هـــم‌فیلـم‌بینــی

یا بشينيم دور هم درباره‌ی فلان فيلم گپ بزنيم


هم‌فیلم‌بینی کلن - hamfilmbini@gmail.com - هم‌ده‌فیلم‌انتخاب‌کنی - فید


My Blueberry Nights - Youth Without Youth - ChungKing Express - Eyes Wide Shut - Copie Conforme
Closer



*Spoiler Warning!

یک شب پاییزی بعد از غوطه خوردن بین تعریف با هم بودن و عادت و عشق و زندگی دیدن” شب های بلوبری من” پتو پیچ کنار شومینه میچسبد، به شرط آنکه پارتنر مربوطه فیلم بینی هم روند لایت و آرام فیلم را دوست داشته باشد و دنبال هیجان بیشتر نباشد. از آن فیلمهاست که آخرش میتواند احساست قلنبه شود و یادت بیاید زندگی همین است که میکنی و لاغیر! گاهی زیادی دنبال معنی و مفهوم و دلیل گشتن فقط غافلت میکند از لحظه ….غافلت میکند از همه انها که آرام و بی صدا دوست دارندت و میفهمندت و دلتنگت میشوند …نه که ارزشی در این خودبازبینی نباشد. همان بس که این گشت و گذار فیزیکی و معنوی ارزش حقیقتی که در خانه اول نهفته است و بعضا از آن غافلی را برایت پررنگ میکند.

شبهای بلوبری من

میتوانی خودت را روان بسپاری به روند داستان هرچند پیش پیش حدس میزنی سولین بعد از شنیدن خبر مرگ آرنی بر ویرانه زندگیش اشک خواهد ریخت و الیزابت باز هم برای پای بلوبری و تعریف و بوسه دزدانه یا شاید مشتاقانه به کافه بازخواهد گشت …چون خودت را میبینی که همین میکنی که آنها کردند…حتی میدانی که لسلی به باقیمانده خاطره پدر چنگ خواهد انداخت. ولی هیچکدام از این دانستنها از ارزش اتفاق افتادنشان کم نمیکند چون زندگی من و تو و ما همین است و میدانیم که همین است …تنها چیزی که شاید نمیدانستی دور انداختن کلیدها بود…کلید ها و داستانها و گره های به گذشته … سکانسی که جرمی داستان کلیدها را با الیزابت شریک میشود بسیار دوست داشتم و سکانسی که سولین جای آرنی نشسته و مینوشد به سلامتی جاودانگی خاطره تنها گره اش به شهر خلوت لعنتی!

هستیا

Labels:

At November 25, 2009 at 1:23 AM, Anonymous کیقباد

حالا خیلی فرقی نمیکنه کی مرتکب ! این هم فیلم بینی شده باشه . سر هرمس ، آیدا ، اولد فشن یا هر کس دیگر . مهم بودن این وبلاگ هم فیلم بینی هس که هس
حالا اگه در راستای تقویت و تکمیل فواید این هم فیلم بینی ، مرتکب تهیه و اعلام یه لیست صد فقره ای از فیلمهای این چهار پنج ساله ی اخیر میشدید ، کلی دعای خیر نصیبتان میشد. مخصوصا" از ناحیه ی بی هم فیلم بینان تا بروند و تهیه کنند و بی هم ببینند و دعایتان کنند .
حالا صد تا فیلم هم نشد ، به نودو نه تاش هم قانعیم .بسم الله

 

Post a Comment

Link
  



هنر نسخه دوم واقعیت نیست. از آن کثافت همان یک نسخه کافی است. اینو ویرجینیا ولف گفته و فک کنم کلن سینما واسه همین درس شده اما بعضی کارگردانا هستن که انگار وظیفه خودشون میدونن که تو تک تک فیلماشون این جمله رو به گه بکشن.ینی وقتی فیلمی از هانکه میبنیم مثه اکثر فیلما که آخرش واسه خر کردن خودمون به این فک میکنیم که فیلم بود و فیلان و بیسار اینجا دیگه نمیتونیم از این حرفا بزنیم چون اینقد همه چی واقعیه اینقد به گا رفتنمون واقعیه که هیچ راه فراری نداریم.خشونت فانی گیمز مثه خشونت فیلمای تارانتینو نیس که بهون خوش بگذره موقع دیدن فیلم رسمن قراره گا.یـ.یده بشیم قرار نیس پیام اخلاقی زورچپون ببینیم قراره نمایش واقعی خشونت ببینیم تا دیگه از این گها نخوریم. حالا من فک میکنم این فیلم آخره آقای فون تریر هم همین طوره. واسه همین به جای اینکه مشابه خیلی از فیلمای دنیا که موقع نمایش سکـ.ـس پرت و پلا نشون میدن دقیقن نمای بسته فرو رفتن فیلانه آقاهه در بیساره خانومه نشون میده و وقتی موقع شکنجه میرسه قرار نیس اسلشر ببینیم قراره از دیدنه یه کلاغ تو یه سولاخی سکته کنیم.حالا اینارو تعمیم بدین به کل فیلم به اینکه این فیلم چقد واقعی بود در نمایش افسردگی و احساس گناه و کوفت و درد و چقد به گا دهنده و چقد این احساس به گا رفتن موقع دیدن یه فیلم روحانیه.
(و البته اگه همه اراجیف بالارو برعکس کنید میشه یه پستی در مورد فیلم مای بلوبری فیلان)

دانیال

Labels:

At November 18, 2009 at 11:41 PM, Anonymous رضا بهروز

اين جمله ولف را فراموش كرده بودم و باز به يادم آوردي و چقدر اين روزها به دردم مي خورد.
اين روزها كه بحث و چالشي برايم پيش آمده در باب آثار اصغر فرهادي و مخصوصا فيلمهاي آخرش كه
چرا با وجود قدرت تكنيكي و ساختاري غير از بار اول كه مبهوتت مي كنند، به دل نمي نشينند زود فراموش مي شوند. و گمانم جواب همين جمله است بس كه آدمهاي فيلمهايش معمولند و ميان مايه مثل خودمان و آدم چرا بايد از تماشاي اين آدمها و دقيقتر از تماشاي خودش حال كند؟ اينطور به نظر مي رسد كه فرهادي تعديل شده همين فيلمسازاني است كه نام بردي و تعديلش هم يقين زاييده مميزي است و لاغير!
فون تريه را هم از همان داگويل بي خيال شده ام و بدرود گفته ام، گيرم كه جاهايي از رقصنده در تاريكي اش را دوست دارم. هانكه را هم با همان پنهانش شناختم و كنار گذاشتم كه ديدم از خود واقعيت هم يخ تر است. كلا عطاي اين حالات روحاني را به لقايش بخشيده ام كه من از ضعف ها و گندهاي وجود و درونم باخبرتر از يادآوريم. تذكر فقط تازه ترش مي كند و تيزتر. بگذاريم سينما حالمان را خوشتر كند.
برقرار باشي

 

Post a Comment

Link
  



حاشيه‌ای بر «شب‌های بلوبری من»، در پاسخ به بخش‌نامه صادره

*
يك. هفته گذشته، روزی كه حالم چندان خوش نبود، از خانم منشی خواستم كه به رستوران هميشگی سفارش سوپ بدهد. دوستان پس از مقداری تاخير، دو تا ته‌چين مرغ فرستادند! وقتی جست‌وجوهای خانم منشی برای مشخص كردن اين‌كه دوتا ته‌چين مرغ را چه كسی سفارش داده، بی‌نتيجه ماند، تازه روشن شد كه سفارش را به اشتباه آورده‌اند. خب، پوزشی خواستند و غذا را برگرداندند و سوپ بنده را - جای‌تان خالی - بالاخره آوردند.
دو. يك‌بار علی حاتمی فقيد در گفت‌وگويی با اميد روحانی، «‌خوشگل»‌بودن فيلم‌هايش را تاييد كرده بود و اصلا ً پايش هم ايستاده بود و آن را خودخواسته دانسته بود و اسمش را گذاشته بود «فيلم‌های كرم كاراملی». اما حاتمی به آن تناسب جادويی دست يافته بود و می‌دانست كه چه‌طور و چه‌مقدار كرم كارامل بايد به يك فيلم بيافزايی، كه قصه فيلم طعم خود را به طعم كارامل نبازد. گمان نمی‌كنم كه كسی مخالفتی داشته باشد كه آقای كاروای هم يك فيلم‌ساز كرم كاراملی ( يك «خوشگل»‌ساز) است؛ اما انگار گاهی‌وقت‌ها حساب آن تناسب از دستش در می‌رود و برای «دست‌پختی» كه اقتضائش كمی تندی جگرسوز است، آن‌قدر كرم كارامل به خورد آدم می‌دهد كه آدم در حسرت آن اقتضاء می‌ماند؛ درست مثل اين «شب‌های بلوبری من»، كه بلاتشبيه همه مواد اوليه برای يك سوپ انسان‌ساز را دارد، اما نهايتا ً يك ته‌چين مرغ نطلبيده از توی ديگ درمی‌آيد- بدون آن‌كه كسی باشد كه پوزشی بخواهد و چيزی را بازگرداند و چيزی را - جای‌تان خالی - باز بياورد. اين‌طوری‌ست كه آدم ناخوش‌احوال، ناخوش‌احوال باقی می‌ماند از ديدن اين فيلم!

Labels:




فیلم مای بلوبری نایتسم که دستم نیست که ازش بنویسم پس فقط اشاره به اینکه سو لین و آرنی رو از همه بیشتر دوست داشتم، اونجا که بعد از مرگ آرنی و جر و بحث با صاحب بار سو لین رفته کنار خیابون نشسته و بارون اومده و زمین خیس و بعد الیزابت میاد کنارش می‌شینه و اون لحظه که سولین می‌گه که آرنی ماشینشو متوقف کرده و ازش پرسیده یو بین درینکینگ میس؟ و بعد هم کی می‌گه اند آی اسمایلد و لبخند می‌زنه و نگاهش که می‌ره عقب و عقب‌تر و موهاش که روی صورتش ریخته.

پ.ن
فیلم دستم نیست دیگه :ی
از کل فیلم هم این صحنه از همه قشنگ‌تر یادم مونده، حالا شایدم که اینجوری نبوده باشه ولی تو ذهن من اینجوری مونده، با موسیقی اون صحنه و می‌گم خیابون خیس و لبخند سو لین.

کیانا

Labels:




در حال و هوای عشق
هم- فيلم‌بينی‌ ها
My Blueberry Nights

با تنگ شیشه ای حاوی کلیدها شروع کنم که همان حفره های روی دیوار است. اگر در " در حال و هوای عشق " هرکس که رازی داشت می رفت سوراخی روی دیوار انگکورات می کند، لبش را می برد جلو و رازش را در آنجا زمزمه می کرد و بعد با گل و کاه حفره را می بست، این دفعه همه رازها در یک تنگ شیشه ای ریخته می شود. هر کلید داستان حداقل دو نفر است. اما نه یک قصه معمولی. داستانی که ونگ کار - وای در همه فیلم هایش همان را روایت می کند. این همه آدم های درگیر عشق های بر باد رفته...

شب های بلوبری من با این که اولین فیلم بلند کار - وای است که به زبان انگلیسی ساخته می شود اما همچنان عناصر و مضمون های ثابت فیلم هایش را اینجا هم پی گیری می کند. کار - وای فیلم ساز " زمان " است. او بیشتر از هر چیزی دغدغه لحظه و زمان را دارد. می گویند سر صحنه فیلمبرداری فیلم هایش کاغذی نصب می کند که رو ی آن نوشته: " گذشته ، همین حال است. " اگر در چانکینگ اکسپرس زمان را با تاریخ مصرف کمپوت های آناناس مشخص می کرد، در " در حال و هوای عشق " فیلم را از سال 1962 شرع کرد که مقارن با آغاز انقلاب فرهنگی و سرکوب ها در چین بود و ادامه اش را رساند به 2046 که 50 سال بعد از الحاق هنگ کنگ به چین خواد بود. در شب های بلوبری هم مثل " خوشحالی با هم بودن " تاریخ ها را روز شمار نشان می دهد.

سبک کار – وای مثل همیشه بر اساس همان حذف ها، نشان ندادن ها و رویکرد مینی مالیستی اش است. نگاه کنید به میزانسن ها. در 14 دقیقه اول فیلم بدون تدوینی چشمگیر یا کات هایی سریع، بدون فلاش فوروارد یا تغییر در لوکیشن یا تمهیداتی از این دست، زمان فیلم 5 بار به جلو میرود.( که تنها ایرادی است که از سیک او گرفته می شود. این که این شیوه حذف های متوالی بدرد فیلم کوتاه می خورد نه یک فیلم داستانی بلند.) اما باید نگاه کرد که مضمونی را که مد نظر دارد – عشق های ابراز نشده یا ناکام و شکست خورده – چقدر با این فرم روایت سازگاری دارد. جایی که بیشتر از هر وقت دیگر کار- وای در همه چیز ( دقیقا در همه چیز ) به فیلمساز مورد علاقه اش آنتونیونی نزدیک می شود.

پیرنگ فیلم ادامه چانکینگ اکسپرس است که آن را به تعبیر بوردول پیرنگ " حلقه به حلقه " می توان نامید. بار و کافه به عنوان مرکز ثقل روایت و بعد تکثیرش در لوکیشن های مشابه متعدد ( 4 تا ). داستان از پشت بارها ناگهانی شروع می شود و در نقطه ای یا رها می شود و یا به سرانجامی نسبی می رسد. مثلا با دیدن کلیدها فکر می کنیم فضا به سمت 2046 خواهد رفت و جودلا شروع می کند به تعریف داستان های تک تک این کلیدها با جزئیات دقیق و کمی خیال پردازی. کار – وای این را رها می کند و موضوع را به رفتن و شغل های الیزابت و بعد باز در داخل آن ( حلقه های بعد) اتفاقات بعدی و...

کار – وای شیفته نشان دادن اجزا و جزئیات اشیا و بدن انسان هاست. تا جایی که توانسته پاهای نورا جونز را ایستاده، نشسته، با کفش و در حال حرکت، صورت اش را با تاکید بر روی لب ها به دقت ثبت کرده است. مثل همیشه مونولگ و نریشن ابزار و تمهیدش برای حس تک افتادگی و انزوا آدمهایش است. فضای بین دوربین و بازیگر را معمولا چیزی یا عناصری پر می کند و باز با کمک اشیا میان بازیگرانش فاصله می اندازد ( میز)، باز مثل همه فیلم هایش نمای اسلومشن را به کار گرفته. در منطق مونتاژ کار – وای، هروقت نمای سوبژکتیو ارنی را انتخاب می کند سو لین را اسلومشن می بینیم. در واقع این تنها عاشق است که عشقش را اینطوری می بیند ( می بینیم؟)... و کسی چه می داند. شاید هم خود کار – وای باشد که شیفتگی اش را به راشل وایس در " لحظه " اینطوری ثبت می کند... و یک تفاوت. این بار از کات های ناگهانی و سریع خبری نیست.

موزیک در فیلم های کار – وای نقش اساسی دارد. والس شگفت انگیز " در حال و هوای عشق " که با تکرارش یکی از شخصیت های فیلم شده بود، دختر در چانکینگ اکسپرس که قطعه کالیفرنیا دریم هویت اش را توضیح می داد و قطعه جادویی سیکرت گاردن در 2046. اما این جا احتمالا او عامدانه ترجیح داده از این مدل فضاسازی ها اجتناب کند. اما نتوانسته جلوی خودش را بگیرد. آن چند ثانیه کوتاهی که سر و کله گوستاویو سانتائولایا پیدا می شود و آن موزیک رویایی..یک لحظه است.

واضح است که کار – وای جزئیات آن فرهنگ را مثل فرهنگ هنگ کنگ نمی شناسد و طبعا نمی تواند خیلی به جزئیات ارجاع دهد. اشاره کوچکی به محله برانکس ( اوج نوستالژی نیویورکی) می کند و رد می شود. همه آن جمله های فلسفی - شرقی اش در این فضا تا حد زیادی ارزش و تاثیر عاطفی اش را از دست داده. آن نماهای ماشین سواری نورا جونز و ناتالی پورتمن هم حقیقتا بد است. تلقی جدی و طنز آمیز و باز مینی مالیستی اش از مراکز ترک اعتیاد ( الکل) و نامه نوشتن الیزابت و به کلمه در آوردن ایده ها برای ثبت لحظه. بیخود نیست که لزلی هم می خواهد ماشین پدرش را نگه دارد. تا آن لحظه غرور بعد از پیروزی پدرش را همیشه حفظ کند. آن " لحظه " را..

فیلم کار – وای درباره " ناراحتی با هم نبودن " است تا " خوشحالی با هم بودن " و حسرت برای فرصت های از دست رفته که دیگر... آن دوربین فیلم برداری هم برای ثبت همین لحطات است. به هر نحوی که شده، از نوشتن الیزابت و ارنی تا دوربین فیلمبرداری و جمع آوری کلیدهای مردم. هر طور که شده این زمان را، لحظه را باید برای ابدیت جاودانه کرد و عمری را با آنها سر کرد. که آدمیزاد سهمش از زندگی می شود همان چند لحظه. زندگی کرده بوده برای همان یک " آن ". و خوشبخت تر است اگر ثبت اش کرده باشد. که سر خوشی و حسرت را بتواند مکرر در مکررحس کند. حالا آقای جود لا انسان خوشبختی است. دوربین فیلمبرداری، آن بالا، آن لحظه فوق العاده را برایش ثبت کرده و او می تواند آن نما را صد بار دیگر ببنید و از کمپوزسیون و ایده ونگ کار – وای لذت ببرد. حیرت کند. شاید هم حسرت بخورد آن روز....آن یار و همدم را بگو.

علی لطفی

Labels:




تکه فيلمنامه - سی‌وپنج

- بچه که بودم، مادرم آخرهفته‌ها می‌بردم پارک؛
می‌گفت اگه يه‌وقت گم شدم، يه‌جا وايسم تا بياد پيدام کنه.

: فايده‌ای هم داشت؟

- راستش نه؛
خودش يه‌روز که دنبالم می‌گشت گم شد.
بازم بستنی می‌خوای؟


شب‌های بلوبریِ من (وُنگ کار وای) / My Blueberry Nights (Kar Wai Wong), 2007

پورج

Labels:




خود برادر هرمس هم مي‌داند كه اين روزي كه قرار بود راجع به فيلم My Blueberry Nights حرف زنيم روز خوبي نبود، شرايط خوبي نبود. ولي خوب الان هم كشيدم و اين چند خط را نوشتم. باقي بقايتان.

اين فيلم My Blueberry Nights براي من صرفاً يك فيلم معمولي بود. فكر كنم هنوز كمي خام بود و مانده بود تا جا بي‌افتد. حالا همه‌جايش به كنار فيلم را كه مي‌ديدم به اينجايش كه رسيدم:


Elizabeth: Why do you keep them? You should just throw them out. Jeremy: If I threw these keys away then those doors would be closed forever and that shouldn’t be up to me to decide, should it? Elizabeth: I guess I’m just looking for a reason. Jeremy: From my observations, sometimes it’s better off not knowing, and other times there’s no reason to be found. Jeremy: Hmm. It’s like these pies and cakes. At the end of every night, the cheesecake and the apple pie are always completely gone. The peach cobbler and the chocolate mousse cake are nearly finished… but there’s always a whole blueberry pie left untouched. Elizabeth: So what’s wrong with the blueberry pie? Jeremy: There’s nothing wrong with the blueberry pie. Just… people make other choices. You can’t blame the blueberry pie, just… no one wants it.


با خودم گفتم كاش هر از چندي، يك نفر، يك نفر از همين آدم‌هاي توي كافه كله‌اش را مي‌انداخت پايين مي‌رفت يكي از اين كليدها را بر مي‌داشت و مي‌رفت سراغ ساختن چيزي كه قبل‌تر كس ديگري خرابش كرده بود. يا مثلاً يك نفر مي‌آمد يك كليد مي‌گذاشت يك كليد بر مي‌داشت يا يك همچين چيزهايي، شايد مي‌شد يك سريال از همين ايده ساخت.


شاهد قدسی

Labels:




یک دیر-پست در راستای این پست آقای اولدفشن و این پیشنهاد سر هرمس:

برای من قصه‌ی فیلم بیش‌تر از اون‌که قصه‌ی الیزابث باشه، یا سو لین/آرنی یا لزلی/پدرش، که هرکدوم حرف و حدیث‌های خودشونو دارن، قصه‌ی جِرمی‌ه. از همه هم بی‌ادعاتر و بی‌هیاهوتر و شکیباتره. تو کل فیلم هم راوی الیزابثه (گیرم که خطاب به جرمی) و فقط یه جاست که جرمی از رفتنِ الیزابث می‌گه. آدم‌های فیلم مثل خودش همه تنهان و در اولین فرصتی که بتونن ول می‌کنن و می‌ذارن می‌رن، ولی جرمی مدت‌هاست که با همون کافه‌ش مونده، دوست هم داره لابد خودش. آدم‌ها بی‌رحمانه میان تو کافه‌ش - زندگیش- و کلیدهاشون رو پیشش جا می‌ذارن، و می‌رن بدون این‌که بفهمن که ردشون رو هم جا گذاشتن. جرمی حواسش هست. قصه‌ی همه‌ی آدم‌هاش رو با کلیدهاشون می‌دونه. مشتری‌هاش رو با اسم که نه با غذایی که همیشه سفارش می‌دن می‌شناسه. قصه‌ی آدم‌هایی که مستقیمن تو زندگیش نیستن هم با نامه‌های کارت‌پستالی الیزابث وصل می‌شه به‌ش. حتا دوربین کافه‌ش عمرن اگه برای دزد گرفتن باشه، خودش که می‌گه یه‌جور دفتر خاطراته براش، می‌گه هم که انقدرا هم دیگه دیوونه نیستم که همه‌ی فیلم‌هاش رو نگه دارم و فقط بعضی مهم‌هاشو نگه می‌دارم، ولی بی‌خود می‌گه! همیشه یه سیگار اضافی خودپیچیده دم دست‌ترین جا، پشت گوشش، داره انگار خوب فهمیده که همیشه سر و کله‌ی یه آدمی مثل الیزابث پیدا می‌شه یا مثل کاتیا دوباره پیدا می‌شه، که سیگاره رو بخواد و به بهونه‌ش دمی رو سپری و درددل کنه. 
مدت‌هاست انگار، از همون بچگی، که داره فکر می‌کنه سرنوشت خودش هم مثل بلوبری پای‌هاش می‌مونه، هیچ مشکلی ندارن حتا خوش‌مزه هم هستن طفلیا ولی هیچ‌کس نمی‌خوادشون. صحنه‌های فیلم، که بیش‌تر از همه قصه‌ی جرمی‌ئه، پره از نگاه‌های جرمی. نگاه‌های مستقیم و بی‌پرده و جورواجورش. فقط ما می‌دونیم و می‌فهمیم نگاه و نیم‌چه اخم/نیم‌چه بغضِ جرمی و نیم‌خورده موندن غذاش رو، شبی که بعد از کلی انتظار، الیزابث میاد و به جای این‌که بمونه مثل هرشب بلوبری پای بخوره، کلیدهاش رو می‌بره. ما می‌مونیم و نگاه و پک به سیگارش بعد از دوباره اومدن و رفتن کاتیا. لبخندی که دوباره انگار داره یادآوری می‌کنه به خودش که همینه دیگه سرنوشتم. من‌ی که هستم و آدم‌هایی که میان و می‌رن.
(حالا که دارم فکر می‌کنم فیلم کلن کلوزآپ آدم‌هاست، خلاصه‌شون کرده تو صورت و نگاه‌هاشون. فوقش دوربین ناقلایی که خودش می‌ره می‌شینه اونور شیشه، پشت پیش‌خون و دیوار، جای دوربین کافه، گل‌های آرنی و سرک می‌کشه، دید می‌زنه آدم‌ها رو از یه‌هوا دورتر.) 
جرمی - بر خلافِ آرنی- گیر نمی‌ده. دل‌تنگی‌ها و انتظارکشیدن‌هاش رو تو چشم طرف نمی‌کنه ولی معلومه که اون کارد و چنگال و لیوان روی میز چقدر منتظر مونده‌ن، و یه دسته گل سفید خوشگل از کی و برای چی نشسته‌ن توی تُنگ بلوری جای همه‌ی اون کلید‌ها، و آدم‌ها. گیر نمی‌ده اما یکی هم که این وسط خودش پیداشده که داره ماجرا رو ادامه می‌ده، الیزابث، نمی‌تونه پیداش کنه. خود الیزابث نمی‌خواد انگاری. دوست داره با طعم همون شب‌های بلوبری‌خورون تو کافه فقط براش حرف بزنه پشت این کارت‌پستال‌ها و نشونی نذاره که جوابی بگیره که نکنه بی‌خود بند شه براش و برش گردونه. لابد همینه که هرجا یه‌جوره و هرجا یه اسم، یه بخش از اسمش رو، داره. جرمی هم که سرجاشه، همیشه آماده، همیشه منتظر، روز/فاصله‌شمارهای فیلم هم روزشمار جرمیه، از لحظه‌ای که لیزی رفت، از شبی که به اعتراف خودش انقدر شب قشنگی بوده که فیلمش، فیلم دوربین کافه‌ش، مخدوش شده بسکه دیدتش (از الکی می‌گه ها بقرران، می‌دونه که لیزی بوسیدنِ خوش‌مزه‌ی اون آخرین شب رو فهمیده، ‌نمی‌خواد نشونش بده ولی). همینه که لیزی رو برمی‌گردونه سراغ پای‌هایی که از وقتی رفته بوده، دیگه فقط درست می‌شده‌ن برای این‌که نکنه یه شب ناغافل از راه برسه.

شب‌های بلوبری ِ من لطیفه، ساده است، قصه‌ی آدم‌هاش تکراری و دغدغه‌ی همیشگی هست اما خوش‌مزه تعریف شده. یه دسره، بلوبری(یعنی همون زغال‌اخته؟) پای، با طعم جرمی/جودلاو!

مکین

Labels:






شبهای بلوبری من

هم فیلم‌بینی فکر خوبی است. اساسا هر اثری بعد از خلقش بارها متولد می‌شود. در چشم بینندگانش. هربار کامل‌تر می‌شود و دلپذیرتر. جلا می‌خورد حسابی.

قرعه آغاز به My Blueberry Nights افتاده است. آشنایی من با وونگ کار وای با این د ٍ مود فور لاو شروع شد. با 2046 رابطه‌مان نزدیکتر شد و در شبهای بلوبری دیگر حسابی آشنا شده بودیم. برای من فیلمهایی که دوستشان دارم به دو دسته تقسیم می‌شوند. فیلمهایی که حدیث نفس هستند و آنهایی که نیستند. اصولا همین حدیث نفس بودن یک جذابیت پیدا و پنهانی با خود دارد که به خودی خود خواستنی‌اش می‌کند.

اینجا هم وونگ کار وای می‌نشیند کنار تا شما شاهد حدیث نفس باشید. حدیث رفتن ها و نرسیدن‌ها. نقطه تلاقی شخصیتها کافه کلید -Klyuch‌ به روسی می‌شود کلید- است. همه داستانها در کلیدهایی‌ جمع‌ شده است که در شیشه‌ای حبس شده‌اند. گویا منتظرند تا روزی، اتفاقی، باعث شود داستان‌شان گفته شود. و گفته می‌شود داستانها. حکایت عشقهای بی‌سرانجام. عشقهای نافرجام. ندامت. این همنشین همیشگی عشق.

و چقدر خوب انتخاب کرده است بازیگرانش را آقای کار وای. شاید اگر انتخاب بازیگران این قدر خوب نبود، فیلم تبدیل می‌شد به یک فیلم معمولی. فیلمی که می‌بینی و دفعتا فراموش می‌کنی. اما درخشش بازیگران به خصوص از نظر من راشل وایز فیلم را نگه داشته است.

شاید علاقه وونگ کار وای به المانهای ثابت فیلمهایش -قطار در حال حرکت با چراغ روشن در دل شب- نشان از روند بدون سکون زندگی و عشق باشد. هیچ چیز جایی تمام نمی‌شود. درست جایی که به نظر می‌آید تکلیف قضیه معلوم شده و به سرانجام رسیده است در واقع شروعی مجدد آغاز شده است. رفتن و رفتن بی‌پایان.

شاید یکی باید بردارد یک روزی از سرنوشت همه این آدمهایی بنویسد که جایی در زندگی‌مان همراهشان شدیم و نیمه‌کاره رهاشان کرده‌ایم.

رضا

Labels:




از استوا تا گرینویچ

آدم هایی هستند که مثل نصف النهارند. زمان برایشان معنا دارد. بی قرارند. صعود و نزول دارند. آدم یکجا بند شدن نیستند، آدم ماندن، آدم تحمل... آدم های رفتنند

آدم های دیگری هستند که مثل مدارند. رها و یله و غوطه ور در نوعی توهم جاودانگی ... دور خودشان می گردند و خوشند. می دانی همیشه کجا می شود پیدایشان کرد. آدم سکون و صبرند...آدم های ماندنند.

بعد نمی دانم چه کسی این شوخی را باب کرد بین مدار ها و نصف النهار ها که مدام عاشق هم می شوند. جایی روزی هر نصف النهاری، مداری را قطع می کند. یکبار در صعودش و یکبار در نزولش. یکبار دل می دهد و یکبار دل می برّد. عاشق می شود و فارغ...بعد نصف النهار ها می روند سی خودشان. تجربه می کنند مدار های دیگر را قطع می کنند. بالا و پایین می شوند. اما مدار ها همیشه در حسرت نصف النهاری که روزی دلشان را برده با زمان صبوری می کنند، نصف النهار های دیگر را هم می بینند اما همیشه در حسرت نخستین دیدار، نخستین بوسه، نخستین هم- آ-غوشیند

شب های بلوبری من...قصه ی یک مدار است و یک نصف النهار. مابقی حرف ها همه بهانه است.

امیرحسین

Labels:




هميشه يک دری باز می‌شود



- به هم رسیدن؟
+ اونا که از اولش رسیده بودن.

شب‌های پای بلوبری فیلم محشری نیست، حتی خوب هم شاید نباشد. صرفن فیلمی‌ست که بتوانی بنشینی پایش چند تا دیالوگ بشنوی که دوست‌شان داشه باشی. بتوانی تنهایی آدم‌ها را از تویش بخوانی و باورت بشود هر آن‌که عاشق‌تر، تنهاتر. هر آن‌که بسته‌‌تر کند خود و روحش را، سریع‌تر پس‌زده می‌شود. چه لیزی باشد که این همه راه خودش را دور کند


How do you say goodbye to someone yo cant imagine living without? I didnt say goodbye.I didnt say anything. I just walked away

یا آرنی، یا پدر لسلی یا هرکس دیگری که دوست داشتنش را این‌طور بی‌نقاب توی رخ معشوق بزند. چه پدر باشد چه دوست باشد و چه عاشقی قهار و خودخواه.
بلوبری صرفن کلاژ چل تکه‌ایست از به یادمانده‌های آدم‌ها. از کلیدها، فیلم‌ها، پنجره‌ها. و بیشتر از آن تاکید این‌ واقعیت است که فراموش شدنی‌ایم ما. همه‌ی ما. با دورانداختن کلیدهایی که جاگذاشته‌ایم، با افتادن صورتحساب‌های‌مان از روی برد، با رفتن آدم‌های وصل به ما، با خراب شدن فیلم‌های آن دوربین کافه‌ی جرمی. انگار که مجبوریم هرجایی به هر نحوری خودمان را ثبت کنیم و لاجرم وقتی آدم‌هایی نباشند که دل‌شان بخواهد یادگاری‌های‌مان را نگه دارند ما هم نیستیم دیگر. انگار که هیچ‌وقت نبوده‌ایم. انگار که هیچ‌کس نبوده‌است.بلوبری فیلان فیلم متوسطی‌ست. از من بپرسید می‌گویم اصلن فیلم‌ نیست. خواب‌های متراکم است. بیشتر کابوس است. حسرت است. داستان داستان‌هایی‌ست که فراموش شده‌اند و پای بلوبری‌ای که دیده‌نمی‌شود یا بدتر دوست‌داشته‌نمی‌شود. مثل خود جرمی؛ پسر کوچکی که مادرش گم می‌شود اند یو کنت بلیم جرمی جاست نو وان وانتز هیم. مثل خود لیزی. مثل آرنی. مثل پدر لسلی. مثل همه‌ی عاشق‌هایی که ترسناک می‌شوند بس‌که خوبند. بس‌که تو را از خودت می‌ترسانند با چنین خواستنی.
تو آرنی را می‌بینی که عاشق است و گناهی ندارد، سو لین که معشوق است و گناهی ندارد. لسلی که ... پدرش که ... لیزی که ... این‌جور است که آدم‌ها هیچ گناهی ندارند فقط تقاطعات بی‌خودی‌شان گاهی بدجوری عذاب‌شان می‌دهد. همه‌شان بدجایی از زندگی نشسته‌اند انگار. بدجایی گیر کرده‌اند. یکی می‌خواهد بایستاند آن یکی دائم در حال فرار است. و وقتی فرار، فرار باشد لاجرم یکی باید تمام شود و همه می‌دانند این وسط آنی که مانده، جامانده، جاگذاشته شده زودتر به انتها می‌رسد. دو تا مرگ کم نیست توی یک فیلم. دو نوع مرگ از استیصال. از استیصال فرار دو معشوق گریزپا چون آهو.
من اما به بهانه‌ی فیلم آمدم بنویسم از رسیدن آدم‌ها. از وصل‌شان. ازین‌که آدم‌ها اگر رسیدنی باشند در همان نقطه‌ی اول انگار که به هم رسیده‌اند. محتوم است به هم رسیده‌شدن‌شان بعد حالا تو راه بیفت برو آن ور اقیانوس، برو کره‌ی ماه، برو فلان شهر توی فلان‌جا کار کن. برو گم‌شو. برو پیدا نشو هیچ‌وقت به هیچ‌شکل. برو کازینو با لسلی دیل کن ماشینش را ببر، بباز. برو نوادا، لاس‌وگاس؛ برمی‌گردی. باورت بشود که دری که یک روزی باز کرده‌ای، چشمی که یک روزی نگاه کرده‌ای، جایی که مأمن‌ت شده برای وقت‌های بی‌کسی همیشه مأمن‌ت می‌ماند. آدم‌های زیادی نیستند توی این شهر که گوش به درد دل‌ت بدهند. که بلد باشند کلید‌ها را نگه دارند. که حواس‌شان به خاطرات روزانه‌شان از پشت نوار دوربین‌شان باشد. آدم‌های زیادی هم نیستند که بیایند در درددل‌شان را برایت باز کنند. دنبال کلید دورانداخته‌شان را هر شب بگیرند. پای بلوبری را آن‌طور با آن اشتها مزه‌مزه‌کنند و دل‌شان نیاید در انتهای شب دست نخورده بماند. ولی اگر پیدا کردی همیشه به همان‌جا به همان‌ آدم برمی‌گردی. مطمئنم که برمی‌گردی. این‌ست که لیزی و جرمی همان اول هم رسیده‌بودند انگار؛ بس‌که لیزی بلد بود درست خواستن را و جرمی بلد بود ریزه‌کاری‌های آدم‌ها را. بلد بود که هیچ دختری آن‌طوری بلوبری پای را با اشتها و تند تند نمی‌خورد. بهتان بگویم که هیچ‌وقت فکر نکنید این‌ها چیزهای کمی‌ست که یک نفر می‌تواند بلد باشد. این‌ها همان چیزهایی‌ست که آدم را به جاهایی که ازشان رفته برمی‌گرداند. اوهوم، به هم رسیده بودند اصلن از همان‌وقتی که در باز شد.

JereMy: A few years ago, I had a dream. It began in the summer and was over by the following spring. In between, there were as many unhappy Nights as there were happy days. Most of them took place in this café. And then one night, a door slammed and the dream was over.

خیلی حرف‌های دیگر دارم که بزنم. از این‌که چه خوش خیال آقای کاروای ما را رها می‌کند آخر فیلم بی پشتوانه‌ی کلیدی جامانده که سرانجام جرمی و لیزی باشد. یا بگویم‌تان که چه زیرکانه همه‌ی گذشته‌ها را انگار محو می‌کند تا طرح نویی بیاندازد، از کلیدهایی که دیگر نگه داشته نمی‌شود و از فیلمی که بس‌که نگاه کرده دارد خراب می‌شود. این‌همه، همه‌ی این‌ها یعنی یکی از ثبت، از ردپا می‌آید درون خود زندگی. و این خود زندگی چیزی بس‌ حقیقی‌ست که خود آقای کارگردان شاید بعدن‌ها در فیلمی دیگر برای‌تان از حسرت‌ها و تنهایی‌ها و وصال‌های و جدایی‌های آدم‌ها در قالبی غیر از حباب و کلید و در و مهره‌های سفید و پنجره و بخار روی شیشه‌ها و دوربین کافه و صورتحساب‌های روی بورد و تخت خالی بیمارستان بگوید و شاید از میانه‌ی همه‌ی این‌ها حقیقتی پررنگ‌تر از آن‌چه در بلوبری دیدید ببینید.

Elizabeth: It took me nearly a year to get here. It wasnt so hard to cross that street after all, it all depends on whos waiting for you on the other side


مسعوده

Labels:




قرارگاه خاطره‌ها

یادداشتی بر فیلم شب‌های بلوبری من
ساخته‌ی وونگ کار وای


هرچه تلاش کردم نتوانستم هیچ عکسی را برای این پست آپ‌لود کنم.
امیدوارم در روزهای آینده عکس‌ها هم به پست اضافه شوند.

میلان کوندرا در بی‌خبری خوانشی جالب از «اودیسه»ی هومر به دست می‌دهد. بنا به خوانش کوندرا اولیس به‌جای جست-و-جوی پرشور ناشناخته (ماجرا) قداست بخشیدن به شناخته‌شده (بازگشت) را انتخاب کرد. کوندرا به‌نقل از «اودیسه»ی هومر و از زبان اولیس می‌آورد: «تنها آرزویم بازگشت به آنجا، و دیدن خانه‌ام در روز بازگشتم است».

می‌توان از خوانش کوندرا این‌گونه نیز برداشت کرد که در این خوانش –برخلاف بیشتر خوانش‌هاش موجود از سفر اودیسه‌وار- مکان به‌جای سفر اصلن قرار گرفته است.
در شب‌های بلوبری من نگرشی چنین مکان-محور در جریان است. قصه‌ی آشنای سفر اودیسه‌وار این‌بار با تأکید بر مکان روایت می‌شود. آدم‌های داستان در مکان‌ها شکل می‌گیرند، هویت پیدا می‌کنند و با یکدیگر رابطه برقرار می‌کنند. الیزابت می‌گوید با رفتن سو لین همه آرنی را فراموش می‌کنند؛ گویی آدم‌ها تنها در این مکان‌های همه‌گانی، در این کافه‌ها، و از خلال این نورها و شیشه‌ها و شیشه‌نوشت‌هاست که بازشناخته می‌شوند. بیرون از این مکان‌ها همه غریبه‌اند، کسی کسی را نمی‌شناسد. از پشت شیشه‌های کافه که نگاه کنی هرکدام از آدم‌ها داستانی دارند، مثل کلید‌های توی قوطی ِ شیشه‌ای. کارفرمای سیاه‌پوست ِ الیزابت مشتری‌هاش را می‌شناسد، از قصه‌‌ای که هرکدام پشت‌سر دارند باخبر است. او همیشه اینجا بوده، همه‌ی شب‌هایی که این آدم‌ها آمده‌اند و پشت این بار نشسته‌اند اینجا بوده. الیزابت که آمده پی دوست‌پسرش، دمی قرار می‌گیرد، از شیرینی‌ای که کسی دیگر نمی‌خوردْ می‌خورد و کافه‌چی ِ تنها را آشنا می‌شود. سو لین با ورود آهسته‌ی اشوه‌انگیزش می‌شود شور ِ بار، حرکت آهسته‌ی پیک مشروب آرنی تمام خسته‌گی ِ بار را با خود دارد، به وسترنری می‌ماند که اسیر مکان شده. لزلی هم ناامید از هرچه که در بیرون می‌گذرد، تنها امیدش نشستن و بازی‌کردن پشت میز پوکر کازینو است. کار جرمی هم گویا شده نگه‌داری کلید‌های دیگران، تا هیچ دری بی‌کلید نماند.
کاتیا اما از آن‌هاست که بیرون ِ کافه ایستاده‌اند و حاضر نیستند پا به درون بگذارند. او از دنیای آدم‌های پشت این شیشه‌ها بی‌خبر است، برای همین است که انتظار نداشته جرمی هنوز اینجا باشد، در همان کافه، و با همان شمایل قدیمی.

کافه‌ای تنها، و کوچک، ایستاده در پای حرکت همه‌ی این قطارها. آدم‌هایی از توی آن‌قطارها لحظه‌ای چشم‌شان می‌افتد به کافه‌ی تنها و سریع عبور می‌کنند، این پایین اما، از کافه‌ی کوچک ِ تنها، کسانی مدام به قطارها نگاه می‌کنند و شاید به آدم‌های توی قطارها فکر می‌کنند، قطارها و مسافران‌شان را هم خاطره‌ی خود می‌کنند. قطارها به بعضی‌ها می‌مانند، مثل کاتیا و سو لین، بعضی‌ها هم به آن چراغ‌های راهنمایی ِ معلق از سیم‌ها می‌مانند، به برگه‌های سفارش ِ آویزان از گیره‌ها، تکان می‌خورند و این‌طرف و آن‌طرف می‌روند، اما درنهایت همان‌جا می‌مانند، مثل جرمی و الیزابت.
این قصه‌ی آدم‌هایی بود که در مکان‌ها با هم خاطره می‌گیرند، کافه‌ها و بارها می‌شود قرارگاه ِ خاطره‌هاشان. از خلال شیشه‌ها و نورها و میز-و-صندلی‌ها بازشناخته می‌شوند؛ شبیه همان‌ها که در دفتر خاطرات جرمی (فیلم‌های آن دوربین مداربسته) ثبت شدند و او به‌همراه الیزابت به تماشای‌شان می‌نشست، شبیه همین فیلمی که ما تماشا کردیم، شبیه قرارگاه ِ خاطره‌ها.


پاره‌ی دوم: چند قاب از فیلم

وونگ کار وای در شب‌های بلوبری من قصه‌ی تازه‌ای تعریف نمی‌کند، حتا از قصه‌ی آشنا روایت تازه‌ای هم نمی‌کند. آنچه اثر او را از آثار کلیشه‌ای ِ‌فراوان متمایز می‌کند، پرداخت بصری ویژه‌ی او و فضاسازی خاص حاصل از این پرداخت است. در بیشتر نماهای فیلم دوربین به جای اینکه بی‌واسطه تصویر شخصیت‌ها را ثبت کند از پشت شیشه‌ها و شیشه‌نوشت‌ها، از خلال رفت-و-آمد دیگران، از ورای چارچوب‌ها و... شخصیت‌ها را قاب می‌گیرد. این تمهید علاوه بر جلوه بخشیدن به نماهای ساده و کلیشه‌ای مدام بر حضور مکان و نقش فضاساز آن تأکید می‌کنند.



پ. ن:
این نوشته نشد آنچه که می‌خواستم، نقد نشد. بیشتر نوشتاری شد حسی که بعضی بنا به نزدیکی با حس‌هایش ممکن است دوستش بدارند و بعضی دیگر نه. از تحلیل خیلی دور افتاد، و این چیزی نبود که من می‌خواستم. نوشتن هیچ‌وقت برایم کار آسانی نبوده، به‌خصوص هرگاه خواسته‌ام نقدی بنویسم عذاب زیادی کشیده‌ام، اما هرچه هم خودم را به در-و-دیوار بزنم، گاهی نمی‌شود. این فیلم از آن‌ها بود که فکر می‌کردم خیلی راحت می‌توانم درباره‌اش بنویسم؛ خب، اشتباه فکر می‌کردم.

بامداد

Labels:






...Pick the key
.Those belongs to a young couple a few years ago -
.They were naive enough to believe that they were gonna spend the rest of their lives together
?Well, what happened +
.Life happened. Things happened. Yeah, time happened -

واقع‌بين باشيم ديگه، هوم؟ لايف هَپِند آقا، لايف هپند. به همين سادگی. بايد چندبار کليدت رو انداخته باشی تو بانکه‌ی کليدهای آقای کافه‌چی، که ياد گرفته باشی لايف هپند.

×××××

.I am the king of the white chips

اين جمله‌ی طلايی آرنی بود، پليسی که نتونسته بود، نشده بود که می‌خواره‌گی‌ش رو کنار بذاره. هر ژتون يعنی تلاشی که منجر به شکست شده، هر ژتون يعنی يه بار ديگه زمين‌خوردن، يه بار ديگه نشدن. ماها هم هرکدوم سلطان ژتون‌های سفيد خودمون هستيم، نيستيم؟ ما هم هرکدوم تو جيب‌مون يه مشت ژتون سفيد داريم که نشونه‌ی نتونستن‌هامونه، نشونه‌ی نخواستن‌هامون حتا، شايد.

×××××

.He was so crazy about me. I couldn't breathe, so we tried drinking our way back into love
.But it never made sense in the morning. So I ran
.And every time I came back, he was here. And he was still crazy about me
.You know, I used to daydream about him dying
...I thought it was the only way I'd get clear of him
.I didn't hate him, I just wanted him to let go of me

چيزی ننويسيم ديگه، ها؟ که چه‌طور اين عشق‌های بی‌قيد و شرط، اين عاشقی‌های نامحدود عاشق‌های صبور جا باز می‌کنن تو دل آدم، جاگير می‌شن، جاکن نمی‌شن هرگز و دل‌زده می‌کنن آدمو. عاشق‌هايی که عاشقی‌شون از معشوق پيشی می‌گيره، که معشوق جا می‌مونه جايی ميانه‌ی بودنش، و حس می‌کنه ديگه ديده نمی‌شه. کسی هست که ايستاده اين کنار، و بی‌که ببيندش دوستش داره، مدام و بردبار و يک‌نواخت... آی جاست وانتد هيم تو لت گو آف می.

×××××

مای بلوبری نايتس جزو فيلم‌های‌ماندگار من نيست، اما دوستش دارم. به همون سبُکی عنوان‌بندی فيلم، به همون سبُکی شهد و شيره‌ی خوش‌رنگ آلبالويی جاری می‌شه زير پوست آدم، با لحظه‌های ساکت و دل‌چسب. با همون چموشی‌های هميشه‌گی آقای وونگ کاروای، که خودش رو گير نمی‌ندازه توی قالبِ خود-ساخته‌ش. هر جا هوس می‌کنه دست می‌بره تو ريتم فيلم، تو حرکت دوربين، تو صدای صحنه. که يه‌هو برمی‌داره تمام صداها رو حذف می‌کنه از صحنه‌ی بوسه. که تو هم ساکت می‌شی هم‌زمان و بعد يادت مياد که نفست رو بدی بيرون، وقتی کارگردان رهات می‌کنه.

بعد می‌شه من قربون صدقه‌ی خانوم نورا جونز هم برم با اون مدلِ «پای» خوردنش، با مدل چنگال دست‌گرفتن و نوک زدن به کوپِ بستنی و پای، هم‌زمان، با سر چنگال؟ که آدم چه اصن «پای زغال‌اخته»‌ش می‌گيره نصفه‌شبی؟ بعد اصن کسی حواسش بود چه حضور ژله‌ایِ دل‌چسبی داشت حضور کوتاه خانومِ راشل وايز(سو لین)، چه از جنس تيراميسو بود چهره و لباس و اندامش؟ بعد ديگه لازم نيست اشاره کنيم به حضور مدام دوربين توی کافه، به مثابه دفترخاطرات، دفتر سياهه، به مثابه وبلاگ و فيلان و بيسار؛ ها؟

آیدا

Labels:




آدم‌هایی هستند که عزیزند اما بلد نیستند تنهایی سرِ پایِ خودشان بایستند. آدم‌هایی هستند که چشم‌نواز و دل‌انگیزند اما وقتی می‌خواهی از آن‌ها حرف بزنی لاجرم باید فک‌وفامیل و خاندان و همسایه‌های‌شان را هم نشان بدهی. باید تاریخ و جغرافیای‌شان را هم تعریف کنی. فیلم‌ها هم همین‌طور. مثلن؟ مثلن همین my blueberry nights. سرهرمس اگر بخواهد از پنجره‌ها و شیشه‌های این فیلم بنویسد چاره‌ای ندارد جز این که ارجاع‌تان بدهد به هزار جا.

موضوع این‌جاست که آقای کارگردان هم اصلن دلش به همین ارجاع‌هایش خوش است. در شب‌های بلوبری اما، ارجاع‌ها تمامن برمی‌گردد به فیلم‌های قبلیِ خودش. شما نمی‌توانید قطار ببینید، کافه‌رستورانی در نیمه‌‌شب، آدم‌های پشتِ شیشه‌ها را ببینید، نمای نزدیکِ پاهای زنی در کفش‌های پاشنه‌دار، سفررفتنِ یکی از دو آدمِ اصلیِ قصه، موزیک‌هایی که وصل هستند به یک آدم، مربوط هستند به یک آدمِ خاص، شب آقا، اصلن خودِ حضورِ این همه شب را ببینید و یادتان هی نیفتد به فیلم‌های قبلی این آقا. بعد این جوری است که گاهی آدم خیال برش می‌دارد که نکند خود آقای کارگردان هم راضی باشد. بیاید رضایت بدهد که نمی‌شود از این فیلم نوشت و از آن فیلم‌ها حرفی نزد. نمی‌شود جابه‌جا ردپاهای قبلیِ آقای کار وای را ندید. با این همه وضوح. بعد اصلن خودِ همین وضوح آقا! یعنی انگار همان‌طور که تصویرِ خانمِ الیزابت شفاف می‌شود از پشتِ شیشه‌ی یخچالِ کافه‌ی آقای جرمی، وقتی شیشه را دارد تمیز می‌کند با دستمال، آقای کارگردان هم دستمال گرفته دستش دارد شیشه‌ی دوربینش را تمیز می‌کند وقتی در آمریکا فیلم می‌سازد. آدم‌هایش را از آن اوت‌آو‌فوکوس‌ بودنِ هنگ‌کنگ‌ای‌شان درمی‌آورد. رابطه‌ها را انگار همه‌فهم می‌کند. می‌خواهم بگویم رازآمیزیِ ذاتی را که حذف می‌کنید از یک آدم، از قصه‌هایش، از آدم‌هایش، یک هم‌چه بلایی سرتان می‌آید.

(آدم دلش می‌سوزد برای این فیلم، وقتی این‌جوری می‌رود زیرِ سایه‌ی سنگین آن همه فیلم‌های قبلیِ آقای کار وای. اما مگر دستِ من و شماست؟)

آدم‌های آقای وونگ کار وای عمری است عادت دارند همیشه بین‌شان فاصله باشد. از فاصله‌های زمانی و مکانی بگیر تا دیواری، پیشخوانی، اتاقی، چیزی. (الان سرهرمس لحاف را گرفته به دندانش زور می‌زند که هی از Chungking express مایه نگذارد این‌جا، وسطِ نوشتن از یک فیلمِ دیگر. نه گمانم که بشود اما آقای اولدفشن‌جان!) موضوع این‌جا است که شیشه‌های فیلمِ شب‌های بلوبریِ من، حصارهای بصری‌ای هستند که این بار بیش‌تر از آن که مابینِ شخصیت‌های فیلم باشند، با این تمهید گرافیکیِ آقای کار وای، بینِ شمای بیننده و بازیگرها قرار می‌گیرند، جا به جا. بارها و بارها جرمی و الیزابت را می‌بینید که در لوکیشنِ کلیدیِ فیلم، در کافه‌رستورانِ جرمی، بیرون داخل خیابان هستند یا با هم داخل کافه. دوربین اما عمومن آن طرف دیگر است. یا از پشتِ شیشه‌ی یخچالِ کافه دارد تماشا‌ی‌شان می‌کند. این اتفاقِ تازه‌ای است در جهانِ بصریِ آقای کارگردان.

بعد سرهرمس اگر بخواهد از چیزی به مثابه یک بن‌مایه‌ی ابدی در فیلم‌های آقای کار وای حرف بزند، قبایش را دوباره به همین میخِ «فاصله» ناچار است آویزان کند. فاصله‌ای که طی نمی‌شود عمومن. فاصله‌هایی که آدم‌ها از هم دارند، لاجرم یا دل‌خواسته. همیشه چیزی هست که اتصالِ دو تا آدم را ناممکن می‌کند. پلیسِ راویِ اپیزودِ اول چانگ‌کینگ اکسپرس، وقتی از کنارِ Faye، شخصیتِ زنِ اپیزودِ دومِ فیلم، عبور می‌کند، از فاصله‌ی یک‌صدمِ سانتی‌متری‌ای می‌گوید که اوجِ صمیمیت‌شان است. جایی که این حداقلِ فاصله‌ی فیزیکی بینابین، منجر به هیچ قصه‌‌ای بین این دو نفر نمی‌شود. در عرضِ شش ساعت، زن عاشق مردی دیگر می‌شود و زندگی جورِ دیگری ادامه پیدا می‌کند. (یکی دستِ سرهرمس را بگیرد از این فیلم بکشاند بیرون ببرد درونِ همان فیلمی که قرار بود امروز صحبتش را بکنیم، لطفن)

«در» گشایشی است در فاصله، وقتی که فاصله یک «دیوار» باشد. کلیدهایی که داخلِ گلدانِ شیشه‌ای جرمی روی هم انباشته شده‌اند، این‌جوری معنا پیدا می‌کنند لابد. فاصله که شد جاده‌ای بینِ دو شهر، کلیدها هم دیگر به کار نمی‌آیند. همین «کلید» وقتی در چانگ‌کینگ اکسپرس می‌نشیند کنارِ نامه‌ی خداحافظیِ دخترکِ مهماندار، معشوقِ قبلیِ پلیسِ شماره‌ی 663، می‌شود راهی برای ورودِ Faye به زنده‌گیِ همین مرد. فاصله اما طی نمی‌شود. کلید راه‌گشا نیست. این‌جا فاصله از جنس مکان نیست. فاصله زمان است وقتی هم‌زمانی برقرار نمی‌شود بینِ حضورِ دختر و مرد، در خانه‌ی مرد. (می‌دانم که دارید فحش می‌دهید سرهرمس را، آن‌هایی که چانگ کینگ فیلان را ندیده‌اید. اما باور کنید وقتی این جوری یک آدمی برمی‌دارد اصلن دوباره‌سازی می‌کند فیلمِ سیزده‌چهارده‌سال پیشش را، بعد همان حرف‌ها و ایده‌های درخشان را به شیوه‌ی شفاف و کم‌رمزوراز و با دستِ رو، دوباره اجرا می‌کند، آدم مجبور است، می‌فهمید دیگر، مجبور است هی گریز بزند به فیلمِ اصلی)
...

این نوشته یک پایانِ دیگری داشت با یک مقداری حرف‌های مگو، اینترنتِ سرهرمس سوخته بود دیروز. گاس که حکمتی داشته که این جوری بی‌ته بماند و آن جوری ته‌دار منتشر نشود دیروز.

سرهرمس مارانا

Labels: