتِ از چانگ‌کينگ نوشتنِ من هم شد حکايتِ نانِ سنگک بيات. نه تازه‌تازه نوشتم‌اش، چون موقع‌اش نبود، قرارمان بود بگذاريم سر وقت‌اش، نه سرخوشیِ آن‌روزها مجالِ بسته‌بندی و فريز کردن‌اش را گذاشته بود برايم. اين شد که حالا، مخصوصن اين روزها که دل و دماغ هم ندارم و دست و دلم به دوباره ديدن نمی‌رود، ديگر نوشتن‌ام نمی‌آيد. به جايش يک تکه‌هايی از نوشته‌ی ديويد بوردول را می‌گذارم اين‌جا، برای آن‌ها که مجال خواندنِ اصل مقاله را ندارند. آن‌ها هم که کتاب دم دست‌شان است، کلن آن چهار مقاله‌ی مربوط به وونگ ‌کاروای را خوانده‌اند لابد، خوب چيزی‌ست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ها راستی، حالا از ما که گذشت، اما لطفن يکی‌تان بشيند در ستايش هپروت و سرخوشیِ سبُک تحمل‌پذيرِ «فی» بنويسد، اپيزود دوم. از معاشرت و گفت‌وگوهای آقای 633 هم، با آپارتمان و حوله و صابون و ساير وسايلش.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: rgb(102, 102, 102);"&gt;رمانس در صورت غذايتان: چانگ‌کينگ اکسپرس&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: rgb(153, 153, 153);"&gt;ديود بُردوِل -- بابک تبرايی&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اگر عشق يک خودگويی و يک رؤياست، فداکاری هم هست: همان‌طور که «فی» مخفيانه آپارتمان 633 را مرتب می‌کند، 233 هم بر حسب وظيفه کفش‌های زنِ موبور را، وقتی که او خوابيده، پاک می‌کند. عشق هم خسران است و هم اميد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بالاتر از همه چيز، عشق، غذاست. «بهشت اون وقتيه که تو صورت‌غذات رمانس رو پيدا می‌کنی»؛ اين ترانه‌ای‌ست با صدای دينا واشينگتن، که زمانی پخش می‌شود که 633 و مهماندار هواپيما در آپارتمان او هم‌ديگر را در آغوش گرفته‌اند. 233 يک ماه برای برگرداندنِ «مِی» صبر می‌کند و اين مدت را نه بر اساس يک تقويم، بلکه بر مبنای تاريخ انقضای کنسروهای آناناس محاسبه می‌کند - غذای محبوبش، که در شب آخر حالش را به هم می‌زند. در حينی که زن موبور خوابيده، 233 چهار سالادِ سرآشپز می‌خورد. مأمور 633 هم زمانی معرفی می‌شود که دارد سالادِ سرآشپز سفارش می‌دهد تا به خانه و برای دوست‌دخترِ مهماندارش ببرد. شبی که او سفارشش را تغيير می‌دهد لحظه‌ی شروعِ تمام شدنِ رابطه‌اش را مشخص می‌کند. چون به گفته‌ی خودش، حالا دوست‌دخترش فهميده که حق انتخاب دارد... صاحب رستوران هم اين نظر را تأييد می‌کند که هر عشق، مثل هر ظرف غذا، متفاوت است، ولی آدم بايد ذائقه‌اش را وسعت دهد. او توصيه می‌کند که «فيش اند چيپس» را امتحان کن، يا پيتزا، يا هات‌داگ را.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;زن موبور، بی‌محاباترين اظهارنظر را در صدای روی تصويرش به هنگام درددل 233 درباره‌ی «مِی» بيان می‌کند: &lt;strong&gt;«شناختنِ يه نفر به معنیِ نگه‌داشتنش نيست. آدم‌ها تغيير می‌کنن. يکی ممکنه امروز آناناس دوست داشته باشه و فردا يه چيز ديگه.»&lt;/strong&gt; اما هر دو پليسِ دل‌شکسته چون موجودی غير قابل جای‌گزينی به زن‌هاشان می‌نگرند... آن‌ها هر دو کمال گرايند. به قول وونگ، هر دوی آن‌ها به دنبال کسی می‌گردند تا بتوانند احساسات‌شان را
