هـــم‌فیلـم‌بینــی

یا بشينيم دور هم درباره‌ی فلان فيلم گپ بزنيم


هم‌فیلم‌بینی کلن - hamfilmbini@gmail.com - هم‌ده‌فیلم‌انتخاب‌کنی - فید


My Blueberry Nights - Youth Without Youth - ChungKing Express - Eyes Wide Shut - Copie Conforme
Closer



Where should I put the third rose؟

وقتی دقیقه به دقیقه، این فیلم آقای کاپولا با آن سختی اش پیش رفت، مانده بودم که چرا هیچ حس خوبی به من نمی دهد. فقط می دانم که همه اش در عجب بودم که چطور آن شروع محشر و آن عنوان خارق العاده، به چنین لقمه ی ناجویدنی ای تبدیل شد پس؟ پس چه شد آن داستان ماچ کردنی ِ تحسین بر انگیز: "جوانی که به قدر پیر ها بداند و بزرگ باشد، به درد داخل شیشه الکل روی قفسه ی دانشمندان دیوانه می خورد فقط. برای این که عجبا و شگفتا گویان نگاهش کنیم و از جوانی با جوانی خودمان حظ وافر ببریم." خلاصه این که این قصه ی محشری که گفتم عنوان فیلم برای آدم تعریف می کند، یک جور ناجوری وسط سختی و گنده مفهومی (!) فیلم گم شد برای من. یک جوری که یک جایی از فیلم سرم را بلند کردم و دیدم نیم ساعت است که نه تنها لذت نبرده ام از فیلم دیدنم، که در حد سرخ شدن دارم زور می زنم برای فهمیدن این که: "هان؟!"
ماجرای جوانی بدون جوانی لورا-ورونیکا در کنار پیری بدون پیری دامینیک البته، انگار دوباره از همان داستان قشنگ خودمان سر در آورده بود. ولی پس حکایت زبان های عجیب و غریب و جنگ و هیتلر و این ها چی بود که آمده بود تنیده بود دور "جوانی بدون جوانی" و مزه اش را کشیده بود و جان داستان را گرفته بود و سفت و سخت کرده بود این روایت را. چی می شد مگر، اگر آقای کاپولا می آمد و یک داستان عاشقانه را می گرفت و فیلم عاشقانه می ساخت، یا داستان هیتلر و جنگش را می گرفت فیلم سیاسی جنگی می ساخت، یا داستان زبان ها را بر می داشت و اجی مجی، یک حکایت درست و درمان انسان شناسانه ی رابطه کاوانه ی محکمی در می آورد؟ آخر پدرخوانده ی بزرگ ما، خوب مغز آدم باید یا عشقی فکر کند، یا جاسوسی-سیاسی-جنگی، یا زبان شناسانه، یا فلسفی. مغز آدم به بیپ بیپ کردن می افتد برای سویچ کردن بین این همه مفهوم، از این فریم به فریم بعدی.
خلاصه این که اگر احیانن منتظر توصیه ای چیزی هستید، دیدنش ضرر ندارد. لااقل به خاطر موسیقی معرکه اش حتا شده. ولی انتظارات گنده بارش نکنید، کمرش زیاد طاقت ندارد.
و یک چیز دیگر، "جوانی بدون جوانی" را زیاد هم سفت و محکم نبینید، مغزتان را شل کنید و از هر چیزش که دستتان می رسد لذت ببرید، خودتان را وسط پیچیدگی هایش گره نزنید و سر صبر موسیقی اش را گوش کنید. از فیلم بخواهید گل را هر جا که شما دلتان می خواهد بگذارد.

Labels:




از صورت‌های گوناگون فلاکت یکی هم همین وضعیت غریب این آقای دومنیک فیلان بیچاره است. بیچاره یک‌عمر (چه‌قدر این ترکیب موقع مرور این فیلم معنی‌های مختلف و قشنگ و جدیدی پیدا می‌کند) دنبال ریشه‌های زبان‌های شرقی دوید و نرسید این وسط یک عشقی را هم به فـ.اک فنا‌داد. بعد یک‌روز که داشت چترش را باز می‌کرد که از یکی از آخرین باران‌های عمرش تن خشک به‌در‌ببرد، یک چیز عجیبی شبیه موهبتی الهی یا دوپینگی سودمند و پرفایده وسط مسابقه‌ای نفس‌گیر و روبه‌پایان جان‌ تازه‌ یا چه‌بسا جان‌های تازه‌ای نصیبش‌کرد.

فکر کن یک کسی دویده باشد که به یک جایی برسد. نه. فکر کن یک نفر اصلن همه ی زندگی اش را دویده باشد که به یک جای خاصی برسد. بعد مثلن این وسط از یک عشق آتش داری هم گذشته باشد برای اینکه یک وقت حواسش از دویدنش پرت نشود. راحتت کنم. یک آدم هفتاد و چند ساله ای را تصور کن که طفلک هی سرش را انداخته باشد پایین و فقط دویده باشد. بعد خب در جریان هستی که این دنیا را این طوری نساخته اند که هرکس بدود برسد. از قضا یکی از شوخی های تکراری و بی مزه اش همین هی دویدن و دویدن و نرسیدن است. این بابا هم خب طبیعتن نمی رسد. بعد ظرفش به قول علما پر می شود.

آدم‌ها معمولن در این شرایط که باشند یکی از دم‌دستی‌ترین آرزوهایشان گرفتن یک فرصت مختصر است. دانش‌اموز کاهل معمولن ادعا می‌کند که اگر مراقب شمرصفت در آخرین دقیقه های وقت قانونی امتحان دلش نرم تر بود و برگه‌‌ی امتحان را از زیر دستش نمی‌کشید چند نمره‌ای بیشتر می گرفت. مربی رند و هوادار متعصب و گزارش‌گر کم‌خرد فوتبال هم خیلی‌وقت‌ها برد تیمشان را در صورت ادامه‌ پیدا‌کردن چند‌دقیقه‌ای بازی قطعی می‌نامند. ادعاهای غیرقابل اثبات این‌چنینی معمولن بیشتر به کار فریفتن والدین کم‌دانش و بی‌خبر یا صاحبان نا‌آگاه تیم‌ها می‌آید تا اهل ماجرا. شوخی زننده‌‌ای که سرنوشت با آقای دومنیک می‌کند، همین‌که درخواست به‌زبان نیامده‌اش را اجابت می‌کند. پیرمرد هفتاد و چند ساله ی دانشمند و کوشا و خردمند را می کند اسباب خنده ی بنده و شما که این سر دنیا نگاهش کنیم و به ریشش بخندیم.

علیبی

Labels:




سومین گل سرخ

جوانی بدون جوانی
کارگردان: فرانسیس فورد کاپولا
بازیگران: تیم راث، الکساندرا ماریا لارا و برونو گانز
محصول سال 2007 آمریکا

با پيرنگ خاطرات بزرگی چون پدرخوانده ها و اینک آخرالزمان به تماشای فیلم متاخر استاد نشستم. وقتی تیتراژ ابتدای فیلم و اسامی عوامل، خیلی صمیمی و شوخ طبعانه، به رسم فیلمهای کلاسیک بر پرده ظاهر شد گمان کردم با فیلم سرراستی روبرو هستم که می کوشد داستان ساده اش را درست و دلنشین تعریف کند درست مانند صحنه گرم و خودماني دیدار و در واقع مجلس وداع دومنیک و معشوقش لورا با آن قاب اصیلِ کلاسیک و دانه های برف رومانتیکی که بر سر عشاق می بارید. لورا نمي خواست مزاحم تحقيقات و ترقي دومنيك باشد و رفت. مثل آن دختري كه ابن سينا خواستگاري كرد.

حواستان هست كه اين سالها، صحبت پيري و جواني چه بسيار در سينما بروز يافته است. در همين حوالي ساخت جواني بدون جواني، بنجامين باتن را داريم كه سوداي غلبه بر زمان و زوال را به حركتي معكوس در محور زمان به سوي جواني دارد و البته گان بيبي گان كه نگاه آرمانگراي جوانانه را با انديشه تلخ و واقع گراي پيرانه سر مي سنجد و البته به هيچكدام هم راي منفي نمي دهد. و احتمالا فيلمهاي ديگري كه من نديده ام. ماجرا چيست؟ گمانم امروزه زندگي به نوعي كوتاه تر شده و فلذا گذار زمان دهشتناك تر!

خبری از داستان سرراست نبود و هر چه بود ماجراهایی درهم و برهم و تو در تو بود که انگار طبق تکلیفی، قرار بود در زمان محدود فیلم از همه مسايل عالم وجود صحبت کند، از پیری و جوانی، از جنگ جهانی و هیتلر، از فرهنگ ها و زبانها، از مبدا هستی، از خودآگاه و ناخودآگاه، از عشق و مرگ و تناسخ و از بسیاری چیزهای دیگر و وسط این شلوغی باید تور می انداختی تا قابها و لحظات مجرد اما اساسی و استادانه فیلم را که این ور و آن ور فیلم گاه به حال خود افتاده، شکار کنی و حظ تماشا ببری. مثل آن چتر شعله ور و انعکاسش در آب کف خیابان که پشت صورت بر خاک افتاده و سوخته دومنیک، دلبری می کند. مثل آن زن مامور و معذور آلمانی که دلش گرفتار سوژه ماموریتش می شود و جانش را برایش می دهد.

نمی دانم حکمت استفاده از هیمنه بازیگر بزرگی چون برونو گانز در نقشی که خیلی زود و در میانه فیلم، بی هیچ موخره و تکمله ای رها می شود و سراغش هم گرفته نمی شود، چیست؟ یا آن حضور چند ثانیه ای مت دیمن؟ یا اصلا انتخاب خود تیم راث در نقش اصلی که دوستش دارم اما به نظرم نه مناسب چنین نقش تلخ و عبوسی است و نه صورتش چندان جوابگوی قابهای فاخر استاد است و انگار کمی بیرون میزند.

فیلم تازه در نیمه دومش جان می گیرد و راه مي افتد البته اگر بشود آشفتگی و گیج و ویج نیمه اول را تاب بیاوریم. از آنجای فیلم که دومنیک در زندگی جدیدش به ورونیکا، زنی بسیار شبیه عشق سابقش، برخورد می کند در حالیکه که صاعقه های جادویی فیلم مرد را جوان کرده و زن را مسافر اعماق تاریخ کرده است. از این نظر ورونیکا، هم پلی است به عشق قدیمی دومنیک و هم به سبب حالات خاص و خلسه های شبانه اش که هر بار او را به تکلم به زبانی باستانی تر وا می دارد، پلی است به سوی مبدا زبانها و هستی و كليدي است براي تکمیل تحقیقات دومنیک در این باب. دومنیک اما هم کشف اسرار هستی و هم قرب جوار یار را به بهای سلامت سر یار می فروشد تا ورونیکا که هر عقبگرد تاریخی بیشتر رو به پیری و زوالش می برد، باز جوانی و طراوتش را باز یابد و دومنیک عشق دوم را هم از کف بدهد و تنها دلخوش باشد به تصویری از او که جوان و شاداب و مادر نشانش می دهد. مادر فرزند او شاید. دومینیک عکس ورونیکا را در آلبومش در کنار عکس دو نفره اش با عشق اولش، لورا، می چسباند. راوی می پرسد گل سرخ سومی را کجا بگذارم؟

در میانه کارنامه اسکورسیزی فیلمی به نام کوندون هست که چندان شباهتی به آثار قبلی و بعدی او ندارد. برتولوچی هم به همین ترتیب آن وسط ها فیلمی بنام بودای کوچک ساخته. گمانم جوانی بدون جوانی از این دسته فیلمهاست که انگار پاسخی است به وسوسه های فیلمساز برای کار در یک وادی غریب و بکر و دور که گاه در می آید و گاه نه. پس بی هیچ دلشوره و نگرانی باید منتظر تترو بمانیم که شاید کارستانی باشد. مخصوصا که نهایتا دومنیک مرد این فیلم کاپولا، هم در تنهایی و پیری می میرد. عین دون کورلئونه، عین مایکل کورلئونه! افتاده در پایین پلکانی که تا بالایش هنوز راه بسیار است و نگاهِ بي جاني که از این پایین انگار هنوز به آن بالا دوخته شده و آنگاه استاد، آن شاخه گل سرخ سومی را در دست منجمدش مي نهد، مثل رُزبادِ همشهری کین و تنها همين شاخه گل سرخ مي ماند و بس، چون قلبي كه بعد از مرگ هم انگار ضرباني عاشقانه دارد. تا باز به سنت فیلمهای کلاسیک، آن THE END معروف بر پرده نقش بندد و تمام.

گیدورا

Labels:




بذارین پنج دقیقه واسه خودش باشه

حالا گذشته از همه‌ی حرفای درباره‌ی جوانی بدون جوانی، این فیلمه از نظر من آخر آخرش مثه اون پستای وبلاگیه که نه شر می‌شه نه لایک چندانی می‌گیره نه اصن چیز خوبی از آب درمیاد، ولی نویسنده‌هه خودش کلی مفتخره از خودش که نوشتتش. اصنم مهم نیست که حالا چند درصد خوششون اومده یا نه. مثه همین عمو مسعود که محاکمه رو ساخته یا چه و چه. یعنی اصن می‌خوام بگم آدم بعضی چیزا رو فقط برا این‌که به خودش آخر عمری جایزه بده می‌سازه خیلی هم حواسش به منتقدا و فیلان و بیسار و من ِ مخاطب نیست. یعنی نباید باشه. یعنی خیلی هم دور نیست از ماها هم اون روز که اینارو مثه چی بفهمیم. که خودمون حال کنیم از چیزایی که خودمون فقط بلدیم ببینیم پشت نوشته‌هامون مثلن.
دستشم درد نکنه. اصن بی‌خیال من که خوشم اومده یا نه عمو کوپولو

مس

Labels:




جستجوی جاودانگی

از گیلگمش تا اسکندر، اسطوره های مملو از زنان و مردانی است که در طلب جاودانگی به جستجوی چشمه آب حیات برآمدند و عمومن ناکام شدند. اسکندر چشمه را در ظلمات نیافت و گیلگمش، شاه تره ی آبی به سختی یافته را به سهولت با یک اشتباه به ماری باخت. جستجوی جاودانگی انگار جاده ای بن بست است که به هیچ بزرگ ختم می شود.

جوانی بدون جوانی، قصه ی همین جستجو است. اگر فیلم را فقط از منظر کاپولا ببینیم، کما اینکه اکثرن همین کار را کرده ایم، نکته مهمی را از دست می دهیم. تصور کن با دوربین دوچشمی به منظره ای نگاه کنی و اصرار داشته باشی یک چشمت را ببندی؛ سهم آدم اینگونه فقط نیمی از منظره است، جوانی بدون جوانی، فیلم کاپولا ی تنها نیست. در لحظه به لحظه اش خرد میرچا الیاده موج می زند که به آرامی بیننده را با راز بزرگ آشنا می کند. فراموش کردن نقش الیاده در هنگام دیدن فیلم باعث سرخوردگی خواهد بود چون جوانی بدون جوانی مانند هر اثر هنری مبتنی بر رمز و نماد، زنی ابوالهول وار است که فقط با رمز گشایی از معمای طرح شده اش اذن هماغوشی به جوینده می دهد و معمای بزرگ جوانی بدون جوانی، جاودانگی است.

دومینیک به ضرب صاعقه می میرد و به دنیا می آید. انگار آذرخش، صلیب دومینیک است و بخارست جلجتایش. مانند مسیح که روی صلیب مرد تا به ملکوت پدر مشرف شود، دومینیک نیز پس از تجربه ی آذرخش، از نو انگار متولد می شود: جوان و رعنا بی آنکه پیر شدنی در کار باشد. نفرین جاودانگی به جریان افتاده است. کارل گوستاو یونگ، حوزه ی ناخوداگاه جمعی را آن بخش از روان می داند که حاوی همه ی چیزهایی است که ما برای شدن به آن محتاجیم، همه ی دانش و تجارب بشری، حوزه ی بی زمان جاودانه. حضور در چنین فضایی است که باعث می شود دومینیک به تمام زبان های باستانی بشری مسلط باشد ، پیر نشود و حتی عشق رویایی اش، نمادی برای آنیمای مردانه را، بیابد و زمانی را با او زندگی کند. به ظاهر همه چیز روبراه است اما در واقع چیزی جایی غلط است. دومینیک مانند گیلگمش و اسکندر راه را اشتباه رفته و تحت تاثیر همزاد مرموزش، با همین هیبت فیزیکی در جستجوی جاودانگی است.

کمپبل اسطوره شناس یادمان می دهد میل به جاودانگی وترس از فنا شدن عمیق ترین خواسته و ترس بشری اند. او همچنین تاکید می کند تمام ادیان و مذاهب نوعی جاودانگی را به راست کیشان وعده داده اند اما این جاودانگی نه جسمانی که جایی در عمق روان انسانی در انتظار جویندگان است. نیروانای بودا و ملکوت پدر نه در آسمان که در عمق روان آدمی اند. با این تفسیر سالک به زودی می آموزد و می پذیرد که همزمان در دو جهان حاضر است: جهان فانی مادی و جهان جاودانه ی معنوی. سالک تا خود را از توهم جاودانگی فیزیکی رها نکند امکان نیل به آن هیچ بزرگ درونی را، که همه چیز از آن زاده می شود، ندارد. این اتفاق برای دومینیک وقتی رخ می دهد که تصویر همزاد خویش را در آیینه با میل خویش ویران می کند. انگار از جاودانگی فیزیکی دست می شوید و می پذیرد تا تن اش فنا شود، پیر و فرتوت، به یمن سرما جان بسپرد تا جاودانگی را آنجا که باید بیابد. گل سرخ سوم، پاداش انجام صحیح مراسم قربانی است!

جوانی بدون جوانی را نباید به شکل یک فیلم ساده دید. از دست دادن نماد ها موجب فقدان لذت است و فقدان لذت، موجب گم شدن در هزارتوی زیبایی که الیاده و کاپولا برایمان ساخته اند. فیلم تنها وقتی برایت آغوش می گشاید که تو کفایت خود را در رمز گشایی از نماد ها ابتدا ثابت کرده باشی...شاید باید یکبار دیگر جوانی بدون جوانی را با درک نماد ها از نو دید

تلخ مثل عسل

Labels:




سُر نخوری پيرمرد

پيریِ شما ای که آن پشت ايستاده بودی، از همه‌جای اين «جوانی بدونِ جوانی»‌تان پيداست. تجربه‌ات، خنده‌هایت، ميلِ به خوابِ نيمروز و اين‌که آن‌روزها حوصله نداشتی. خمودگی و ملال و کش‌داری مدام، همه‌ی ارثِ ما بود از سن‌وسالِ شما. يک‌بار ديدن فیلم‌تان هم هيچ‌ افاقه نکرد. گيرم بعدِ تماشای دوباره‌اش، مثل شاهِ قجر زير لب گفته باشيم: «نات بد...، نات بد...».
اين‌که شما يک قصه‌ی تکه‌تکه‌ی بد را، خوب ساخته باشی، امتياز نيست پدربزرگ. هورا کشيدن هم بر نمی‌دارد. يک فيلم بد را خوب ساخته‌ای. صفحه به صفحه‌ی کتاب را ورق زده‌ای، فرستاده‌ای کلاکت بزنند به اسم سينما. پيری آقای ما از همان روزی باورمان شد که دوهفته‌ای گذشته بود و هنوز حافظ می‌خواند به‌جای هزارويک شبی که از بر بود. برای نوه‌هايت شعر بخوان؛ قصه‌های تو فقط خواب‌شان را آشفته می‌کند.
«جوانی بدونِ جوانی» فيلم عصر جمعه و پنجشنبه شب نيست. فيلم آخروقتِ يکشنبه است؛ يکشنبه‌ای که پياده رفته باشی‌اش. برای آدمی که سينما را با سيگار ضميمه‌اش دوست دارد، فيلمی که دلت را نبَرَد یک پُکِ دیگر بزنی، مزخرفی‌ست در مايه‌های «محاکمه در خیابانِ» رفيق‌مان. فیلم آقای «کاپولا»، همچین بود برای ما و آن پنجشنبه‌ی لعنتی.

پورج

Labels:




بدون کدوم جوونی ؟ :))

خب یه سری فیلما از تیتراژ شروع میشن ، یه سری بیست دیقه اول که گذشت شروع میشن ، یه سری فیلما هم اصن شروع نمیشن و تو یهو می فهمی که تموم شد و باید خاموش کنی و از پاش بلند شی بری، جوانی بدون جوانی برای من از اسمش شروع شد. ینی از همون وقتی که شنیدم آقای کاپولای کبیر داره فیلم جدید می سازه و اسمش این هست. فک کردم که ، دست مریزاد . به2 به اسم . حیف نبود دنیا تموم میشد اسم یه فیلمی ، کتابی ، چیزی این نمیشد. بعد که نمیدونستم داستان فیلم چیه و راستش اون وقتا با میرچاد الیاده هم چندان آشنایی نداشتم، ذهنه شروع کرد به پردازش . ینی یه جوانی هست که بدون جوانی کردن پیر شده .. یا یه جوونی هس که بدون هیچ جوون دیگه ای داره زندگی میکنه و کسی رو نداره در جوانی ، یا اینکه یه جوونی هست که جوونی رو ازش گرفتن و ....
الان ولی از اون روزا گذشته ، نشستم فیلمه رو گذاشتم ، فیلم از نیمه گذشته و داره تموم میشه که به خودم میگم : " بیا چه دلت خوش بود یه چیزی ورمیداری می نویسی بعد شر میکنی و خونده میشی و دلت غنج میزنه که منم تو بازی شون راه دادن و الخ " بعد که دیدم نمیفهمم و تا الان هیچ طرحی واسه نوشتن ندارم ، گفتم بذا ببینم بقیه چی نوشتن. بعد اومدم دیدم آقای اولدفشن( دامت برکاته) که سایه شان مستدام باد بر سر این مجازستان برداشته حرف دل خیلی را رو به مهندس نوشته و چند نفری هم به تائید همون رو با نوت شر کردند. بعد دیدم علی لطفی اصن زده به صحرای کربلا و روضه خودش رو شروع کرده که آی عصر معصومیت و فیلان ، بعد یادم افتاد خود حقیر اولین کسی بودم که نوشتم در حاشیه این فیلم ( که اصن یه ماجرای پیچ در پیچی بود که آخرشم سوتی از آب در اومد ) خلاصه اینکه خاستم بگایم که الحق و الانصاف که همه چی مون به همه چی مون میاد. اینم از هم فیلم بینی مون. خیلی شیک هر کی داره کار خودش رو میکنه و در همین حین ، فیلم ِ پیشنهادی یک بهانه ای شده که آنچه میخواهد دل ِ تنگت بوگو ... منم تا آخر این فیلمه فک نکنم چیزی بهتر از این کشف کنم که یه جا رئیس مرکز پژوهش های شرق شناسی رم برگشت به آقای دومینیک ماجرا گفت : من به خاطر این نگارشت اومدم. الانم همون. ینی اگه ما اینجائیم به خاطر نگارش همتون بود ، دو نخطه دی

Labels:




از هم-فيلم‌بينی‌ها - 2
Youth Without Youth



دفعه‌ی اول که استارت زدم «جوانی بدون جوانی» رو ببينم، همون اولا بود که فيلم اومده بود. طرح روی جلدشو دوست نداشتم، مضافن قرمز بدرنگ بدچاپ‌ش رو. فيلمو گذاشتم تو دی‌وی‌ی پلير، اوايل‌شو ديدم، اما اون‌قدر نسخه‌ی پرده‌ایِ بدرنگ و رويی بود که رسمن بی‌خيالِ ديدن فيلم شدم.

آقای کاپولا هرقدر هم فيلم‌ساز خوبی باشه، تحقيقن فيلم‌سازِ بالينی من نيست. اينه که بعد از تلاش ناکام دفعه‌ی اول هيچ‌وقت وسوسه نشدم برم ببينم اين کارشو.

دفعه‌ی دوم بعد از آنونس هم‌فيلم‌بينی بود. اين‌بار محسن نسخه‌ی خوش‌کيفيت فيلم رو بهم داده بود، بنابراين کيفيت توپ، بنابراين بهانه‌ی بدرنگ و رويی نداشتم، اما کماکان جلد فيلم زشت بود. بروبچ زنگ زده بودن که با هم بشينيم فيلمو ببينيم. قرار شد عصرتر فيلمو ببرم خونه‌ی کيوان اينا، دسته‌جمعی ببينيم. خودم بيرون بودم و کارم طول کشيده بود و شب خسته برگشته بودم خونه و داشتم فکر می‌کردم امشب چه حس فيلم‌بينی‌م نمياد، که کيوان زنگ زد بچه‌ها چراغا رو خاموش کرده‌ن نشسته‌ن سانس اکران شروع شه، چرا نميای پس! لباسِ درنياورده‌مو دوباره تنم کردم راه افتادم سمت اکران فيلم. از راه نرسيده و نوشاميدنی خورده‌نخورده فيلم رفت رو پخش. داشتم با خودم فکر می‌کردم عجب رنگ و روی خوبی داره که. نکنه ما داريم کل فيلمای عمرمونو سه‌پرده بدرنگ‌تر از نسخه‌های اصلی می‌بينيم و روح‌مونم خبر نداره و واسه خودمونم کلی شاد و مسروريم و اينا؟ بعد شما نگار و فربد رو شايد زياد نشناسين. عيب نداره هم. الان براتون تعريف‌شون می‌کنم. اصلنم قرار نيست دهه‌پنجاهی-دهه‌شصتی‌بازی در بيارم. مدل اين دوستای ما اين‌جوريه که تو همون دقايق ابتدايی هرچيزی، يا از چيزه خوش‌شون مياد، يا نمياد، گاهی هم از قبل کانسپت دارن و از يه چيزی خوش‌شون اومده يا نيومده، بعد حد وسط ندارن، حالا باز نگار يه چندتا نقطه داره اون وسطا، بين صفر تا صد، فربد اما نداره بچه‌م. بعد اگه خوش‌شون بياد که خوب هيچی، خدا رو شکر، اما اگه خوش‌شون نياد، با تريلی آقای راننده ترانزيت و تانک عطا و يه کاميون کمکی از رو چيزه رد می‌شن. يعنی تحمل نسبيت انيشتين رو ندارن به کل. (حواس‌تون هست که دارم اگزجره می‌کنم ديگه، ها؟ يه‌کم حالا.) بعد خب فيلم شروع شد. تا يه ربع همه ساکت و خاموش و تاريک و اينا بودن، بعد فربد با همون لحن يواش برگشت که «الان ما داريم از فيلم لذت می‌بريم؟»، بعد اين‌جوری بود که داغ دل همه تازه شد. حالا داشتيم تلاش می‌کرديم فيلمو ببينيم به هرحال، اما اين‌جوری شد که بعد از مدتی کيوان ديسک کمرش شروع کرد به خارش و تصميم گرفت بره بخوابه، الی حس کرد لازمه پياده برگرده خونه‌شون، تتی رفت تو کفش من، فربد رسمن رفت خوابيد، نگار هم فيلم «دِ اج آو لاو» رو گرفته بود دستش که اينو ببينيم، اين فيلم خوبيه، اينو بينيم. اين‌چنين بود دومين تجربه‌ی تماشای يوث ويداوت فيلانِ ما.

بعد من متوجه شدم هرگز دسته‌جمعی نشينيم فيلمی رو که تا حالا نديديم ببينيم. قبلن خونه‌ی عطا هم متوجه شده بودم البته. حالا لابد بعدن هم باز متوجه‌تر می‌شم.‎

دفعه‌ی سوم همين چند روز پيشا بود. يه روزی بود که من قبلش کلی مراودات ای-ميلی و تلفنی داشتم و کلی داون بودم و اينا، بعد تصميم گرفته بودم بشينم چانگ‌کينگ اکسپرس آقامون کار-وای رو ببينم. چانگ‌کينگ اکسپرس رو قبلنا تا اواخر اپيزود اول ديده بودم و بعد ديگه هرگز ادامه نداده بودم‌ش. نشستم به تماشای فيلم، از اول، و اواسط اپيزود دوم بود که ديگه نتونستم خودمو کنترل کنم، به دوستای فيلم‌شناس‌ام اسمس دادم که اوووف، آقا عجب فيلميه اين، همه‌شون از دم تاييدم کردن و من شاد و مسرور به ضيافت خودم ادامه دادم. فيلم که تموم شد، رسمن اون‌قدر سرحال شده بودم و اون‌قدر انرژی گرفته بودم، که تصميم گرفتم تا انرژی‌م نپريده، بشينم هر جور شده يوث ويداوت فيلان رو ببينم بالاخره. فيلمو از اول شروع کردم به ديدن. اوهوم آقا، عجب رنگ و رويی. اصن آدم فيلمو بايد تو خونه‌ی خودش، تو تلويزيون خودش، تو خلوت خودش ببينه. تازه يه ربع از فيلم رفته بود که تلفن زدی. فيلمو زدم رو پاز و نشستم به حرف زدن باهات. حواسم بود انرژیِ چانگ‌کينگ فيلان نپره. حرف زدن‌مون طولانی شد. رفت جاهايی که نبايد. جاهايی که به هر حال بايد. بعد می‌دونی چيه؟ وقتی پای وبلاگ اين‌جوری مياد وسط زندگی آدم، وقتی يه آدمی مث من خيلی وقتا به جای حرف زدن شروع می‌کنه به نوشتن، حالا وبلاگ، ای‌ميل، دفتر سياهه، هر چی، کلی فرصت داره که فلان جای نوشته رو عوض کنه، لحن آخر ميل‌شو تغيير بده، تون صداشو عوض کنه. وقتی داری حرف می‌زنی اما، يه جاهايی نفس عميق‌ت مياد فقط، يه جاهايی مکث می‌کنی که جواب بدی يا ندی، يه جاهايی ساکتت می‌شه، يه جاهايی بغض می‌پيچه تو گلوت. وبلاگ و ای‌ميل بغض و مکث و سکوت و نفس عميق و قورت دادن حرفای نصفه رو ندارن. آدم فرصت داره خودشو بزنه به اون راه. فرصت داره به روی خودش نياره. فرصت داره احساسات‌شو کنترل کنه. اما يه وقتايی مث اون روز، نمی‌تونستم من، نشد. گوشی رو که گذاشتم، دوباره که برگشتم پای فيلم، چانگ‌کينگ‌ام پريده بود. نشستم به تماشای فيلم، گذاشتم فيلم منو با خودش ببره. بعد می‌دونی چی بهترم می‌کرد؟ وقتايی که صدای ساز کلهرو می‌شنيدم گاه و بی‌گاه، وسط موسيقی فيلم. يعنی اصن اين‌جوری بود که گوشم به کمين نشسته بود، که صدای ساز رو شکار کنه وسط اون حال و هوا. عجيب می‌چسبيد بهم. هيأت کرم‌کاراملی دختره هم می‌چسبيد بهم. اون نوشتن کلمات چينی و ژاپنی با گچ و خودنويس هم می‌چسبيد بهم. بعد اصن می‌دونی چیِ فيلمو خيلی دوست داشتم؟ آواهای زبان‌های مختلف تو فيلمو. از همين چينی و ژاپنی و آلمانی گرفته تا لاتين (آخخخخ لاتين) و عبری و بابِلی و سومری و الخ. يعنی حتا دو سه جا فيلمو زدم عقب که دوباره اون آواها رو بشنوم. زانوهامو بغل کرده بودم نشسته بودم رو مبل، چونه‌م روی زانوم بود، هرازگاهی دوتا دونه انار برمی‌داشتم می‌ذاشتم دهنم، و برای خودم يه جورِ اندوه‌گينِ درونی‌ای از خورده‌کاری‌های فيلم لذت می‌بردم. حواسم به تو بود اما. يک سوم پايانیِ فيلم مونده بود هنوز، که زنگ زدی دوباره، چند جمله‌ی کوتاه. آقای گل‌فروش اومد دم خونه‌مون. برگشتم پای فيلم. صورتم عوض نشده بود، اما يه حس چانگ‌کينگ مِلويی ته دلم بود که داشتم به روی خودم نمی‌آوردمش. فيلمو ديدم تا ته، بالاخره. عاقبت به خير شد.

آقای کاپولا فيلم‌سازِ من نيست. جوانی بدون جوانی فيلم من نيست. تمام طول فيلم داشتم حس می‌کردم فيلم‌ساز داره وفادارانه کتاب رو خلاصه می‌کنه و به خورد من می‌ده. من اما دلم می‌خواست روايت شخصی خودش رو ببينم ازين کتاب. يعنی اصن اين‌جوريه که يه هم‌چين موضوعاتی، يه هم‌چين قصه‌های گل و گشادی طبعن جا نمی‌شن تو يه فيلم. خوب چرا منِ فيلم‌ساز برندارم تيکه‌ای که خودم دوست دارم رو کراپ کنم از کتاب، بعد بشينم قصه‌ی خودم رو ازون تيکه تعريف کنم؟ تمام طول فيلم فکر می‌کردم کاش آقای کاپولا اين‌کارو کرده بود.

يه مضمونی هست اما تو فيلم، همون «جوانی بدون جوانی»، که بی‌که فيلمو ببينی از روی اسم‌ش هم تابلوئه، مضمون مورد علاقه‌ی منه. حالا نگيم مورد علاقه، بگيم مورد دغدغه، مورد مداغه، مدغوغ اصن. اين‌که تو باطنن يه آدم هفتاد ساله‌ای، اما در هيأت يه آدم چهل ساله داری زندگی می‌کنی. اين‌که برای خودت عمری رو از سر گذروندی، کلی زندگی کردی، کلی تجربه داری، کلی جهان‌بينیِ شخصی داری برای خودت، کلی دغدغه‌ها و افکار يه آدم هفتادساله‌ی همه‌چی از سر گذرونده احاطه داره بهت، اما داری لايف‌استايل يه چهل‌ساله رو دوباره تجربه می‌کنی. داری دوباره جوانی می‌کنی بی‌که تکنيک‌لی جوون باشی. بی‌که اتفاق‌ها و روابط برات بکارت دفه‌ی اول رو داشته باشن، ناشناخته‌بودن تجارب جوانی رو داشته باشن. می‌دونی؟ حس کوفتيه راستش. يعنی اين‌جوری می‌شه که تو تبديل می‌شی به يه شخص ثالث، که داره همه‌چی رو از بالا نگاه می‌کنه، در حالی‌که عملن دوم شخص مفرد رابطه‌ای، ضمير مقابل رابطه‌ای. داری يه سری فعل حال رو از سر می‌گذرونی که فی‌الوافع برای تو افعال ماضی‌ان. زمان زندگی‌ت می‌شه «حال در گذشته»، «حال بی‌آينده». تو معاشرت‌ها و روابط‌ت تبديل می‌شی به يه فورچون‌تلری که تا يه جايی، در حد بضاعت چارتا فنچون قهوه و دو دست ورق لااقل، می‌تونه بخشی از سرنوشت آدما رو تو پيشونی‌شون بخونه. بخشی از آينده‌ی روابط رو کف دست آدما ببينه. بعد؟ بعد جذابيتِ «از‌همه‌جا‌بی‌خبریِ زمان حال» رو از دست می‌دی کم‌کم. هی ته دلت می‌شی يه دانای کل، می‌شی يه دانای جزء حالا، که هم‌چين هم چيزِ جذابی نيست. بله آقا، دانستن مردن است.

حالا که ته اين نوشته دور هميم، شما اگه دلت خواست بردار يه تعميم کوچيکی هم بده به معاشرت آدم، با طيف گسترده‌ی آدم‌های خيلی کوچيک‌تر از خودش. می‌شه مصداق بارز همين جوانی ويداوت فيلان. به‌خدا.

آیدا

Labels:




First Opportunity


What do we do with Time
That's the opportunity that is given to us
Youth Without Youth

دومینیک ماتیه، مردی هفتاد ساله که زندگی‌ خود را صرف تحقیق و پژوهش در حیطه‌ی «زبان» کرده‌است تصمیم به خودکشی می‌گیرد، و مطابق این تصمیم بمبی را همراه خود به بخارست می‌برد تا در آن‌جا عملیاتی تروریستی را انجام دهد. در راه صاعقه‌ای به او برخورد و دومینیک را به دنیای دیگری وارد می‌کند؛ داستان از این‌جا شروع می‌شود.
دنیای دیگری که دومینیک ماتیه به آن وارد می‌شود، همان‌طور که در طول فیلم از زبان لورا و بعد از آن از زبان پروفسور در رابطه با زندگی روپینی می‌شنویم نوعی از زندگی بر اساس احتمالات چهارم چاندراکیرتی‌ست. چاندراکیرتی، رهبر فلسفه‌ی مادامیکا در احتمال چهارم خود این‌گونه می‌گوید: سامسارا و نیروانا هر دو از یک منبع مشتق می‌شوند: بسط و توسعه‌ی مغز ناشناخته‌ی طبیعت. وقتی این طبیعت شناخته شد، نیروانا محقق می‌شود؛ وقتی شکست در این شناخت اتفاق افتاد به سامسارا می‌رسیم. که به طور خاص در فیلم از زبان لورا یا در آخر از زبان خود دومینیک در آینه می‌شنویم. (Failure or Success)
سامسارا به معنای جهان ناپایدار، در پیوست بین شدن و نشدن است. بنابراین برای رسیدن به حقیقت که همان آرامش است و نه پایداری و ویرانی و مرگ و تغییر دائمی می‌بایست از سامسارا نجات پیدا کرد. نجات در مذهب هندو معنای محکمی در رهایی یافتن از گردونه‌ی تناسخ دارد. رهایی از سامسارا تنها از راه ریاضت و تقوی ممکن است تا بتوان در یک دوره زندگی به کمال خویشتن رسید و تجربه‌ی دوباره برگشتن به زندگی را از خویش گسست. اما بعد از آن، به ماورای کارما، این جبر همیشه‌ی متداوم در زندگی و مرگ می‌رسیم که راه رهایی از آن همان نیروانا، جهان نجات دهنده، است.
نیروانا را می‌توان آتش خاموش خواند. انتخاب نام دومینیک برای قهرمان داستان بی‌ربط به نیروانای موجود در قصه هم نیست. دومینیک مقدس عاری از نام پدر و مادر است و درباره‌ی تولد او مادرش این‌گونه می‌گوید: «قبل از تولد او خواب دیدم سگی با شعله‌ای بر دهان از رحمم خارج می‌شود. انگار که بخواهد زمین را در آتش بسوزاند [Seemed to set the earth on fire]»
نیروانا به طور عام همان آرامش است. یعنی هنگامی که سامسارا وجود ندارد و شخصیت‌های دروغین ساخته‌شده‌ی سامسارا که همان نقش‌های بازی‌شده‌ی خودمان در زندگی به عنوان همسر، فرزند، مادر، پدر هستند وجود ندارد، ارتباط با دنیای بیرونی از بین می‌رود، تعلقات و تمایلات و وابستگی‌ها رخت برمی‌بندند و آرامش مطلق در پی این فنای نفس بر انسان حاکم می‌شود. نیروانا که همان حالت طبیعی و صفت ذاتی حقیقت مطلق است فرد را از این گردونه‌ی تناسخ خارج می‌کند تا بعد از سامسارهای پر رنج و اضطراب او را به نیروانا برساند؛ در سکانس مواجهه‌ی روپینی با رهبر مادامیکا این جمله به درستی طریقه‌ی سلوک به نیروانا را نشان میدهد :«بدون شکل، بدون احساس، بدون فکر، بدون اختیار، بدون هشیاری، بدون گذشته، در گذشته، پشت هر گذشته، نور باش»
دومینیک در راه خودکشی دچار صاعقه‌ای می‌شود که او را به دنیایی داخل می‌کند که پر از تناسخ است. تناسخ دومینیک حلول در جسمی دیگر نیست، او جسم خود را دوباره جوان می‌یابد تا در خودش دوباره زندگی کند. در این‌جا او وارد زندگی‌ای از نوع سامسارا است که وجودش را مجبور به زندگی‌های مکرر می‌کند تا بتواند با قطع تعلقات از آن نجات یابد. همان‌طور که روپینی بعد از صاعقه در جسم فرونیکا نفوذ می‌کند و دومینیک را متوجه می‌سازد که در دنیای حقیقی زندگی نمی‌کند. در سکانس‌های پایانی داستان، خود دومینیک به جمله‌ی زیبای شوانگ تسه فیلسوف چین باستان اشاره می‌کند که «من یک‌بار خواب دیدم پروانه‌ام و حالا دیگر نمی‌دانم آیا چوانگ‌تسه‌ام که خواب دیدم پروانه است یا پروانه‌ام که خواب دیده‌است چوانگ‌تسه است.» حرکت دومینیک به آینده وقتی زمان هنوز در جای خویش ایستاده تا او برگردد و این‌بار درست بمیرد مبین این مطلب است که زندگی‌ای که ما می‌بینیم زندگی سامساری دومینیک است که از چشم کس دیگری قابل دیدن نیست جز خود او.
قطع تعلقات برای دومینیک رهایی از عشق است. گذاشتن و رفتن. همان‌جا که فرونیکا را که می‌تواند همان لورا باشد این‌بار به میل خویش کنار می‌گذارد و سعادت او را به عشق خویش ارجح می‌دهد. گل سوم همان شکستن خویشتن خویش است. همان همیشه ناظر و فرمانروا که منطقش می‌چربد. شکستن او دومینیک را از سامسارا رهایی می‌بخشد، همان‌طور که در کافه پیش دوستان قدیم‌ش می‌گوید «هر کسی دچار این مشکل می‌شود» و مشکل همان مرگ با تعلقات است که او از آن به سوی رهایی می‌رود تا در آرامش مطلق گام بردارد بدون این‌که چیزی را در گذشته جا گذاشته باشد.
با تمام این تفاسیر بودایی فیلم خالی از احساس و ضرافت نیست. جایی که دومینیک به یاد لورا دست‌هایش را باز می‌کند و گرمای آن روز صبح را به یاد می‌آورد تا کاپولا با رندی هنرمندانه نغمه‌ی پرنده‌ای را روایت آن روز کند. یا درخت بید اولیاندور که تفسیر عاشقانه‌ی بی‌تفسیر عکس است. یا حتی وقتی دومینیک در دیدار اول با فرونیکا اسم واقعی خودش را بعد از سال‌ها جعل هویت می‌گوید و از زبان ضمیرش می‌شنویم که وید هر یو یوز یور نِیم!
نگاه کاپولا به این زندگی‌های چندگانه به رسیدن به آرامش نگاهی جذاب و دوست‌داشتنی‌ست هرچند که من کسل‌کنندگی امتداد جنگ را در آن خوش نمی‌دارم و منکر هم نمی‌شوم که کارگردان توانسته خوب از تبحرش استفاده کند و معنای فیلم را چنان لقمه‌پیچ کند که کسی به این سادگی‌ها از عهده‌ی درکش به در نیاید. فیلم به طور غریبی سعی دارد معانی عمیق را ساده در دامان مخاطب بریزد و همین سعی در ساده نمودن این فیلم را از جمله‌ی یکی از سخت‌ترین‌ها در آورده‌است.
در آخر هم جوانی بدون جوانی به نظر من فیلم خوبی‌ست هرچند که برای بار اول چیز خاصی از آن نفهمیدم و مجبور شدم دوباره ببینمش و در دوباره دیدنم به راز پنهان درون فیلم برسم که خالی از لطف نبود. با جمله‌ای از بودا این هم‌فیلم‌بینی را تمام می‌کنم: «روح من از جهل و خطا و آرزو و میل نجات یافت و در این موجود نجات یافته، معرفت به راه نجات پیدا شد. لزوم زندگی دوباره [سامسارا] از بین رفت؛ حالت قدسی [نیروانا] در رسید. وظایف به انجام رسید و من فهمیدم دیگر به این جهان بازنمی‌گردم»

پسا.نوشت: من اهل نقد و توضیح و تفسیر فیلم نیستم یعنی نبوده‌ام. احساس کردم اگر گنگی اولیه‌ی خودم را برای فیلم داشته‌باشید بهتر است بعد از دانستن این‌ها بنشینید یک کاسه اناری، لبویی، نارنگی‌ای بگذارید کنار دست‌تان و با خیال راحت این بار دوباره مرورش کنید شاید خوش‌ترتان آمد و الا که ما هم لذت‌مان را ارجح می‌دهیم به آنالیزور فیلم بودن. معتقد هم هستیم که پیکری که به چشم نیامد به زور زاویه خوش‌تراش نمی‌شود. سلام آقای اولدفشن.
پسا.نوشت: من مجبورم یک سلام گردشی‌ای به خودم بکنم. زیاد سعی نکنید بفهمید مثل دنبال دمب خودش دویدن گربه می‌باشد. کلن!

Labels:




این کیمیای هستی ...

«جوانی بدونِ جوانی» محبوبِ مُنتقدانِ اِمریکایی نشد، محبوبِ مُنتقدانِ ایرانی هم نشد. بین دوست‌وآشناها، تا مدّت‌ها، کسی فیلم را ندیده بود و آن‌ها که دیده بودند، یا وسطِ کار قیدش را زده بودند و رفته بودند سراغِ کُمدی‌های مثلاً جاد آپاتو و به‌قولِ خودشان تا تجدیدِ قوا کنند و اعصاب‌شان به آرامش برسد. به کسی اصرار نکردم که فیلم را ببیند، ولی هرکی پرسید چی دیده‌ای این چندوقت، گفتم «جوانی بدونِ جوانی». و راستش، وقتی هم می‌خواستم آن یادداشتِ «زندگی دوگانه‌ی دومینیک» را توی «شهروندِ امروز» بنویسم، شک داشت که اصلاً کسی می‌خوانَدَش یا نه. این فیلمی نبود که در موردش تردید داشته باشم. دوستش داشتم (و دارم) و مطئمن بودم (و هستم) که فیلم خوبی‌ست، بی‌خیالِ این‌که مُنتقدانِ دوزاری‌نویس اِمریکایی دست توی کیسه‌ی جادویی‌شان نکرده‌اند و ستاره‌های بی‌شمارشان را نثارش نکرده‌اند و احیاناً انگشتِ شست‌شان را بالا نگرفته‌اند به‌نشانه‌ی خوب‌بودنش!
خُب، دلیل هم داشت این محبوب‌نشدنِ فیلم توی اِمریکا. اوّلی‌ش این‌که همه چشم‌به‌راهِ «کاپولا»ی «پدرخوانده» بودند، ولی «جوانی بدونِ جوانی» فیلمِ «کاپولا»ی «مُکالمه» است؛ از آن جنس است، آن نوع نگاه به سینما. دوّمی‌ش این‌که مُنتقدانِ اِمریکایی زیادی سهل‌پسند شده‌اند (منتقد که می‌گویم، درواقع، منظورم ریویونویس‌هایی‌ست که هفته‌ای هفت‌‌هشت‌تا فیلم می‌بینند برای ستاره‌دادن) و فیلمی اگر کمی «سخت» بود، اگر نیاز داشت به فکرکردن، قیدش را می‌زنند و بعد هم توصیه می‌کنند به دیگران که نبینید و بروید (مثلاً) فلان فیلم را ببینید که دست‌کم خنده‌دار است! من این سهل‌پسندی و ساده‌بینی را دوست ندارم. مدّت‌هاست که دوست ندارم و هر منتقدی هم که زیادی سهل‌پسند شود و به هر فیلم معمولی بی‌ربطی به صرفِ خوش‌آمدنش بگوید شاهکار، بدبین می‌شوم. (دور و برِ خودمان، روزنامه مجلّه‌های خودمان هم پُر شده از مُنتقدانِ کاسب‌کار و نان‌به‌نرخ‌روزخور و تومنی‌نگاری که حتّا ندیده درباره‌ی فیلم‌ها می‌نویسند و به خیال‌شان مرکزِ دنیا شده‌اند و به خودشان می‌گویند مردمی‌ترین منتقدِ دنیا و همه‌ی آرزوی‌شان این است که بشوند راجر ایبرت. خدا عاقبت‌شان را به‌خیر کند!)
تا حالا سه‌بار درباره‌ی این فیلم نوشته‌ام؛ اوّلی‌ش توی «شهروندِ امروز» چاپ شد، دوّمی‌ش (یک‌سال بعد؟) توی «کافه‌سینما»ی پنج‌شنبه‌های «اعتمادِ ملّی» و سوّمی‌ش (که کمی کامل‌تر است از اوّلی) قرار است توی شماره‌ی آینده‌ی «دنیای تصویر» و توی این یادداشت‌های «هُنر سیر و سفر در سینما» چاپ شود. پس دیگر چی می‌مانَد برای گفتن؟ یک حرف را که نمی‌شود هزاربار گفت و تازه همین‌جور که دارم نَم‌نَمَک روی ترجمه‌ی رمانِ «میرچا الیاده» کار می‌کنم، به فکر یادداشتی هستم که برود انتهای کتاب و خواننده اگر خواست می‌خوانَدّش و اگر نخواست کتاب را می‌بندد و به رمان فکر می‌کند. امّا این «هم‌فیلم‌بینی»‌ها وسوسه‌کننده است، خواندنِ نوشته‌ی دیگران درباره‌ی فیلمی که دوستش می‌داری، وسوسه‌کننده است؛ بخصوص که ممکن است بعضی‌ها، به‌هردلیلی، دوستش نداشته باشند. آن نوشته‌ی اوّل را که نمی‌شد این‌جا منتشر کرد؛ بس‌که مُفصّل و طولانی‌ست. ولی یادداشتِ دوّمی به‌دردِ این «هم‌فیلم‌بینی»‌ها می‌خورَد به‌نظرم. دوباره می‌خوانمش و جای بعضی کلمه‌ها را عوض می‌کنم، جمله‌ها را کمی تا قسمتی تغییر می‌دهم و از فرمانِ «سِر هرمس» هم تبعیّت کرده‌ام با این کار. خُب، ببخشید این پَُرچانگی را. شرمنده واقعاً که سرتان درد آمد.
***
«فرانسیس فورد کاپولا» در مقدمّه‌ای روی چاپِ تازه‌ای از داستانِ «میرچا اِلیاده» (انتشاراتِ دانشگاهِ شیکاگو، 2007) نوشته که «جوانی بدونِ جوانی»، این رمانِ نه‌چندان طولانی، داستانِ عاشقانه‌ای‌ست که در هاله‌ای از رمز و راز پیچیده شده و جهتِ اطّلاعِ آن‌ها که می‌گویند داستانِ «اِلیاده» پیچیده و ای‌بسا گیج‌کننده است، توضیح داده که توجّه به سه درون‌مایه‌ی اساسیِ داستانِ این فیلسوف/ اسطوره‌شناس/ دین‌پژوهِ رومانیایی و برقراری نسبتی بین آن‌ها و کشفِ نقطه‌ی تعادل‌شان، برای فهمیدن، یا سردرآوردن و ای‌بسا گیج‌نشدن، کفایت می‌کند؛ اوّل: زمان، دوّم: هوشیاری و آگاهی و سوّم: رؤیا.
علاوه بر این، «کاپولا» در همان مقدّمه (که پُشتِ جلدش مُزیّن است به عکس‌هایی از فیلم) نوشته که این داستان برایش در حُکمِ یک‌جور بازگشت به بلندپروازی‌ها و جاه‌طلبی‌هایی‌ست که همیشه در کارش به‌عنوانِ یک «مُحصّلِ سینما» داشته ‌است؛ آدمی که دوست دارد «تجربه» کند و «ناممکن‌ها» را تا جایی‌که می‌شود «ممکن» کند. پس به سینما درآوردنِ داستانی که انسان را به‌مثابه‌ی «رمز» می‌بیند (چیزی در مایه‌های آن کتابی که «اِلیاده» همیشه می‌گفت آرزوی نوشتنش را دارد) و باورش این است که بارورشدنِ روح و ذهن تنها به‌مددِ «تخیّل» (ذهن) ممکن است و از این راه است که ساحَتی نو از «وجود» (هستی؟) را کشف می‌کند، اگر نامُمکن (محال) نباشد، دست‌کم در زُمره‌ی کارهای دشوار و به‌ظاهر دست‌نیافتنی‌ست. با این‌همه، «کاپولا» در «جوانی بدونِ جوانی»‌اش (که به‌نظرم گوهرِ کم‌یابی‌ست در سینمای این سال‌ها) آن «کیمیای هستی» را که «میرچا اِلیاده» در رُمانش چند روزی نصیبِ «دومینیک ماتئی» کرد، به‌شایستگی پیشِ چشمِ تماشاگرانش گذاشته است.
«اِکسیرِ جاودانگی»، اگر قدیم‌ترین (یا مُهم‌ترین) آرزوی بشر نباشد، دست‌کم یکی از بسیار آرزوها و خواسته‌های اوست؛ کشفِ راهی (یا وسیله‌ای) برای «زنده‌ماندن» و تن به مرگ نسپردن و جاودانه‌شدن. و «دومینیکِ» پیر، پیش از آن‌که در میانه‌ی یک‌روزِ بارانیِ بُخارست فرصتی برای گشودنِ چترش پیدا کند و خود را از باران رها کند، اسیرِ صاعقه‌ای می‌شود که از آسمان بر سرش فرود می‌آید. پیرمرد، قاعدتاً، در آستانه‌ی مرگ است؛ چُنان جزغاله شده که چیزی از او نمانده، امّا نفس می‌کشد و طبیبانِ حاذق به پرستاری‌اش می‌کوشند (تنهاییِ دمِ مرگش را پُر می‌کنند) تا این‌که، در کمالِ حیرت‌شان، و خلافِ آن‌چه از «علم» آموخته‌اند، پیرمردِ هفتادساله بهبود می‌یابد و دندان‌های ریخته‌اش ازنو درمی‌آیند. زندگی ازنو.
«دومینیک ماتئیِ» پیر در بسترِ بیماری‌ست که «لورا»ی محبوبش و حرف‌ِ سال‌های دورِ او را به‌یاد می‌آورد؛ «خیال می‌‌کنم که تو مالِ من نیستی، این‌جا هم با من ننشسته‌ای، مالِ زمانِ دیگری هستی و در محدوده‌ی فکر من جایی نداری.» و اکنون که به‌واسطه‌ی آن صاعقه «دومینیک»، سی‌سالی، دست‌کم، جوان‌تر می‌شود و «باززادن» (تولّدِ دوباره)‌اش پیشِ چشمانِ حیرانِ طبیبان (و ما تماشاگران) رُخ می‌دهد، سر درآوردن از حرفِ محبوبِ سال‌های دور، لابُد، کارِ دشواری نیست. (اِلیاده در کتاب‌هایش بارها از «تولّدِ دوباره» نوشته است.) «دومینیک» جوان می‌شود؛ هرچند میل به «جوانی» ندارد و حرکات و سَکناتش بیش‌تر به «پیران» و «میان‌سالانِ» گوشه‌گیر شبیه است و از این‌جاست که نامِ داستان (فیلم) معنا پیدا می‌کند. و به‌واسطه‌ی توجّه به همین «سن‌ّ‌وسال» (زمان) است که «دومینیک» هوسِ جوانی به سرش نمی‌زند و از یاد نمی‌برد که پیرمردی‌ست در ایستگاهِ آخرِ زندگی. مرگ در چند قدمی‌ست. این است که قیدِ همه‌چی را می‌زند و به نقطه‌ی شروع برمی‌گردد؛ هرچند می‌داند که نقطه‌ی شروع، این‌بار، نقطه‌ی پایان است. (دو اشاره‌ی دیگر به زمان؟) طبیبی که به‌معالجه‌ی «ورونیکا بیلرِ» محبوبش آمده است، می‌گوید دلیلی برای نگرانی نیست؛ هر زنی که از چهل‌سالگی می‌گذرد، مُستعدِ همچه بیماری‌ای هست، امّا نکته این است که «ورونیکا»ی محبوب بیست‌وپنج‌سال بیش‌تر ندارد و ظاهراً هم‌نشینی با «دومینیکِ» پیر است که دارد او را روزبه‌روز پیرتر می‌کند.
پیش از آن‌که «دومینیک ماتئی» در عُنفوانِ «جوانیِ» ناخواسته‌اش، همچون پیرمردی خسته چشم از جهان فرو بندد و این‌بار به نقطه‌ی پایانی که همه‌ی عمر منتظرش بوده برسد، به «بُخارست» برمی‌گردد و درِ همان کافه‌ای را می‌گشاید که وعده‌گاهِ دوستانِ قدیمی‌ست. جوان‌شدنِ «دومینیک» به‌چشمِ آن‌ها باورنکردنی‌ست او چاره‌ای ندارد جُز گفتنِ داستان «پادشاه و پروانه»؛ پادشاهی که خواب می‌دید پروانه است و البته پروانه‌ای که خواب می‌دید پادشاه است. نکته‌ی اساسی «جوانی بدونِ جوانی»، شاید، همین باشد؛ این‌که چیزی به‌نام «واقعیت» وجود ندارد و همیشه یک «خیال»، یک «گمان»، یک «وَهم»، بر «واقعیت» می‌چربد و چی قشنگ‌تر و رؤیایی‌تر از این؟
و البته، وقتی کارِ «دومینیکِ» پیرِ پیر، روی برف‌های تازه‌باریده، به‌پایان می‌رسد و دندان‌هایش برای دوّمین‌بار می‌ریزند، نمی‌شود مطئمن بود که این‌بار هم تولّدِ دوباره‌ای در کار است یا نه؛ در ابتدای فیلم او از برف‌ها و سرمای جان‌کاه جان به‌در می‌بُرد و البته با خودش فکر می‌کرد که مرگش نزدیک است. اشتباه هم نمی‌کرد؛ اگر زمان را به‌شکلِ حقیقی‌اش در نظر نگیریم و خاطره‌ی «لورا»ی محبوبِ «دومینیک» را به‌یاد بیاوریم که می‌گفت «منطقی وجود دارد که از حقیقی و غیرحقیقی می‌گوید؛ از حقیقی و غیرحقیقی در یک‌زمان.» آن‌وقت باورِ این‌که او در ابتدای این داستان نزدیک‌بودنِ مرگش را، ایستاده در آستانه‌ی مرگ را، پیش‌بینی کرده، چندان دشوار به‌نظر نمی‌رسد.
مُردن یا نمُردن؟ مسأله این نیست؛ وسوسه این است...

محسن آزرم

Labels:







بازنهادنِ یقینِ یافته

1. از بی‌مرگی خسته‌گی می‌زاید. این را از همان وقتی که سرگذشتِ آقای فوسکا را خواندیم در همه‌می‌میرندِ خانمِ دوبوآر، فهمیدیم. یادمان ماند که چه‌طور موجِ سنگین‌گذرِ زمان باید بگذرد از روی آدم. و این «باید» یک جور بایدِ کوفتیِ غیرقابلِ تحملی است و لاجرم هم. یاد گرفتیم که چه طور آدم‌ها می‌آیند و می‌روند و خاطره می‌شوند. که چه طور زمین و زمان (حالا بیش‌تر زمان) را هم اگر به هم بدوزیم، فایده‌ای ندارد. عشق‌های ازدست‌رفته، برنمی‌گردند. راستی قهرمانی سراغ دارید از جرگه‌ی بی‌مرگ‌ها، که خوش‌بخت باشد؟ خوش‌حال باشد کلن؟

2. لابد خوانده‌اید شما هم این جمله‌ی آقای گدار را، که رابطه ی عاشقانه چهار مرحله دارد: آشنایی، عشق، جدایی، ملاقات دوباره. حکایتِ جوانی بدونِ جوانی، یک جورهایی همین داستانِ ملاقاتِ دوباره است. انگار اصلن آن صاعقه آمده بود به پاس‌داشتِ همه‌ی رنج‌های دومینیک ماته، که امکان ملاقات دوباره او را با ورونیکا فراهم کند. که تمام طلبش را از عشق به او پس بدهد. (سرهرمس دارد داستان را برای‌تان خلاصه می‌کند. بدجوری هم بی‌رحمانه خلاصه می‌کند) بعد بیایید بگویید خانمِ فروغ خیلی بی‌جا کرده که گفته همه‌ی دردهای من از عشق است و فیلان. دیدید فرجامِ وصال‌شان را؟ که چه طور داشت می‌مکید شیره‌ی جانِ ورونیکا را، نزدیکی‌اش به دومینیک؟

3. گل رز سوم تنها وقتی در دستان دومینیک آشکار شده بود که پیکر بی‌جانش یخ‌زده و فرتوت افتاده بود روی زمین. سرهرمس برای خودش خیال می‌کند لابد باید رزها را نمادهایی از رابطه‌ی دومینیک با ورونیکا فرض کرد. اولی دورانِ آشناییِ نخست‌شان و دومی، ملاقات دوباره‌شان. لابد باید خیال کنیم دومینیک یک بار دیگر هم برمی‌گردد تا ورونیکا را ملاقات کند و این بار ورونیکا او را بازشناسد. (مگر ورونیکا روحِ آن زنِ اساطیری نبود که استخوان‌هایش در غار پیدا شد؟ مگر برنگشته‌ بود؟)

4. این وسط سرهرمس مجبور است، نمی‌فهمید به پیغمبر، مجبور است یک سلامی هم به لیو بکند :دی

5. پیرشدنِ ورونیکا می‌دانید کی آغاز شد؟ وقتی زبانی که در رویاهایش با آن سخن می‌گفت، آن‌قدر قدیمی شده بود که آدم زبان‌دانی مثل دومینیک ماته هم از پس فهمیدنش برنیامده بود.

6. والله به پیر به پیغمبر مساله‌ی زبان مساله‌ی مهمی است. هم‌زبانی چیز کوفتیِ غیرقابل اجتنابی است. آدم‌ها از حرف‌نزدن با هم، از بیگانه‌گی زبان‌های‌شان با هم پیر می‌شوند و دور می‌شوند و گم می‌شوند. حالا شما هی بگرد دنبال ریشه‌های زبان. هی بیا بگو من آدمِ حرف‌نزدن‌ام و ملت سیلِ لایک هوار کنند روی حرفت!

7. فیلم آقای کوپولا مثل یک ضیافت است در شهیرترین رستوران شهر. با گارسن‌هایی آراسته به خوش‌دوخت‌ترین لباس، با مرغوب‌ترین پارچه‌ها. از آن‌ها که باید به‌ترین لباس پلوخوری‌ات را بپوشی، خیلی آقا و مودب، سوییچ ماشینِ خفن‌ت را بدهی دستِ پادوی شیک‌‌پوشِ دمِ در، خیلی با طمانینه و آرام بروی سر میزی که برایت قبلن رزرو شده. بعد به‌ترین خوراکِ شاه‌میگوی دنیا را سفارش بدهی برایت بیاورند. بعد پیش‌غذا و دسرت در حد تیم ملی باشد. شرابِ کنارش هم طبعن مردافکن و کهنه. صورت‌حسابت را هم نقد بپردازی. با کلی انعام. سیر و سرحال و سیراب و گرم برگردی خانه. نکته‌اش؟ این که همه‌ی این‌ها را از قبل می‌دانی. شک نداری به دست‌پخت سرآشپز. شک نکردی به جزییات پذیراییِ گارسن‌ها. همه‌چیز آن‌قدر در حد کمال است که جایی برای سورپرایزشدن تو باقی نگذاشته‌اند. قرار نیست کشف کنی و فردایش گودر را پر کنی که آی ملت من یک رستورانی در یک کنجی پیدا کرده‌ام، یه غذای کثیفِ مهجورِ ابرخوش‌مزه‌ای کشف کرده‌ام. همه‌ چیز از قبل تام و تمام برای تو چیده شده است، حاضر و آماده. کمی ناامیدکننده است، نه؟

8. کتابِ آقای میرچا الیاده را نخوانده‌ایم اما به نظر می‌رسد آقای کوپولا سرِ پیری بدجوری وفادارانه پای تک‌به‌تکِ فصولِ کتاب ایستاده‌اند در فیلم. یک جوری که آدم گاهی خیال می‌کند همان‌طور که صفحات کتاب به خودی خود کنتراستی ندارند، تفاوتی جز اعداد کوچک پایین صفحه، با صفحات قبل و بعد از خود ندارند، فیلم هم گرفتار همین داستان شده است. یک استادیِ یک‌دست و پوشاننده‌ای روی همه‌جای قصه را گرفته. آدم است دیگر، دلش فراز و فرود می‌خواهد. دلش پررنگی و کم‌رنگی و بی‌رنگی می‌خواهد، به تناسب. در فیلمِ آقای کوپولا، همه‌چیز، چیره‌دستانه و در حد کمال، پرداخت شده و همین گاهی آدم را به این صرافت می‌اندازد که چه‌قدر بهتر بود مثلن، اگر آن ماجرای نازی‌ها این همه جای سفتی نداشت در فیلم. که چه‌قدر بهتر بود اگر آقای کوپولا راضی می‌شد روی همان ایده‌های معرکه‌ی ریشه‌ی زبان‌ها، بی‌مرگی در زمان یا بازگشت، فوکوس می‌کرد.

9. کلن؟!

سرهرمس مارانا

Labels:




عصر معصومیت جوانی مان

" جوانی بدون جوانی " فیلم سختی است. احتیاج به تسلط روی منبع اقتباس دارد که کار من نیست. آشنایی اندکی با میرچاد الیاده دارم که بدرد نمی خورد. نسخه کریتریون اش را هم ندارم. دوستانی که دیده اند تعریف می کنند شفافیت رنگ ها خارق العاده است و قابل مقایسه با آن نسخه ای که ما دیده ایم نیست. ارجاعات سیاسی اش و حالا " چرا رومانی اصلا؟ " هم کلی مقدمه سیاسی می خواهد که در توان من نیست.....اما.

اما این ها همه اش بهانه است. اصلا نوشتن از همه فیلم ها و کتاب ها و موزیک ها بهانه است. من می خواهم از تو بنویسم. این فیلم ها را بهانه کنم و حرف خودم را بنویسم. حرف خودم از تو. همین است که دلم می خواهد یک روزی هم فیلم بینی یا هرچیز دیگری موضوعش " عصر معصومیت " اسکورسیزی باشد. تا بردارم و به بهانه فصل آخرش تمام عقده های زندگی ام را خالی کنم و یکجا بنویسمشان. " جوانی بدون جوانی " راه نمی دهد. من می خواهم از رویاهای نفله شده ام بنویسم. از دنیل دی لوئیس که وقتی پسرش پرسید " اگر گفتند پدرت چرا بالا نیامد چه بگویم؟ بگویم چون قدیمی است سوار آسانسور نمی شود و از پله هم نمی تواند 4 طبقه بالا بیاید" سکوت کرد. به دور، به آن دور لعنتی ، همان دوری که روزگاری به امید گره خورده بود و به گل - مثل همیشه – نشسته بود خیره شد. لبخندی زد. طوری که می خواست همه نفرت اش از این لجنی که اسمش زندگیست را یکجا به بیرون تف کند. " بگو قدیمی شد..." همین را گفت و بلند شد رفت. وقتی می رفت حتما در ذهن اش یک شعری، چیزی هم آمده و آن را خوانده برای خودش. که لابد ترجمه فارسی اش می شود " ما را به رندی افسانه کردند.." و بعد همه این ها یعنی تو. شاید هم حق با جوانی بدون جوانی باشد: " این یک رویا نیست. یک حقیقت است. حقیقتی که شکل رویا به خودش گرفته "....فقط فکر کنم جای کابوس و رویا اش مدتی است عوض شده ...مدتی که نه. خیلی وقت است

Labels:




يادداشتی درحاشيه فيلم «جوانی بدون جوانی»

در جمع و حلقه خودمانی‌تر دوستان، اصطلاحی برای توصيف فيلم‌هايی مثل «جوانی بدون جوانی» رايج هست كه راوی را از هر بيان ديگری بی‌نياز می‌كند؛ يك اصطلاح سه‌واژه‌ای و سه سيلابی و هشت حرفی. اما چون آن اصطلاح را نمی‌توانم در اين‌جا تكرار كنم، ناگزيرم كمی توضيح دهم (همين‌جا توی پرانتز بگويم كه آن اصطلاح، در برابر تعابيری كه دوستان ِ گوگل‌ريدر مثل نقل‌ونبات به كار می‌برند، به لطيفه‌های معصومانه مهد كودك‌ها می‌مانَد!). همه ما - يا دست كم بيش‌تر ما - چهره و اندام وزنه‌برداران حرفه‌ای را هنگام بلند كردن وزنه‌های سنگين ديده‌ايم و تصوری از به كار بردن ِ نهايت ِ زور در ذهن ما شكل گرفته است. اما آن نمايش برهنه «زور» (آن «زور زدن»)، هر‌چه‌قدر در يك محيط ورزشی جذاب و هيجان‌انگيز است (حتی اگر وزنه به زمين بيفتد)، در عالم فرهنگ و آفرينش معنا، كسل‌كننده از آب درمی‌آيد. در چنين چشم‌اندازی، اگر هنگام تماشای يك فيلم (در واقع پيش از آن‌كه خواب‌تان ببرد!)، احساس كنيد كه فيلم‌ساز برای بالا بردن «انديشه‌های عميق» همان كاری را دارد می‌كند كه وزنه‌برداران با وزنه می‌كنند، ممكن است به اين نتيجه برسيد كه فيلم‌ساز، تفاوت فيلم‌‌سازی و وزنه‌برداری را از ياد برده است؛ اين «فراموش كردن»، به‌ويژه اگر ده سال دوری از فيلم ساختن را در نظر داشته باشيم، چندان عجيب به نظر نخواهد رسيد؛ حتی اگر فيلم‌ساز ما، آدم پرآوازه‌ای مثل آقای كاپولا باشد. «جوانی بدون جوانی» را، بدون ذره‌ای هيجان و شور، تا آخر ديدم (تا آخر تحمل كردم) و هيچ رغبتی برای دوباره ديد‌نش ندارم. خب، از آدمی كه اصرار دارد كه يك تماشاگر مشتاق سينما باقی بماند و در جلد يك منتقد حرفه‌ای سينما فرو نرود، انتظار داريد درباره اين فيلم، بيش‌تر از اين بنويسد؟
*
در سايت «آی‌ام‌دی‌بی»، در كنار امتياز عبرت آموز شش‌وسه‌دهم‌درصدی فيلم، هفت صفحه ابراز نظر هم می‌توان ديد. به دوتا از آن‌ها اشاره‌ای می‌كنم: يكی‌شان نوشته است كه من به هشدار ديگران توجه نكردم و به تماشای فيلم رفتم و حالا خودم به‌تان هشدار می‌دهم كه با فيلم كسل‌كننده‌ای روبه‌رو خواهيد شد. ديگری گفته است كه اگرچه «جوانی بدون جوانی»، فيلم كسل‌كننده‌ای‌ست (و اين آدم برای اين‌كه بتواند به شكل مسئولانه‌ای درباره‌ فيلم بنويسد، مجبور شده است كه سه‌بار ببيندش، آن‌هم به اين خاطر كه هربار در ميانه تماشا، خوابش برده و بخشی از فيلم را نديده!)، اما به‌ خواننده توصيه نمی‌كند كه از ديدنش چشم بپوشد، چرا كه او و دوستانش پس از ديدن فيلم، موضوع‌های زيادی برای حرف زدن و هرهر و كركر، به دست آورده‌اند!
*
... اما توصيه من اين است كه همه‌مان دست از كار بكشيم و برويم سروقت «مهندس» [تولدت مبارك مهندس!]، تا ببينيم كه او در اين فيلم چه ديده كه ديدن و نوشتن درباره‌اش را توصيه كرده است.

Labels:




جوانی بدون جوانی Youth Without Youth فیلم من نبود. دیده‌اید گاهی اوقات نسبت به چیزی حس منفی دارید،‌ناخودآگاه و بدون برخورد قبلی؟ این قضیه حکایت من بود و جوانی بدون جوانی آقای کاپولا. شاید به همین خاطر بود که قریب به دو سال فیلم در اتاقم خاک می‌خورد و حس تماشایش را نداشتم. یعنی حتی ده سال فیلم نساختن آقای کاپولا هم باعث نشد که انگیزه دیدنش را پیدا کنم. بگذریم.

من فکر می‌کنم این فیلم دقیقا مصداق سینمای شخصی است. یعنی شما یک سابقه عظیم فیلمسازی دارید و هرآنچه از شهرت و پول و اعتبار است کسب کرده‌اید، حال برای ارضای آن گوشه‌های پنهان ذهنتان، تمایلات فردی‌تان و دغدغه‌های عرفانی‌تان دست به آفرینش می‌زنید. بابت مقبولیت و عدم مقبولیت‌اش هم دغدغه‌ای ندارید. طبعا دستتان باز ِ‌باز است برای خلق کردن.

شاید گوشه‌ای از مشکل فیلم برگردد به اقتباس آن. رمانهایی از این دست برای به تصویر کشیده شدن بسیار دشوارند. خواندم که فیلم در ادیت اول 3 ساعت بوده است و نسخه نهایی تقریبا یک ساعت کوتاه‌تر شده. همین قضیه دشواری کار را نشان می‌دهد. یک رمان اینچنینی، که بُعد زمان ندارد اساسا، به تصویر کشیدن‌اش جهدی بس عظیم می‌خواهد. شاید تشتت فیلم و کش‌دار بودن بعضی سکانس‌ها را بشود به این وسیله توجیه کرد.

شاید گوشه دیگری از مشکل هم برگردد به شناخت من از کاپولا. کاپولا برای من راوی داستانهای اینچنینی نبوده است. توقع من از کاپولا همان تریلوژی پدرخوانده است. اینک آخر الزمان است. با همه آن عظمت‌اش. یک جوری این تصویر با قاب ذهنی من جور درنمی‌آید. من اگر بخواهم فیلمی ببینم در ارتباط با زمان و جاودانگی و خودآگاهی (Consciousness) و ترجیح می‌دهم به تماشای دوباره و سه‌باره فیلم آرنوفسکی بنشینم ، The Fountain، که زیباتر و همگون‌تر و بدون تشتت داستان را برایمان گفته است. داستان فیلم برای من یادآور آن حکایت عرفان هندی – اگر اشتباه نکنم – است که پیر طریقتی همراه جوانی شد. بعد از قدری راه، پیر خسته شد و طلب آب کرد. زیر سایه درختی نشست و جوان به دنبال آب رفت. بعد در میان علفزار صدایی زنی شنید. رهسپار شد به دنبال زن. بعد با زن ازدواج کرد. بچه دار شد. وقتی به یاد پیرمرد افتاد و برگشت در حالیکه پیر شده بود، و شرمنده از تاخیرش. پیرمرد را زیر همان درخت یافت. و پیرمرد به او گفت که چند لحظه‌ای بیش برایش نگذشته است.

فیلم به همین عنصر وجود اشاره می‌کند. وجودی که هرکس به گونه‌ای دریافتش می‌کند. فارغ از همه قوانین و فرضیات بشری. فارغ از بُعد زمان. شاید واقعیت آن چیزی نباشد که در اطراف ما است. لایه‌های حقیقت متنوع هستند. همه چیز برمی‌گردد به نگاه ما به دنیا. در سکانس آخر فیلم دومینیک در کافه محبوبش و در میان دوستانش حکایتی از یک امپراتوری را می‌گوید که پروانه شده بود. و آخر نمی‌دانست که این امپراتور است که پروانه شده یا پروانه‌ای بوده که تبدیل به امپراتور شده است. این داستان اشاره دارد به فیلسوف بزرگ چینی چوانگ‌تسی (Zhangzi) که خواب پروانه شدن دیده بود. موقع بیدار شدن نمی‌دانست که او پروانه بوده است که خواب می‌دیده یا خودش بوده که خواب پروانه شدن می‌دیده است. در واقع همین ایده و مسائل مربوط به فلسفه ذهن و فلسفه زبان، بنیان بودیسم چین را تشکیل می‌دهد که تحت عنوان Zen هم شناخته می‌شود. بگذریم. کل داستان فیلم نقبی است به همین عرفان موجود در فلسفه بودیسم و لایه‌های مختلف تناسخ و زندگی در زندگی.

بازی تیم راث در نقش دومینیک ستودنی است و از موسیقی زیبای اوسوالدو گولیخوف هم نباید گذشت. اما شاید بهترین اختتامیه برای این نوشته سخن راجر ایبرت در مورد فیلم باشد که می‌گوید:‌ "این فیلم نشان می‌دهد که کاپولا فیلم ساختن را هنوز بلد است، اما نشان نمی‌دهد که انتخاب صحیح پروژه برای فیلمش را هنوز بلد باشد".


رضا

Labels: